خب دوستان ...
سلام عرض می کنم خدمت شما ...
درود می فرستم بر محمد و تبار پاک ایشان ...
دوره ای جدید از سرنوشت میهن عزیزمان آغاز شده ... به شما تبریک عرض نموده و شما رو به دیدن یک گزارش دعوت می کنم البته به روایت کلمه !!
گزارش :
دیروز ، در حمله ای نا جوانمردانه و ناشیانه و بی سیاست و بی قدرت و بدون هیچ گونه پشتوانه ی محکم ، به وسیله ی یک عدد اسلحه گرم که باید متذکر شوم هیچ یک از رزمندگان گم نام آقا امام زمان در این روزها اسلحه گرم نداشتند ، دختری با نام ندا آقا سلطان را به مدت ۴۰ دقیقه با دوربینشان زیر نظر گرفتند و پس از پیاده شدن دختر از ماشین و پیوست اندک وی به صفوف البته نه برای مبارزه !! قلب او را آماج شلیکی نهایی قرار دادند !!
محمود ، دستور داد تا پرونده پیگیری شدید شده و نتایج سریعا اعلام شود !!
امروز طبق آخرین گزارشات ، قاتل دستگیر شده و یک عدد کت و شلوار با مارک پیر کاردین بر تن وی شد و ریش و پشم ظاهری وی -که میخواست خود را بسیجی جا بزند- مورد حملات ناجوانمردانه ی یک عدد ریش تراش قرار گرفت ... وی اکنون شناسایی شده و او کسی نیست جز : ولی عهد اسبق ایران !! پسر محمد رضا پهلوی !!!!
ایران ما امروز با این حرکت دوستانه خود در سرتاسر دنیا درخشید و من تبریک می گویم که این قدر ما انسان دوست هستیم که نگذاشتیم این غریب از وطن دور افتاده با لباسی مبدل خارج گردد و کت و شلواری با مارک پیر کاردین بر تن وی کردیم ... درود بر تو ای ایران ...
کریم مغفوری نژاد-خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران .... قم !
سایر خبرها:
تبریک پشت تبریک می رسد ... ! رئیس جمهور بورکینافاسو ، طبق بیانیه ای دوستانه تبریک گفت ، وی در ضمن اظهارات خود این نکته را عنوان کرد که : خدا را شکر می گویم که آنچه که ما خواستیم شد و تقریبا در این ۴ سال آتی ، ما ماهواره ی امید ۲ را با نام آرزو پرتاب خواهیم نمود ... !! الته با کمک شما !!
---
باراک اوباما به ایران می آید . اوباما پس از رسوایی در مقابل هوشیاری ملت ایران از اغتشاشات چند روز اخیر ، طی بیانیه ای اظهار داشت که امید وار است احمدی نژاد او را ببخشد و از خداوند برای او طلب آمرزش کند . وی در انتها دین اسلام را صدرالعقاید خواند و بیان داشت دوست دارد مسلمان شود . او گفت : می خواهم وقتی مسلمان شدم کل امریکا را مسلمان کنم ... همانند یوسف پیامبر که همه ی مصر را از بت پرستی به خداپرستی کشاند ... سپس ... به مردم بگویم مانند ملت ایران باشید ... ! هر چه قدر که خواستید گناه کنید ... اما فرای دی به فرای دی (جمعه به جمعه) باید درصف هایی جمع شوید و پاهای یکدیگر را چندین مرتبه بو کنید . این شیوه ی آمرزش در اسلام است .
---
هیلاری کلینتون ، به ایران می آید ... کلینتون به همراه یک هم وطن دیگر به کشورمان می آید ... او با یکی از هم وطنانمان به نام : هخا ! ازدواج کرده و قصد عزیمت به وطن همسرش را دارد تا ضمن دیدار با خانواده ی همسرش ، به سبک عروسان ایرانی ، یک مجلس مجللی در هتل استقلال گرفته و در نهایت یک پدری هم از مادر شوهرش در بیاورد .
---
کاندولیزا رایس ، وزیر امور خارجه امریکا ، طی بیانیه ای صادره به ایرن گفت: نامزد ایرانی ام که در جوانی ام مرا ترک گفته بود باز به آغوش گرم من باز گشته ، از این جانب دست صلح می دهم و می خواهم بگویم: من زاده ایرانم ... و حتی در انتخابات حماسه ای ایران شرکت کرده بودم ... اما با لباسی مبدل ... !
بله دوستان ... گزارشات رو با هم دیدیم ! و اما گزارش هوا ... سلام خانم فلانی ... ما منتظریم:
سلام دوستان .
یک عدد توده ی پر فشار در راه است ، طی یکی دو روز آینده سواحل شمالی مدیترانه را تحت پوشش قرار خواهد داد . طی ۵روز آینده از غرب کشور نیز میهمان ما خواهد بود !! سپس از خوزستان گذشته و به فارس می رود ... از آنجا به کرمان ... سپس به سیستان و بلوچستان ...
اما هوای نواحی شمالی کشورمان دچار یک سامانه پرفشار دیگر از ناحیه ی شمال غرب می باشد که باعث تعدیل دمای هوای آن نواحی گردیده است ... از این رو ، هوای آذربایجان غربی و شرقی نیمه معتدل ... اردبیل معتدل ... گیلان هوایی نیمه معتدل ...مازندران هوایی بارانی در پیش دارد ... تهران هوایی گرم و خشک...
سایر مناطق کشور نیز غبار آلود همراه با مه صبحگاهی همراه است !
مچکرم.
ممنونم خانم فلانی ...
اکنون به عناوین خبرها توجه فرمایید:
قاتل رو گرفتیم
تبریک بورکینافاسو
اوباما در راه است .
هیلاری کلینتون با نامزد ایرانی خود به ایران می آید.
کاندولیزا رایس: من زاده ی ایرانم ...
این روزها عجیب عزا دارم ! جوانانی که شهید شدند ... شهید شدند ... شهید شدند ... مجروح شدند .... شهید شدند ... خدایا ما شاهدیم که شهدا نمرده اند... بلکه آنان زنده اند و نزد تو روزی میگیرند ...
هیچ وقت حال و هوای شهدا را این قدر واضح درک نکرده بودم ... تا به این روزها ، نمیدانستم واقعا مقاومت یعنی چه ؟ همیشه جوانانمان را یک مشت بی غیرت تصور می کردم ... فکر می کردم اگر روزی در کشور جنگ شود من حتما به جبهه خواهم رفت و حتما هم شهید خواهم شد ... اما جوانانمان ، پا روی پا انداخته و تن پروری می کنند ... چه قدر دارم درک می کنم که قضیه خیلی عکس است !! من در خانه ام و آن کسانی که بی غیرت تصور می کردم در صحنه ...
کسانی که همیشه در خیابان ها میدیدم و ازشان بدم می آمد حال در ذهن خود نماد یک ایستا و پایدار را ترسیم مینمایم !! و چه قدر حماسه ... و واقعا چه حماسه ای ... چه حماسه ی عظیمی ... به ولله حماسه ای عاشورایی ایست ... !!
جوانانی که نه رنگ دنیا را دیده اند ... نه لذتی چشیده اند ... نه نفسی تازه کرده اند ... فبای ذنب قتلت ؟!
مادر و دختری را میبینم که موهایشان پریشان به بیرون ریخته و گلوله در وسط گردنشان ، از آنها عکس گرفته شده ... میخندم می گویم : بیا ... تحویل بگیر ... این همان اسلامیست که می گویند تو در پشت پرده ها و از پس سال ها غیبت ، از آن پاسداری می کنی ... تعجبی نیست که نمی آیی ... مگر در آن فجاعت فلسطین آمدی ؟ ما دیگر انتظار نداریم ... بیشتر منتظر یک سورپریز از جانب خداوندیم ... انتظار تا کی ؟ تا کجا ؟ با کدام امید ؟
داری مارا امتحان می کنی ؟
تا کی امتحان ؟ امتحان تا کجا ؟ شهید تا به کی ؟ خونریزی تا کجا ؟؟
دیگر انتظاری نیست ... میگرییم ... اما نه برای انتظار ... برای خون های مظلومیت ریخته شده ... برای سلاح های نداشته ... برای دست های بی دفاع ... برای اشک های ریخته شده ... برای زحمت های کشیده شده ... برای سکوت حاکم بر صداهای هوار و هوار ... می گیرییم ... ما عزا داریم ...
خاک بر سرهایی با قد دو متر و ۱۰ سانت میبینیم که گویی سگ هار میزنند ... نمیدانند این ها آدمند ... به ولله آدمند ... همه از دانش آموختگان و دانشجویان فرهیخته ی کشورمان اند ... از همه لذت هاشان زده و درس خوانده اند .... افسوس ... نمیدانستند ... که نتیجه ی همه زحمت هایشان .... مراقبت هایشان ... تنها ضرب و شتم خواهد بود ... !!
خاک بر سر آن خاک بر سرهای دو متر و ده سانت !! که به ولله !!!!! بی ناموس اند ... آنها بی ناموس اند ... یادشان رفته که روزهای این چنینی در کشور آنان ، لبنان ملعون ، کم نبوده ... روزهای قرمز رنگ و خونین ... روزهای عزا ...
وای بر ما که نمی فهمیم !!
این همه جوان در این چند روز شهید شده ... باز صدای ساز و دهل یک مشت بی غیرت ولمان نمی کند ... اما اگر سید حسن نصرالله ، سرما میخورد ، سه روز عزای عمومی اعلام میشد !! آقای حیاتی و مرتضی حیدری تا یک هفته لباس مشکی از تن در نمی آوردند... اما اکنون می آیند و میروند و می گویند و می خندند و اندکی تفکر نمی کنند که این همه جوان آدم بودند !! آدم ...
آنها برای ما شهید شدند ... آنها همان فشن های به قول شما خیابانی بودند ... اما ببینید که غیرتشان از همه بیشتر بود ... من در قبال آنها بی غیرتم ... ببینید دیگر شما چه هستید !!
بعد می آییم و می گویم :
یک مسجد ... میون دو تا مثلث اسیره ... یه کودک ... زیر چشکمه سیاهی میمیره ... !!
نمی گوییم:
ممد نبودی ببینی ... شهر آزاد گشته ... خون یارانت ... پر ثمر گشته ... !!
محمد کجایی ... بیا و ببین ... اسلامی که برای احیایش شهید شدی به چه روزی افتاده ... محمد نیستی و ببینی جوانانمان بدون هیچ دلیلی شهید میشوند...محمد پدرت را خندان دیدیم اما تردیدی نیست با یاد حال و هوای روز های رفتن تو او باز هم می گرید ... محمد روزهایمان خیلی سخت است ... حتی توان بیرون رفتن نداریم... محمد مردممان خیلی مظلومند ... دست های آن ها باطومی ندارم ... اگر باطوم دارند شوک الکتریکی ندارند ...
محمد ... همیشه چهره ات را خندان تصور می کردم ... اما تردید ندارم این روزها تو هم دیگر نمی خندی ... ! محمد ... بیا و ببین ... ببین ... فقط ببین ... فقط ببین که چگونه جانماز آب میکشیم ...
آهای ... محمد ها ... همه ی کسانی که این روزها بیشتر از همه میبینید ... بیشتر از همه درک می کنید ... بیشتر از همه میشنوید ... شهید شده اید ... آزاده تر گشته اید ... پیش خدایمان بالاترید ... به او نزدیک ترید ...
از او بپرسید که کجاست ؟
مير حسين موسوي شبيه ترين افراد به شهيد رجايي است ...
محمد خاتمی ، هزار سوال و چرا و اما اگر در ذهن دارم و هزار واقعیت ضد و نقیض !
نمیتوانم درک کنم محمد خاتمی این قدر سنگ دل است که صدای جماعت موج سوم را شنید و به روی خویش نیاورد ...
نمیتوانم باور کنم دلیلی وجود دارد که این دلیل از صدای جماعت موج سوم بلند تر است ...
چه دلیلی ؟!
آیا آن دلیل مهم تر از مظلومیت یک ملت است ؟! آیا دلیلی محکم تر از بدبختی این ملت ؟
بدبختی تا به کی ؟ تا به کجا ؟
چرا محمد خاتمی ؟ چرا ؟!
محمد خاتمی...
تا دیدم میخوای بری ... دلم راهت رو سد نکرد ... برو فردا مال تو ... دیگه اینجا برنگرد !!
بدون من بعد من ... دلت رو هر جا جا نذار ... غم با من بودن رو ... تو من بعد یادت نیار !!
حال روبان های سبز در ظاهرمان ، دلی سبز در سینه هایمان و ایرانی سبز در رویاهایمان بیداد می کند ... !!
نمی دانم به زودی یا ۴ سال دیگر ؟! اما میدانم روزی رویاهایمان به واقعیت خواهد پیوست ... !!
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی
یه یا حسین تا میرحسین
ما به آن سيد و اين مير ارادت داريم / ما به لبخند گل سرخ شباهت داريم / راي هر پير و جوان موسوي است / ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم
جلوی در دادگاه زن و مردی را میبینیم که انگار نه انگار روزی با هم قول و قرار هایی داشتند ... انگار نه انگار که یک روزی به یکدیگر متمایل و علاقمند شده بودند .... زن و مردی را میبینیم که انگار نه انگار که یک زمانی آنها زن و شوهر بوده اند !! انگار نه انگار که روزهایی بودند که خانوم تمام پاساژ های شکیل شهر را از پا انداخته بود و آقا در نهایت خوش پوشی و های کلاسی ، در این اندیشه ها بود که بوی ادکلن هایش با تیپش ست باشد ... چه روزگاری ... چه ناپایدار ...
مرد را میبینیم که آنقدر عصبی به نظر می رسد که نمی توانیم جلو برویم و با وی صحبت کنیم ... خانم ظاهری مقتدر داشت و گویا به شدت شاکی بود !!
دادگاه شروع میشود ...
قاضی: اختلافتان سر چیست ؟
مرد : آقا نمیخوام زنم درس بخونه !
زن: یعنی چی که نمی خوام زنم درس بخونه ؟! این همه درس نخوندم که بیام واسه بچه تو کهنه بشورم و تورو صاف و صوف کنم !!
قاضی: خواهرم هر وقت ازت سوال کردم جواب بده !!
مرد: آقای قاضی این زن امونمو بریده ! از سر کار میام میبینم کل ساختمون داره بوی یک غذای جا افتاده میده ... کلی خدا خدا می کنم این بو از خونه ی من باشه اما وقتی در خونمو باز می کنم میبینم که هیچ کی خونمون نیست !! نگو چی ؟؟ خانوم رفتن سر کار !! خانم اضافه کار وایسادن ... آقای قاضی مگه من واسه کی دارم سگ دو میزنم ؟! گفت می خوام برم سر کار !! گفتم برو ! گفت درآمدمو من بهت نمیدم ! گفتم چرا ؟ گفت چون اسلام گفته زن هر چی در میاره واسه خودشه !!
قاضی: حکما و شرعا پول زن برای زن است ! اما خواهرم ، چرا پولت رو به شوهرت نمیدی ؟ بذار اون مدیریت کنه ! مدیریت مرد یک چیزه دیگه اس !!
زن: آقای قاضی ، این آقا از اسلام انگار فقط صیغه کردن رو یاد گرفته !! یعنی چی؟؟ یه جا هم که دین میاد و به نفع ما زن ها حرف میزنه ، مجری دین که شما باشی میای و این حرف رو به من میزنی ؟؟
قاضی: حق با خانومه دیگه برادرم !! اسلام لابد صلاح رو در این دیده که زن پول به مرد ندهد !!
مرد: آقای قاضی اصلا بحث پول نیست ! بحث اینه که خانوم به خونه زندگی نمیرسه !!
قاضی: خواهرم ، وظیفه ی حکمی و شرعی یک زن را از زبان یک مجری دین اگر بخواهی واقعا این است که باید امور داخل خانه را رسیدگی کند ! چرا کوتاهی می کنید ؟؟
مرد: منم همینو میگم ده آقای قاضی !!
زن: آقای قاضی با من صحبت کرد نه با تو ! ین قده پاتو از گلیمت دراز تر نکن ! میبینی آقای قاضی ... این مرد از ریشه اوضاعش خرابه ... یه ذره تربیت نداره !! یه ذره منو درک نمی کنه ... نمی خواد باور کنه منم آدمم ... حق و حقوقی دارم .... دوست دارم مستقل باشم ... فردا همین مرد خاک بر سر من ، بره سرم هوو بیاره آخه من چی کار کنم ؟؟
باید پشتم به یه جایی گرم باشه یا نه ؟!
قاضی: چی شد که شما به هوو فکر کردید ؟؟
زن: آقای قاضی شما خودتون مردید ... جنس نکبت خودتونو بهتر میشناسید ... هیچ اعتمادی به شما نیست !!
قاضی: بله ... بله ... صحیح است ! شما فرزند هم دارید ؟
مرد: بله ... داشتم ... اما خانوم اون قدری عرضه نداشت که یه بچه رو به دنیا بیاره !!
زن: آقای قاضی ... آخه یه زن چی کار کنه ؟؟ والا ما دیدیم یه زن وقتی حامله میشه شوهرش بهش میگه : عزیزم ... دست به فلان چیز نزن بچه چیزیش میشه ... عزیزم فلان کارو نکن ... خودت یه چیزیت میشه ... آقای قاضی ... ما از آزمایشگاه درومدیم آقا گفت بیا بریم فروشگاه خرید کنیم ... خرید کردیم ... وسایل به اون سنگینی رو داد دست من گفت من کمرم درد میکنه !! آوردم خونه ... همه کارا رو کردم ... چند وقت بعد دیدم اصلا حالم بده ... نمیتونم بمونم ... رفتم دیدم بچه ام سقط شده !! بعد میگه عرضه!!
مرد: آقای قاضی ... این خانوما خیلی پر رو شدن !! اون زمون که ننه ی من سر من حامله بود ، آقام میگه اصلا ما نفهمیدیم این زن حامله است !! چادر رو میبست به کمرش از اون بالا تا نوک خونه رو میتکوند و میشست و پهن می کرد !! اونم هر روز ... ایل و طایفه مون هم که همه با هم زندگی میکردن ... ننه ام میگه هرروز باید اون جماعت رو تر و خشک میکرد !! حالا آقای قاضی ... من الان سقط شده ام ؟؟ نگا کن !! آآآآ ماشالا ! صحیح و سالم !!
زن: آقای قاضی ... من از همون اول فهمیدم که مادر ایشون در دوارن بارداری رعایت نکرده اند ... خودتون که شاهدید ؟!
قاضی: بله خواهرم !! حالا با این حساب بازم طلاق میخوای ؟
زن : بله آقای قاضی ... من در زندگی خودم آرمان ها و آرزوهای بزرگی دارم ! که این آقا مانع رسیدن من به اهدافم است !!
مرد: زن ! تا الان خرجتو دادم... با هم نون و نمک خوردیم ... ده چرا لج می کنی ؟؟؟
زن: خودم درس خوندم و پا به پای تو کار کردم و از تو هم بیشتر در آوردم ... پس منت رو سر من نذار ... از کجا معلوم ؟ شاید اصلا خرج تورو هم من داشتم میدادم ؟!
مرد: زن ! آبروداری کن ... جلو آقا زشته ...
زن: مگه تو گذاشتی آبرویی بمونه ؟؟
مرد:بیا و به یاد گذشته ها با من سازش کن ! تو نباشی من نمیتونم ...
زن: خفه شو ! یه بار گولت رو خوردم ... دیگه گولتو نمیخورم ! آقای قاضی صیغه ی طلاق رو جاری کنید !
.
.
.
.
انتهای دادگاه است ... همه در حال خارج شدن از دادگاهند ... زن خارج میشود ... قاضی بی درنگ پشت سر زن میرود :
-خانوم...
-بله ؟ اتفاقی افتاده ؟
-نه ... یه عرض کوچکی داشتم ...
-بفرمایید
- والا در طی دادگاه ، به حول و قوه ی الهی ، وقتی شاهد صحبت های گرم شما بودم ، نعماتی از جانب خداوند در شما مشاهده نمودم که به یمن و برکت آن تصمیم گرفتم طبق آداب و سنت پیامبر یک غذایی با شما خورده و دو رکعت نماز شکری بگزارم و اگر شما صلاح دیدید ، تا انتهای عمر خویش غلامیتان را کنم ... وکیلم ؟
-خاک بر اون سرت الهی !
