عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
هر شب قبل از خواب بايد ابتدا يك دوش بگيرم اما برنامه ي صبحگاهي قل از شروع برنامه روزانه: معمولا ساعت ۸ صبح كلاس دارم و بايد ساعت ۷ از منزل خارج شوم ! براي اينكار آلارم موبايلم را روي ساعت ۵ و ۵۵ دقيقه تنظيم مينمايم ... هر صبح وقتي اين آلارم شروع به زنگيدن ميكند ، اين جانب سريعا از خواب برخاسته و آن را خاموش نموده و مجددا ميخوابم . ازين رو مادر اين جانب ، آلارم موبايل خويش را روي ساعت ۶و ۵ دقيقه تنظيم كرده و در اين ساعت شوم و نامبارك به سراغ اين جانب ميآيد !! سپس از خواب برخاسته و دست و رويي ميشويم ... موهاي خويش را شانه زده و جمع مي كنم و سپس كارهاي اصلي و وقت گير من شروع ميشود ... به جلوي آينه ي اتاق رفته و ابتدا كيف آرايشي را باز مي كنم ... سپس يك عدد كرم به رنگ بژ را بر روي صورت خويش مينگارم ! كمي پودر ... خيلي كم البته به رنگ برنز ... كه بر روي كرم رنگ بژ، فوق العاده ميشود ! سپس كمي ريمل ... كمي سايه به ابروان ... يك مقدار خيلي مختصر گلگونه و اينها ... سپس در جلوي آينه مي ايستم ... كمي لبخند ميزنم ... كمي اخم مي كنم ... كمي صحبت مي كنم...چشمك ميزنم ... سپس به جلوي آينه قدي رفته ... كمي دست خويش را بر كمر زده ... خودم را نگاه مي كنم ... ۹۰ درجه چرخ ميزنم و از بغل به خويشتن خويش مي نگرم ... كمي اخم مي كنم و صورت خود را به جهات مختلف ميچرخانم سپس براي پوشيدن لباس اقدام مي كنم ... ابتدا شلواري از جنس جين يا كتان بر تن نموده و مانتو و اينها ... سپس مقنعه ... اكنون كيف خويش را بر روي دوش انداخته و باز به جلوي آينه قدي مي روم ... باز همان حركات و ديد و بازديد ها در اين ميان مادر كه مشغول تناول صبحانه است به همراه خواهر گرامي مرا نگريسته و با حالاتي شبيه افسوس (نميدانم چرا؟
۱: هواي اين روزها باعث ميشه كه مدام لبخند بزنم مثل يه شير ! پس دچار سو تفاهم نشيد ... دليل لبخندم هواست ۲: هر روز حداقل دست به كار درستي بزن كه ازش مي ترسي ! ۳: امروز ديگه رك به استاد انديشه اسلامي گفتم: از كلاست هيچ استفاده اي نمي كنم و وقتي داشت بازم چرت و پرت بلغور ميكرد در جواب من گفتم: استاد بهتره درس رو ادامه بديم ... من سوالي ندارم ديگه امروز صبح از منزل که خارج گشتیم و قصد عزیمت به دانشگاه را کردیم ، ناگهان با صحنه هایی رو به رو گشتیم که حس نوستالژیکمان را بی نهایت قلقلک داد ... صحنه هایی که دیدگانمان را نوازش داد نظیر: بهار بود و تو بودی و عشق و امید ... بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت ... ! ساعت ۱۰ رسیدم دانشکده ... تا ساعت ۱۲ کلاس فارماکولوژی داشتیم ... استاد این درس ما خانم اند ... بسیار نیز در درس دادن جدی و مسر اند !! ما نیز با این تیپ اساتید چندان حال نمی نماییم !! اما امروز ساعت ۱تا ۳ کلاس اندیشه ی اسلامی داشتیم و در این کلاس های ول و وول عید این جانب است ساعت ۱:۳۰ شد و استاد ضمن کشیدن نفس های رو به امید ناشی از راحت شدن از شر سوالات یک دانشجوی سیریش به نام سحر ، جملاتی را از ذهن فسیل خویش بر زبان جاری و از زبان به بیرون پرتاب نمودند : خلاصه بچه ها ... همه ی چیزایی که گفتم رو بگیرید و همه مسائلتون رو در همین قالب حل و فصل کنید که نااااااااااااااااااااگهان !!!!!!!!!!!!همان دانشجوی بی تربیت حرف استاد را قطع کرد و رنگ امید را از چهره و صدا و هرم نفس های استاد دزدید و در یک اقدام ناجوانمردانه سوال دوم را مطرح کرد و پرسید: استاااااااااااااااد ! استاد نیز تلاش های آخر خویش را کرد تا من را متقاعد سازد که دیگر سوال نپرسم .... چرا که استاد خسته شده است : خانوم ! سعی خودتونو کنید ... من : نمی شه استاد امروز در راه بازگشت به منزل در تاکسی من بین یک خانوم و آقا نشسته بودم ! خانوم مشغول مطالعه یک کتاب بودند که من نیز کله ی مبارک را در کتاب ایشان کرده و با هم مطالعه می کردیم ... خانوم ناگهان پرسید: مشکلی براتون پیش اومده ؟
۱: رنگ چشمان من ، تنها به رنگ عقایدم بود که در پشت شیشه های قهوه ای رنگ عینک آفتابی مخفیشان کردم تا برای دفاع از رنگشان ، از دستشان ندهم ... ! ۲:من پیروز شدم ! ۳:دل نگران آینده نباش ... نگران نگرانی اونایی باش که به فکر مشکلاتی اند که حل کردنشون برای تو مث آب خوردنه ۴: امروز یعنی شنبه به دعوت یک دکتر کوجولویی و به معیت ایشون رفتیم به یک همایش ... همایشی که توش تمام بچه های علوم پزشکی بودن ... همایش جالبی بود ... تقدیر و تشکر هم توش داشت ... امروز بعد از یک سال یک دکتر کوجولویی رو دیدم که به اندازه یک سال مغرور تر ، پربار تر ، با سواد تر و همه چی تموم تر شده بود و البته به همون نسبت با یک نفر که مث خودش همه چی تموم بود( ۵: امروز یعنی یکشنبه یک عدد جیم فنگ از کلاس ۱۰ تا ۱۲ زدم و راهی کافه کنج شهرک غرب گشتم ... جهت یک عدد میتینگ معروف ! ۴ نفر بودیم ... ۳ نفر سکوت اختیار کردند و ۱ نفر که اکنون نیز در حال صحبت است ، آنجا نیز صحبت کرد ... در طی ۱ ساعت ۴۵ دقیقه صحبت کرد ... ۱۰ دقیقه ۳ نفر دیگر تایید کردند و ۵ دقیقه نیز یک شخصی از ۳ شخص دیگر لب به سخن گشود که ناگهان بنده توسط تلفن همراه خویش احضار گشتم و سریعا کافه کنج را ترک نموده و بابت یک عدد قهوه ترک تلخ تشکرات را به جای آوردم !! لازم به ذکر است که کسی که مرا توسط تلفن همراهم احضار کرد کسی نبود جز آلارم تلفن همراهم ميدونين پيپت چيه ؟؟؟ يه چيزي شبيه ني نوشابه اما از جنس شيشه و البته مدرجه كه انواع مختلفي داره ... براي برداشتن حجم هاي مختلف از مايعات به كار ميره ... حجم هاي مختلف هم داره ... مثلا ۱ ميلي ... ۲ ميلي ... ۳ و ۵ و ۱۰ و ۵۰ هم من ديدم تو آزمايشگاه ... ۱۰۰ هم يادمه راستش براي اينكه ازين پيپت ها استفاده كنيم يه وسيله اي هست تو آزمايشگاه به نام: پيپت فيلر !! يعني پيپت پر كن ... !! كار اين پيپت فيلر مكيدن مايع از داخل بشر به درون پيپت هستش ... دقيقا مثل همون كاري كه خود ما مي كنيم وقتي نوشابه مي خوريم با ني ... رو همين حساب من هميشه به جاي پيپت فيلر تو آزمايشگاه از دهان مباركه ي خويش استفاده ها مي نمايم و آزمايش ها انجام داده و آزمايش ها مي شوم !!!! و دروس عملي خويش را با شدت هر چه تمام تر عملي انجام ميدهم ... !!! ترم پيش در آزمايشگاه قرار بود من با يك پيپت ۱ ميلي ، از بشر سود سوزآور بكشم !! خلاصه دهان مبارك را مشغول انجام اين عمل نموديم ... ناگهان دوستم داد زد: سحررررررررررررررر!!!!! اون غلظتش خيلي زياده ... اون ۴۰ ه ... با پيپت فيلر ... پيپت فيلر زماني كه مشغول پرتاب سود از دهانم به بيرون بودم ، لب هايم نيز دچاري گشتند كه زبانم در آن لحظه داشت از آن رنج مي برد چند روز پيش نيز در آزمايشگاه ميكروبيولوژي مشغول كشت يك عدد نمونه بوديم كه استاد گقت: (استادمون خانوم اند متاسفانه)بوسيدن خيلي اشتباهه ... ميدونين چه قدر ميكرب رو جا به جا مي كنين شما ؟؟ وي در ادامه افزود: من حتي پسر خودم رو از لب نمي بوسم !!
۱: خنديدن زوركي خيلي سخته ۲:خ ب م ك ك ! خ م ب ! خ د خ گ ! ا ت ا ه ا خ ا س ا ه ز ! خ ف ت ر د ا ! ت ن ! م ف ت د ۳:راستي ... سوختم زياد ... ! ۴:من همیشه ممنونتم ... قول میدم ۵: خدای عزیز، تو که می دونی چه قدر حسودم ، لطفا با وقایعی رو به رویم نفرما که این نقطه از وجودم قلقلک داده بشود ... ! با تشکر ۶: امام رضاي عزيز ... تولدت مبارك ... در اين ۲ سال كه پيشت نيامدم ، فاصله هايم تا خيلي ها زياد شد ... در راس همه شايد خدا باشد ... ! اميدوارم به زودي اشتباهاتم جبران ، بن بست ها باز ، سوء تفاهم ها برطرف و دل ما و شما نيز خشنود گردد تا خداوند به بهانه ي خنده هاي ما باز هم بخندد ... ۷: من از وقتي به تو ايمان آوردم ... به بارون هم ايمان آوردم ... اصلا به هر چيزي كه فاصله مو از تو كم كنه ايمان آوردم ... پس چرا نمياي پيش من ؟ چرا نزديكم نميشي ؟ چرا ديگه حس بارونو به من نميدي ؟ چرا نميذاري حس كنم كه نزديكمي ؟ نگو كه نمي خوام ... خودت مي دوني الان دقيقا مثل ۴ماه پيش من فقط تورو مي خوام ... با همون بارون ... امروز ديديم ؟ چرا با بارونت نميذاري ديگه حال كنم ؟ امروز فقط ميخواستم از شر بارونت خلاص بشم ... چون تو رو باهاش نميديدم ... نذار اين جوري بمونه ... من يكي رو هم نپرون ... امتحان بسه ... من كم نياوردم ... من فقط از نبودنت خسته شدم ! از نديدنت ... از حس نكردنت ... از دور ديدنت ... از دور حس كردنت ... من آدمم ! شايد كمتر ... اما بيشتر نيستم ... پس ول كن اين امتحاناتتو ...بذار بگم بارونو دوس دارم هنوز ... چون تورو يادم مياره ... حس مي كنم پيش مني ... وقتي كه بارون ميباره . ۸:زیادی داری با این درس هایی که بهم میدی شرمندم میکنی ا ! از اين جا كه من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه چند شب پيش مهمون داشتيم يك عالمه ... معمولا در اين گونه مواقع وظيفه ي اين جانب اين است كه با ميهمانان گپ و گفتمان انجام بدهم تا حوصله شان سر نرود و از هم نشيني و هم صحبتي با دختري شيرين زبان و شيرين بيان و اينها ، نهايت لذت را از ميهماني ببرند خلاصه تا قبل از شام من كلا داشتم از خودم مي گفتم ... البته در جواب پرسش ميهمانان كه مي پرسيدند: سحر خانوم ، چي مي خوني ؟ مي گفتم : ... در آخر ميهماني نيز آنقدر مشعوف شده بوديم كه من رو به آنها : خيلي خوشحال شديم از زيارتتون شب خوبي بود ... اين چند روزه افتضاح قاطي بودم از دست خودم صبح ايشون تماس گرفتند و گفتند به اين دليل و اين دليل و اين دليل ، سن شما سن اشتباه كردنه ... سن تجربه است ... سن اينه ... سن اونه اين بود شرح حالي از چند روز اخير
اما يكي از دوستان يك كامنت خصوصي گذاشته اند و يه عكسي طلب كرده اند از من ... بايد بگم بفرماييد ... اينم عكس من : بعدنوشت:دوستان ! این تغییر نام وبلاگ به اون احد و واحد هیچ معنا و مفهومی ندارد !! نه عاشق شده ام و نه قصد ازدواج دارم ... تنها جهت تنوع است و بس ! همین ... لطفا دیگر این حرف ها را نزنید ... واقعا جنبه اش را ندارم فعلا. بعدنوشت۲: ل ب ت ل ! م س ت ب م س ت ب ن ! خ ت ه ب ا ی ؟ ! ت ن ! م ف ت ر د يه همكلاسي داريم اسمش حسن ه يه استاد داريم اين ترم ... اسمش دكتر نصرالله زاده است ! تو اين غذاهاي مسخره دانشگاه خيلي ديگه دارن كافور ميريزنا ! من ديگه نميتونم بخورم !
چون صبح ها قبل از رفتن به دانشكده بسيار زورم مي آيد كه از خواب برخاسته و به استحمام بروم و از طرفي اگر نروم ، موهايم پف نكرده و زير مقنعه زشت ميشود
از حمام آمده و موهايم را روي متكا پهن مي نمايم تا صبح خشك بشود ... صبح كه از خواب بر ميخيزم شكل شير ميشوم ... !
در ابتدا با صدايي لطيف و مادرانه :
پاشو ديگه سحر ... پاشو كلاست دير ميشه ها ! من:
سپس مادر دوباره: سحر؟!؟!؟؟!!؟ پاشو... من:
اين بار مادر علاوه بر صداي لطيف و مادرانه كمي نيز از دستان خويش كمك ميگيرد : سحر
... من:
مادر در اين بار كمي بيشتر از دستان خويش كمك مگيرد:
و اين بار من:
بابا بيدارم به خدا ... و اين بار مادر:
! سه ساعته منو مسخره كرده ... !![]()
![]()
... اما در همه حال چشمانم به طرف آينه است تا ببينم چه شكلي ميشوم ![]()
و در انتهاي بازديد با اطميناني وصف نشدني چشمكي رو به آينه به خويشتن خويش حواله كرده و ميگويم:
!
) مرا مي نگرند ... در انتها ساعت ۷:۱۵ دقيقه شده و من به شدت ديرم شده است ... و مادر ميگويد: بسه ديگه سحر ... ديرت شدا ! من : بهتر مامان ... دير ميرسم
!
![]()
![]()
و اونم رو به من: ![]()
،
،
،
،
،![]()
![]()
،
،
... اینها را در جبهه ی رقیب دیدم ! اما در جبهه ی رفیق تنها یک صحنه دیدم :
!
امروز درس های جالبی اما ارائه کردند ... من نیز چون میدانستم استاد از سوال پرسیدن چندان خوشش نمی آید مدام سوالی بود که می پرسیدم
سوالاتی که گاها از بچگی با خود به همراه دارم و در کنار حس کنجکاوی گاهی نیز از برای در آوردن حرص اساتید آن را در اوساط کلاس و در گاه و بی گاه مطرح می نمایم 
چون مدام روی نرو استاد گام برداشته و با دوستان به پاسخ های احمقانه استاد می خندیم
!! امروز تا استاد وارد کلاس شدند حتی امان ندادم حضور غیاب کنند و فورا پرسیدم : استاد ! نظرتون راجع به این تجمعات چیه ؟
استاد نیز در ابتدا شروع کردند یه چرندیاتی بلغور نمودند
و مدام نیز کانال عوض می نمودند ... خلاصه من نیز کلی گیج ویج میزدم
که استاد چرا یک جا بند نمی شوند و این قدر ول و وول می خورند
... مدام مسائل کاملا بی ربط را به هم بافته و نتیجه های چرند می گرفتند ... من نیز زیر زیرکی می خندیدم و استاد نیز مدام در صورت این جانب بودند ... !
من جواب سوالاتمو نتونستم با این قالب بگیرم !
اما این بازی تا ساعت ۲ ادامه یافت ! در پایان ما گیج میزدیم و استاد قاط ! 
من:
نه عزیزم ... رومو کردم اونور ... دیدم آقا چه قدر خوج تیف اند ! و از بوی عطر گرم این جانب نیز گویا به شدت مست گشته بودند ... ! چون اصلا رویشان را از طرف من بر نمی گرداندند ... من نیز خویش را به آن راه معروف علی چپ نام ! زده بودم و به ایشان هر از گاهی نیم نگاهی می انداختم ... اما ایشان فقط نمیدانم چرا من را می نگریستند ؟! در میانه ی راه خانم از تاکسی پیاده شدند ... من نیز کمی از آقا فاصله گرفتم تا دینمان به خطر نیفتد در این روز ۱۳ آبان !
... با این عمل آقا در دیدگانشان یک عدد پرسپکتیو ایجاد نمودند و گویا مرا بیشتر پسند نمودند ... چون یک قدم به طرف من آمدند ... ! اما عمل و یا حرف خاصی پیش نیامد ... من نیز به راننده گفتم : سر احسان پیاده میشم ... البته یک ۱۰ دقیقه ای تا احسان مانده بود ... من خواستم به این آقا بگویم ۱۰ دقیقه فرصت دارند تا برای یک عمر زندگی تصمیم بگیرند
بعد از راننده پرسیدم کرایه چقدر است ؟ گفت: ۶۰۰ تومان ... همین که در کیفم را باز کردم که کرایه را حساب کنم ناگهان دیدم آقا دهان مبارک خویش را باز کردند : دانشجویید ؟ من: بله ... چطور؟ آقا: آخه دیدم اهل مطالعه هستید ... چند سالتونه؟ من : چطور؟ آقا: بگید شما !
........... ناگهان یک آقایی که در جلو نشسته بودند به این آقا برگشتند و گفتند : به ناموس مردم چی کار داری آقا ؟ آقا: به شما چه ؟ آقا منم سر احسان پیاده میشم و رو به من :
! من:
! به سر احسان که رسیدیم آقا پیاده شدند و من باز هم سوار شدم
و در دل خویش گفتم: برو بابا ! کی میخاد ما رو به ببره ۱۳ به در
![]()

) ، مهربون تر ...![]()
(اکنون در سایت دانشکده ام و قصد عزیمت به یکی دیگر از دانشکده ها را دارم و سپس عزیمت به منزل ... کسی چیزی لازم نداره واسش بخرم؟
)
!!

.... ناگهان حواس اين جانب پرت شد و همان سود سوزآور وارد از پيپت گذشته و وارد دهان مبارك اين جانب گشت ... !!!
ابتدا سوزش را از نوك زبان حس كردم ... سوزشي كه سلول هاي سطح زبانم را جدا مي نمود و آنها را دهان خويش حس مي كردم ... از نوك زبانم گذشت ... رسيد به سطح زبانم ... و تا اين پيام ها به ذهنم برسد كه من دارم مي سوزم و من در عمل خويش اين ها را انعكاس دهم ... يعني آن سود سوز آور وارده بر دهان خويش را به بيرون پرتاب بنمايم ، اندكي طول كشيد و در اين مدت سطح زبان من لخت گشت ... !! يعني من تمام سلول هاي سطحي زبانم را از كف دادم
... ناگهان به خود آمدم و ديدم كه لب هاي عريانم نيز به زبانم پيوستند و همدرد گشتند
... اما من از درد سوزش عنان از كف دادم
... خدمت استاد(
) رجعت كرده و گفتم استاد توان ماندن ندارم و قصد عزيمت به منزل را دارم
... استاد: اين شير رو بخور و بيا به كارت ادامه بده ... سر ۵ مين ، آزمايشگاه باش
! آن لحظه دلم سيگار خواست
... !!
!! پسرش هم ۲۵-۲۶ سالشه !! زدم به دوستم گفتم: نه تورو خدا ... حالا بيا و آقازاده رو از لب ببوس شما 


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مي گفتن :خيلي خوبه ... پس آينده ي شغليت تضمينه با اين وضعيت رو به ... مردم ... خود ما هم ميايم پيشت
... من: خودمم بايد بيام پيش خودم فعلا
... مامانم: نه سحر جان ... تا اون موقع ديگه ان شالله خودت نيازي نداري
... مهمونا: بله ... از پارسال تا الان ديگه اينو ثابت كردي هزار ماشالله بزنم به تخته !!
بعد من پرسيدم كه شماها چي كار مي كنيد و از بچه هاشون مي پرسيدم چي مي خونن و كجا كار مي كنن و ارشد و دكترا رو چه كردن و ازين سوالات هاي كلاس ... بعد هي همدگيه رو به شيوه هاي مختلف تشويق مي كرديم :
،
،
...
... آنها: سحر جون پس از حال ما خبر نداري
... پسرشون : ممنون از پذيراييتون ... عالي بود ... من: خواهش مي كنم
... بله ديگه ! بعدشم خدافظي كردن و رفتن ...
... دلم ميخاست فقط جيغ بزنم
... خلاصه ... ديشب ساعت ۹ اس ام اس دادم به يك آقاي دكتري گفتم: وقت براي يك مراجع به اسم سحر رو دارين ؟؟
... جواب داد : بله ... حتما ... خونه مون شولوغ پولوغ بود ... خاله و مامان بزرگمينا خونهمون بودن ... منم رفتم تو اتاقم و زنگيدم به دكي كوجولو
... گفتم: سلام
... گفت: سلام سحر خانوم ... اولش مشغول گريتينگ بوديم طبيعتا ... بعدش گفتم: بايد يه چيزي بگم ... اما خجالت مي كشم ... گفت: راحت باش ... اما نمي تونستم ... خيلي شديد خجالت مي كشيدم ... اما گفتم ... گفتم من اين اشتباهات رو مرتكب شدم و اعصابم رو به اتمام است ... اولش ناراحت شد ... نميدونم سر اشتباه من ... يا سر اينكه اعصابم رو به اتمام بود
... گفت: همچين چيزي رو در تو حدس زده بودم ولي هيچ وقت دلم نمي نمي خواست حدسم درست باشه ... گفتم : چرا ؟ گفت : به يك عالمه دليل ... اولش همينه كه اين همه قاطي كردي ... دوميش ...(سانسوره ببخشيد . ) ... بعدش گفت ولي به يه دليل دوست داشتم حدسم درست باشه ... گفتم چي؟ گفت: براي اينكه تا اشتباه نكني ... تا ريسك نكني ... تا خطا نكني ... خيلي چيزها رو درست نمي فهمي ... درست ياد نميگيري و در نتيجه درست عمل نمي كني ... !! بعد ايشون خودشون خيلي قاطي كردند و من متوجه شده و بدتر ريختم به هم و خداحافظي نمودم.
و من شديد مشعوف شدم كه يك فرد موجه بعد از خودم پيدا شد بگه من اشتباه نكردم كه اشتباه كردم 
ايشون گفتند: شايد اعصابت يه چند روز بريزه به هم اما ارزشش رو داره تا بقيه راه رو درست و مطمئن حركت كني ... آخرش هم پرسيدند كه آيا ابروهامو شيطوني كردم يا نه
... منم عرض كردم نه هنوز
!
!!
،
... ۲تا عكس شدا !
! (خصوصیه ببخشید !)
! طفلك دو تا دوست دختر داره تو دانشگاه ! ![]()
از خصوصيات ديگه ي اخلاقي حسن اينه كه خيلي ساكت و مظلوم و گوشه گير و منزوي و خوددار و توخود و درون گرا و درخود و ايناست ... بعد همش آدم فكر مي كنه حسن مظلومه
سر همين احساسات لطيفم
داشتم به دوستم مي گفتم: آخي ! حسن ازون دوست پسرهاي مهربونه ها
دوستم : ايش!
اصلا خوشگل نيست
تيپش هم افتضاحه راستش
يه كفشايي مي پوشه كه ... ! وقتي به پاهاش نگاه مي كنم حس مي كنم ۸۰ سالشه ! ولي وقتي سرمو ميارم بالا ۲۷-۲۸ ميزنه !
حلقه هم نميندازه !
اصلا معلومه مجرده ! ولي ما ها خيلي دوستش ميداريم
... آخه خيلي اخلاقش نايسه ... خيلي باحاله ! خيلي خوبه ... خيلي جنتل منه ! اصلا يه چيز عجيبيه ! آخه اين پسرا كه تازه دكترا ميگيرن نميدونم چرا فكر مي كنن ديگه شق القمر كردن ! مخصوصا هم كه ۲ تا دختر هم ببينن و از طرفي مجرد هم باشن .... ايش!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما اون اين جوري نيست
!
| Design By : Night Skin |

