عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
به نام خدا خواننده ی مورد علاقه ی شما کیست؟ اکنون قلم در دست گرفته و پرنده های عاشق افکار خود را تا دور دست ها و بر فراز بام ها و برج ها و آسمون خراش ها و در اقسا نقاط دنیا از پاریس تا پاریز از امریکا تا ایران و از ترکیه تا افغانستان پرواز میدهم. در این میان از میان گلدسته ها عبور می دهم و در نهایت آرام بر روی شانه های عشق می نشانم. خواننده ی مورد علاقه من کسی است که در ۸ ماهگی ، در حالی که هم می توانست بنشیند و هم لبخند بزند به دنیا آمد و بدین جهت برای او تولد ۸ ماهگی برگزار شد پدرش ، خان سالار آبادی بالادره ی رشت بود و مادرش "بی بی ناززیتون" از اهالی گیلان ... خان ، وقتی متوجه جنسیت اولاد ذکور خود گشت ، دستور داد تا کل گیلان را به مدت ۱ ماه مهمانی شام بدهند و بدین ترتیب نام رزند خود را "امیر" نهاد... امیر ی که لبخندش نشان از لطافت ، اشکش نماد محبت و اخمش ... تنها دلیل نامش یعنی "امیر" بود... خان ، که یک ماه گیلان را شام داد ... در نهایت به خود آمد و دید به خاطر یک طوله بچه ... کل دارایی اش را از دست داده و دیگر کسی او را آن خان سالار نمیداند .... این شد که راهی تهران شدند... امیر در تهران پر و بال گرفت ... اما این امیر ... آن "امیر" نبود که تنومند متولد شد و اخمش دلیل نامش بود .... امیر ... که تک پسر یک خان سالار پیر و فرتوت بود ... تمامی بار خانه را به دوش میکشید ... به گونه ای که در ۱۵ سالگی ... در آن سالی که تازه ریش و سبیلش جوانه بود و به اصطلاح تازه پشت لبش سبز شده بود ... راه کمک به خرج خانه را در پیش گرفت و یک مارکت کوچک باز کرد: تا اینکه مینی مارکت کوچک امیر .. با بحران اقتصادی رو به رو شد ... امیر یک موتور خرید و زد تو پیک و این اولین عکس وی بعد از خریدن موتور است: روزی امیر ... وقتی محموله ای خطیر را به طرف خانه شخصی انتقال میداد که آن شخص ... به نام شاهرخ سالار سولفژ بود ... وقتی تتلو ... زنگ آیفوت را بیفشرد و گفت: بسته دارید ... شاهرخ بی درنگ خود را به درب منزل رساندو وقتی تتلو را دید ... گفت بیا بریم یه نفسی تازه کن جوان! این نفس تازه ... نفسی تازه برای کل زندگی او بود... تتلو به دوبای رفت ... در آنجا تحت نظر استاد... شاهرخ سالار سولفژ... آموزش دید ... آن خشت خام را در کوره پخت و پرورد و شکرین به میهن آورد ... در میهن در زیرزمین منزل ... تمرینات را شروع نمود و دوستش امین ....کارهای او را قایمکی نشر کرد ... مانند اعلامیه های زمان شاه ... و این بود انحلال این قند درشت پنهان در محلولی از طرفداران... صعود یک ز هبوط آمده... رفتن و به اوج رسیدن... به سان هر خواننده ای به ظاهر خود نگریست و احساس کرد دوست دارد : چاق شود... و به باشگاه رفت و این عکس را اوایل کار گرفت: طولی نکشید که امیر .... باز هم امیر گشت ... او در مدت یک سال چنان هیکلی بر هم زد که آرنولد شوآرتزینگر برای وی یک اینویتیشن کارد ارسال کرده و خواستار دیدار حضوری با امیر شد ... اما امیر نپذیرفت ... علت را به خواهرش گفته است و قرار است پس از ازدواج رسمی امیر با پارتنر فعلی اش ... خواهرش ازین راز پرده برداری نماید... این راز آنقدر سکرت است که آرنولد پیشنهاد کرده که اگر خواهر امیر راز را آشکار سازد ... او را به همسری اختیار کند و البته مسلمان نیز می شود.. عکس جنجالی امیر که آرنولد را برانگیخت: بعد از گذشت دو سال ... امیر در یک کلیپ به سفارش یک خواننده شرقی-غربی به نام شکیرا ، موهای خود را کوتاه نمود و چهره ای جدید از خود به اجرا گذاشت: شاید خالی از لطف نباشد که بدانید : امیر... موهای خود را ... داخل یک جواهردان گذاشته و به کاخ سعدآباد هدیه کرده است ... اما کاخ سعد آباد این جواهردان را به موزه ی دارآباد و به مرکز تاکسی درمی هدیه نمود. امیر خان... خیلی به ظاهر و پوشش اهمیت میدهد ... معتقد است در پوشش نباید حد و مرزی وجود داشته باشد... او همه جور لباس دوست دارد ... مثلا: و در این جا شلوارکی به تن دارد که نمونه از آن را خود من نیز دارم ... منتها شلوارک من جنسش حریر است ولی شلوارک امیر ، فاستونی انگلیسی است : امیر ... به نکات شگفت انگیر اهمیت خاصی می دهد مانند این شال گردن جادویی که هم آن را دور گردن می بندد و هم در حضور دوستان حیز ش ... بوسیله ی آن حجاب میگیرد: شاید باور نکنید... اما! امیر تقریبا بدنش را با بوم نقاشی دارد اشتباه میگیرد : تذکر: شال گردنشو همچنان دارد ... حتی هنگام زدن تتو! این روزها بدن امیر کمی افت کرده ... علتش را تمرینات کنسرتش در دبی می داند که وقت باشگاه رفتن را از وی گرفته ... حتی در آخرین عکس خود بر خلاف همه مواقع که لباس های یقه باز میپوشد ... لباس یقه بسته پوشیده و سعی کرده با تصویر عجیب روی پیراهن ذهن بیننده را منحرف سازد... برادر من فقط یک پیراهن خاص کافی نیست... باید یک کلاه:انگیری برد هم میذاشتی روی سرت ! این روزها امیر ... یک لنز آبی میگذارد و در جامعه حضور به هم می رساند ... از وی وقتی پرسیده شد که علت در چیست؟ گفت: میخوام چشمای بچم آبی بشه و او حتی تصویر پیش فرض فرزندش را نیز در معرض دید قرار داد: این شال گردن و اون یقه ی باز ... آن عضلات هزاران تیکه شده ... آن بدن بوم نقاشی شده ... اون موهای پریشان حالی که این روزها کچل مدل دار شده ... آن سوپرمارکتی که اکنون استیج شده ... آن زیر زمینی که این روزها سکوی پرتاب شده ... همه و همه ... مختص "امیر" است ... من گفتنی های امیر را گفتم... پرده ز رازهایی برداشتم که شاید حتی خود امیر هم نداند!! بنابراین شاعر بسیار زیبا میگوید: آتش است این بانگ نای و نیست باد هرکس این آتش ندارد ... نیست باد!
تولدم ... در اولین روز از چله ی بهار ... بر خودم ... بر خودت ... بر او ... بر همه ... مبارک باد ... انشالله! چند روزی میباشد که فعالیت هایم رنگ و بوی دیگری گرفته ، وقتی به بیرون از منزل میروم چشمانم زیادی می چرخند بسیار دلم میخواهد نامزد انتخاباتی ام زودتر مشخص شود ... هم خود از بلاتکلیفی خارج گردم هم اون بنده خدا! اما چه کنم که آپشن ها افزون گشته و نامزدها از آن هم فزون تر بدین ترتیب منطقی دانستم یک بار با خود خلوت نموده و معیارهایم را خوانا و مرتب و در کمال صداقت بنویسم و سپس به خیابان رفته و به عکس نامزدها نگاه کنم و به چشمان هرنامزد ۵دقیقه زل بزنم معیارها: ۱-خوش اخلاق باشد ۲-عدم اعتیاد به ودکا و ویسکی ۳-پرهیز از نگاه به نوامیس مردم ۴-با همه بداخلاق و با من مهربونانه باشد ۵-خونگرم و صمیمی باشد ۶-خوش صحبت و اجتماعی باشد البته تو خونه فقط! ۷-در همه امور با من مشورت کند ۸-پولاشو بده به من تا براش پس انداز کنم ۹-پاک و با ایمان باشد. ۱۰-اهل دروغ و غیبت نباشد. ۱۱-با عشق نگاه کند ... البته فقط در منزل و به ناموس خود ۱۲-تک پر باشد ۱۳-دارای تحصیلات دانشگاهی واقعی باشد. ۱۴-سالی یه بار منو ببره خارجه ۱۵-دارای خانه ی قواره دار باشد. ۱۶-به بانک شماره همراه من را بدهد تا گردش حساب هایش را برایش یادآوری کنم(چون سرش شلوغه میگم به خدا) ۱۷- بین مادر و خواهرانش و زن برادرانش و من ، من را انتخاب و مورد حمایت قرار دهد. ۱۸-اهل خانه و خانواده باشد. ۱۹-از کار بزنه زودتر به خانه برود چون من زود دلم تنگ میشود. ۲۰-اگر نتوانست برای مورد ۱۹ چاره ای اندیشد لااقل یه فکری برای دل تنگ من بکند ۲۱-حرف گوش کن باشد. ۲۲-در کارهای منزل یکه تاز میدان باشد. ۲۳-در تربیت فرزندان دخالت نکند ۲۴-بیخودی واسه من ادا درنیاورد که من حال و حوصله ام تعطیله ها ۲۵-اگر میخواهد من مهربان باشم لطفا زیاد گیر نده! ۲۶-درباره حجاب و پوشش خیلی دخالت بکند تا من متوجه شوم ایشان اندکی غیرت دارند. ۲۷- خود را لوس نکنند. ۲۸-هفته ای یک بار با من به خرید بیاید ... ۲۹-وقتی مادرش به ایشان میگوید زنت زن زندگی نیست ، محاسن من را به خاطر آورده و بر زبان جاری سازد ۳۰-اهل تشکر کردن و قدردانی باشد. ۳۱-خسیس نباشد. ۳۲-سخاوتمند باشد(= جهت تاکید بود این مورد) ۳۳-به لحاظ ظاهری ، قد بلند و نسبتا درشت باشد. ۳۴-هم اسپرت بپوشد و هم رسمی! ۳۵-من را از خودش بیشتر دوست داشته باشد این ۳۵ مورد از مهمترین معیارهای من برای نامزد نمودن میباشد. توجه بفرمایید ، اگر رفتید در خیابان ها و عکس های نامزدی را دیدید که این مشخصات را دارد ، یه لطف کوچک بفرمایید بیشتر از یک نگاه به وی نفرمایید ...چرا که آن تبصره ی معروف که میگوید: نگاه اول که حلال است ، اگر پلکی زده نشود و ساعت ها هم طول بکشد باز هم حلال است ، در باره نامزد این جانب صادق نمیباشد و پس از آنکه دریافتید شخصی که به چهره ی مبارکش زل زده اید "نامزد" من است ، تنها ۱ ثانیه جایز به نگاه میباشید و اگر ۱ ثانیه بشود ۲ثانیه ... حرام است و در اسلام روا نیست. متقابلا ، از نامزد محترمم خواهشمندم ، اگر احساس کرد که نامزد من است ، سریع عکس های خود را از در و دیوار جمع نموده و دیگر هرگز عکس نگیرد. اما اگر عکس هایش را جمع کند، من از کجا بفهمم که او نامزد منست؟؟ در این گونه موارد است که شاعر میگوید: توپ ، تانک ، فشفشه / نامزد ... دقت کن! به عنوان مثال : منبر چیست؟ منبر یک صندلی بلند قامت ، دارای ۵عدد پله ، نشیمنگاه مبله ، پشته و دسته های چوبی میباشد که به لحاظ طراحی به گونه ای بس هوشمندانه طرح زده شده است که شخص نشیننده بر روی آن ، هم میتواند پاهای خود را آویزان نموده و روی پله بگذارد ، میتواند پاهای خود را در بغل خود جمع کرده و انگار که روی زمین نشسته است ، میتواند به راحتی از حالتی به حالتی دیگر تغییر مدل نشستن دهد ، میتواند عضلات ۴سر و ۳ سر ران را در حالات ریلکسیشن-کنترکچر و بالعکس قرار دهد ، میتواند لم دهد و حتی میتواند ۴زانو بنشیند ! از خواص این طراحی هوشمندانه ، بخشیدن روحی خاص و منحصر به فرد به این صندلی اعجاب انگیز است که شخص نشیننده را به سخن وا میدارد ، سخنانی بس طولانی ! و از طرفی: ۲هفته پیش ، داشتم میرفتم یه جایی واقع در قیطریه ... آن حوالی را خیلی خوب میشناسم و به علت دیرکرد داشتم کوچه پس کوچه میزدم ... به ناگاه متوجه نگاه های یک شخصی شدم واقعا چه مردمانی دارد افغانستان... افرادی مومن یکی نبود بگه آخه دختره گیج، چرا با جوان پاک مردم چُنین میکنی نونتو گرفته .... گازتو گرفته .... برقتو گرفته ... اما نه یارانه میگیره و نه باهات کاری داره ... مفت و مسلم برات خونه میسازه ... آشغالاتو جم میکنه ... آب حوضتو میکشه ... چاهتو تخلیه میکنه میخوای بهش سنگ بزنی؟! این انصافه ؟ این در اسلام رواست ؟ پیامبر..... سر نماز ، بچه میشست روی کولش ، خم به ابرو نمی آورد ! اون وقت تو به جوان بی گناه مردم ، اُف می گویی حالا بعد از این واقعه ، یک بار در بازگشت از دانشگاه بودم ... کوچه ی ما یک کوچه ی نسبتا خلوت و پهن و طولانیست ... وقتی وارد کوچه شم باز احساس کردم کسی همزمان با من دارد قدم برمیدارد ... از سرعت خویش کاستم ، ایشان نیز از سرعت مبارک کاستند ... این بار سرعت را افزودم... سرعتش را افزود... این بار با حرص ایستادم ! ایشان آمد و تشریف برد... چرا که چهره ای غضب آلود به وی کرد نگاه همین کاراها را کرده اید که سن ازدواج بالا رفته ... پسر شاسته مملکت قصد ازدواج ندارد... زن نمیخواهد... زن نمیگیرد .... اگر هم بگیرد بدبخت میکند !! چرا با خود چُنین میکنید؟ میخواهید به ناموستان تجاوز شود ؟ میخواهید در فسق و فجور غوطه ور شوید ؟ چرا کاری کرده اید که زنان شوهر دار در پی دوستِ پسر بروند؟؟ آنوقت شوهر خانم به روش حلال، صیغه میکند و از حق قانونی و شرعی و دینی خود استفاده میکند معترض میشوید؟ به همین دلایل است که چند همسری در میان مردان پاک این مرزو بوم شایع گشته و شما زنان کاری نموده اید که این مردان پاک ، چشمانشان را به گناه کبیره ی چشم چرانی آلوده اند ... ماهواره ها را جمع کنید ... فارسی وان را رها کنید ... عشق ممنوع را بیخیال شوید ... آخرش والا به خدا ثمر خودکشی میکنه و بعد از ۱۴۰ قسمت میفهمید که هیچ کسی نباید عاشق طرف مقابلش میشده است... مگر عدنان برای ثمر چه کم گذاشته بود که ثمر دل به این پسره ی خوش چشم و ابرو خب عزیزان ... خواستم فقط با این وقایع ، حق مطلب رو ادا کنم و بگویم : الزاما قرار نیست روی آن صندلی پله دار بنشینید ، بلکه اگر روح این صندلی با روح شما هم فرکانس گردد نیز میتواند در شما اعمال اثر کند و به اصطلاح : بری رو منبر من خودم چند دقیقه ای رفتم رو منبر من سحرالسلطنه ام...این جا ... روی منبر ...آ لاو یو پی ام سی در آمارهای رسمی کشور ایران آمده است که هر ساله پس از ماه های محرم و صفر ، تعداد مجالس عقد و نامزدی این معضل کمبور تالار و پر شدن وقت آرایشگاه ها و عدم سرویس دهی های مجالس ، چنان موجی از اعتراضات را در بین تازه زوجین به پا داشت که به ناگاه ، مسئولین ازدواج را بر آن ساخت تا دست به کار شوند و راه حل یابی کنند. در ابتدا آنان زوجین را تشویق کردند که بیایید و قبل از ماه محرم خب ازدواج کنید !اما دیدند در این سیل اعتراض تفاوتی ایجاد نشد ... آنگه این عزیزان به شکل جدی تری به این قضیه پرداختند ... آنان به شکل ریزتری به آمارهای مراجعه نمودند ... دیدند که ای دل غافل ... زهی خیال باطل !! که این جوانان در ماه محرم با یکدیگر آشنا شده اند سپس با مراجعه به "آمارهای مراجعه به آرایشگاه" ، با یک تضادی رو به رو شدند... به گونه ای که تا مدت ها در بحر آن مستغرق بودند اما این آمار چه بود ؟ این آمار حکایت از آن داشت که تعداد مراجعین به آرایشگاه قبل و بعد از ماه محرم به یک اندازه است اما میزان عقد و نامزدی و جشن و فلان و بهمان ، فقط بعد از ماه محرم بالاست !! بسیار کنکاش ها شد و بسیار تحقیقات و بررسی ها... اما نتیجه نداد که نداد ! سپس واحد ازدواج جوانان یک تیم منتخب را در سال گذشته اعزام نمود تا دلیل را موشکافانه بررسی کند ... نتیجه بررسی ها نکته ای بس ساده ! به سادگی یک راه میان بر برای زودتر رسید به مقصدی نه چندان دور را به دست داد ... اما این دلیل چه بود؟ دلیل اصلی مراجعه جوانان قبل از محرم به آرایشگاه ، تسهیل راه ورود به قلب دیگران البته محققان فرضیه ای دیگر مبنی بر "بیشتر اهمیت قائل شدن پسران به امر زیبایی نسبت به دختران" محققین نتایج گزارشاتشان را در کتابی تحت عنوان" مرد، الههء زیبایی" به چاپ رساندند ... نویسنده: "گروه محققین امر ازدواج" ... انتشارات: "لطیف" شاید باورتان نشود ، امسال این شور ازدواج حتی سحرالسلطنه ای را که در منزل مشغول نگارش گزارشات درسی اش بود را نیز درگیر کرد ... بدین شکل: شب تاسوعا ، ماشین یکی از همسایگانمان جلو درب پارکینگ ما که من با وارد نمودن پربه برآن صدایش را درآوردم تا ماشین را بردارد و من سریعتر بروم منزل عزیزجون(تنها بودم) سپس وقتی جوانک آمد عذرخواهی نمودم بابت حرکت خویش! همین بعد از ظهری مادر پسر به منزل ما آمد و گفت: پسرم ازون شبه مدام میگه: مامان فقط میترسم تو این روزها دختر آقای فلانی شوهر کنه ... مادرم نیز فرمود: سحر من خیلی کوچولوهه و برای ازدواجش خیلی زوده... (ترجمه پاسخ مادر: لطفا به پسرتون بگید وقتی دکتر شد بیاد ) نتیجه داستان: خصوصیت این ماه ازدواج است ، چه شما دوست عزیز ، اکتیو در این زمینه باشیدو هزاران تدارکات و برنامه ها و تمهیدات از قبل چیده باشید و چه به سان سحرالسلطنه ، Passive و به قول شاعر: او را خود التفات نبودی به صید من / من خویشتن اسیر کمند نظر شدم تصور کن در حال بازگشت به منزل هستی ... در شرایطی که آن روز هوا سرد است ، ماشین مادرت را گرفته ای ... گواهینامه نداری و بسیار محتاط عمل میکنی چون گواهینامه نداری ... سپس در ترافیکی بس عظیم !! گیر می افتی ... صدای ضبطت را اندکی قلیل مینمایی ... آرام آرام و کاملا میلیمتری در حال حرکتی... کفرت درامده انقدر که این پاهایت را بین 3 پدال زیر پایت چرخانده ای !! لباس گرم تنت کرده ای ... در ترافیک یهو احساس میکنی گرما تورا دارد میکشد ... شبشه را پایین میکشی ... دستت را بیرون میبری... خدارو شکر میکنی که زیر این مانتوی کتان بلند ضخیم فقط یک تاپ تنت کرده ای ... صدای اس ام اس ت در هر 5دقیقه 3 بار به صدا درمی آید ... گوشی را برمیداری ... اول فحش میدهی که چقدر صدای این لامصب بلنده... سپس با خود میگویی کمی به اعصابت مسلط باش سید !! موبایلت را به درون داشبرد هدایت میکنی ... کمی به خودت می آیی چرا که ترافیک رو به اتمام است و تو به انتهای گشاد قیف نزدیک میشوی ... مادرت تماس میگیرد :کجایی؟ میگویی: نیم ساعته خونم! ... یهو میبینی راه باز شده ... پایت را با چنان ولعی روی گاز میگذاری که اصلا میخواهی از شادی لپ دنیا را گاز بگیری ... میروی جلو... وقنی به راه گشاد شده میرسی و نفسی از ته قلب بر می آوری یهو یی: بووووم! از آینه میبینی با یک ماشین پیوند خورده ای ! واقعا ضدحال بدی بود.... پیاده شدم... دیدم چراغ ماشین مادرم را شکسته و کنار چراغ کمی رفته تو ... از شدت خستگی میخواستم بروم... ۲عدد پسرک از ماشین پیاده شد ... و راننده رو به من: انگار باورت شده گاز تو آشپزخونست آره ؟! با این کفشا معلومه نمیتونی رانندگی کنی ملوسک !! تماس گرفتم تا افسر بیاید ... پسرک گفت: بیا با هم به توافق برسیم... من: چطوری مثلا؟؟ کیف پولش را دراورد و در حالی که در حال گشودن کیف بود گفت: چند برابر خسارتتو میدم... دیگر پسر در حال زدن لبخند فرمود: جهنم و ضرر ! منم شماره میدم وای داشتم آتیش میگرفتم ... گفتم: الان افسر میاد شمارتو میدی افسر ... هردو میخندیدند خنده ای بس ز ته قلب برآوردم و فرمودم: ببین الان افسر میاد یه دونه ازون کاغذ سفیدا میذاره گوشه لبت ... بعد به توافق میرسیم پسرک سرخ و سفید شد و فرمود: تهدید میکنی؟؟ تو دلم: پ ن پ دارم نازت میکنم دیگر جواب ندادم و روی خویش را برگرداندم افسر آمد و از من مدارک خواست... مدارک را آوردم و کلی از افسر تشکر کردم و کلی شیرین زبانی کردم و الکی شولوغش کردم که نفهمد گواهینامه ندارم... اما فهمید و من نیز نقشی بازی کردم که ای وای مونده تو اون یکی کیفم ... اما چون مقصر من نبودم چیزی نگفت. این داستان از جهت سوسک کردن این دو برای من خوشحالی نداشت فقط خوشحال شدم که دانستند موهای از ته کوتاه شده و هزاران نقش و نگار بر روی سر و ریش حک شده و بروبازوی پف کرده و یقه ی گشادشان همچو بادی می نمود که می وزید داستان را برای مادر تعریف نمودم... مادر گفت: تو نمیگی یه دفه چاقو کشید روت؟ و من:نه بابا کافی بود دماغشونو بگیرم جونشون درمیومد ! نتیجه اخلاقی داستان و به قول شاعر: بزن به افتخار ۳ کس ، عشق و ناموس و رفیق بی کس !


![]()








، نگاهم در این طرف و آن طرف ها می پلکد ، به سان همین دیدگان تیز شده گوش هایم نیز تیز تر گشته و از پس کنجکاوی های بسیار میان مردمی ، اطلاعیه ها کسب کرده ام ... در راستای کسب این اطلاعات دندان ها سفید کردم و سفید آب ها، مصرف ! سرها چرخاندم و گوش ها جنبان!! عرق ها ریختم و بینی ها آبریزش(آخه سرما هم خوردم)... پیاده روی ها کردم و کالری ها سوزان ... اما این همه فعالیت برای چه و از برای که!؟![]()
... بسیار تحقیقات انجام دادم تا بتوانم معیارهایم را با یک نفر از این همه نفر تطابق داده و بالاخره نامزدمو انتخاب کنم... اما دیدم این همه نامزد و این همه فول آپشن ... از میان انبوهی از "فول آپشن کیس" ، من چگونه یکی را ز دیگری تمییز دهم؟!
و ببینم آیا راست و حسینی اونی هست که من میخوام
؟!
.
(تذکر:"عرق" اشکالی نداره چون نشون میده چقدر طرف مرد ه !!)![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.
!
.![]()
.![]()

... سرعت خویش را تقلیل دادم تا ایشان گور مبارک خود را گم کنند ... یهویی ایشان رفتند .. در اواسط این کوچه ی طولانی یک پس کوچه ی بن بستی است و ایشان پیچیدند در آنجا ... سر این کوچه یک دیوار کجی قرار دارد و من حدس زدم که ایشان در آن نقطه "قایم" شده اند تا من برسم... در کوچه یک خانه ای درحال ساخت بود و من یک آجر از جلوی مبارک این خانه به عنوان سلاح دفاعی برداشتم ... یهویی رفتم جلو دیدم بعععععععععععله ! ایشان آنجا در انتظار سحرالسلطنه بودند ... همین گونه ایستادم ... ایشان که مرا با سلاح دفاعی دید با لهجه ی شیرینی افغان فرمود: بیا برو ! باهات کاری ندارم ... ! گفتم گم سو مرتیکه میام اینو میکوبم تو اون سرتاااااا
...باز با همان لهجه ی شیرین فرمود: من که کاریت ندارم....
،متدین، با فهم و شعور، ناموس پرست و از همه مهمتر ... خوش سلیقه !
؟
؟؟
! یکی نیس بگه آخه دختر گیج ، چرا باز چُنین کردی؟ این که دیگه قصدش خَیر بود !!
داد؟ چرا پسری که ادعا میکرد ثمر را دوست میدارد رفت و دختر خوانده ی ثمر را گرفت؟؟ مگر چشم ابرویش از ثمر زیباتر بود ؟ مگر وسعت قلبش از ثمر بیشتر بود؟ نه ... فقط او میدانست که یک مرد نباید به یک مرد خیانت کند ... ای که دستت میرسد کاری بکن ... پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار...مگذار ترازوهای عدل الهی به نفع یسار تو برپا شود
!!
!
و به قول شاعر:
به شدت افزایش می یابد به گونه ای که اگر به هتل ها و تالارها سری بزنید ، احتمالا جای خالی برای مجلس شما دوست عزیز موجود ... نمیباشد !
..
... چگونه آخه بیایند و قبل محرم برن زیر یه سقف؟!
...
بوده است ... در جنسیت خاصی نیز تعریف نمیشود و هر دو جنس را در بر میگیرد ..در محرم 89که در دو جنس یکسان بوده است اما طبق گزارش تیم ارسالی سال 90 ، تعداد مراجعین جنس مذکر ، بر جنس مونث به میزان 10 درصد غالب گشته و با بررسی نمودار های رشد مراجعه ، انتظار میرود در سال 94 پسرها با موهای شینیون شده و آرایش های خلیج و عربی
در محافل حضور یابند ... علت این استقبال پسرها نیز ، مشکل پسندتر شدن دخترها عنوان شده و این خصوصیت دختران ، به شدتی در پسرها شور و غلیان
ایجاد کرده که امسال در ماه محرم تعداد پسران مراجعه کننده به مراکز مد و زیبایی بیشتر شده است.
را عنوان نموده اند و این فرضیه در دست بررسیست...
...
!
خیلی بهم برخورد و گفتم: لازم نکرده ... افسر الان میاد![]()

... ناجور ! کمی نزدیک آمدند و دوباره پیشنهادشان را تکرار کرد... دیدم وایییی چه بوی گند الکلی میدهند حضرات آقا... دریافتم که مست اند
!!
...
...
.. سپس داستان را گفتم افسر تست گرفت و دید که بعله !! چنان لبخندی ز اعماق وجود برآوردم که پسرک اشاره کرد: حالتو میگیرم
... افسر گفت خسارت خانومو بده ... خسارت را درآورد داد ... من نیز با افتخار گرفتم و از افسر بسیار تشکر کردم... و در نهایت گواهینامه آقا ضبط شد و نیز، نفهمیدم چقدر اما میدانم مبلغ بالایی جریمه شدند !!
... ![]()
| Design By : Night Skin |


