عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
من امروز یه کار بزرگ انجام دادم.... خدا می دونه وو خودت که دیگه حالم گرفته نیس.... راستی سال نو رو به همگی تبریک می گم.... امید وارم مسافرت به همگی خوش بگذره.... راستی امروز یکی از دوستای قدیمیمو دوباره دیدم.... بابای اینم خوشگل من:
سلام....
![]()
![]()
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت
8:50 توسط سحرالسّلطنه| |
| Design By : Night Skin |

..::روزنوشت ها::..
2دی-4شنبه:
از فردا فورجه ی ما شروع میشه ...
این اواخر ترم ، کلاس های 8 صبح رو ساعت 9 و نیم میرسیدم سر کلاس و تا جایی که تونستم خوابیدم و استراحت کردم ... از فردا ... سحر !!!!!!!! از خروس خون..................... بیدار است ... از فردا !! من ... از صبح ... با تک زنگ هام ... دوستامو بیدار می کنم ... از فردا ! من ... صبح ها چای می ذارم واسه همه صبح کله ی خودم (=صبح کله ی سحر ) ...
سطح روحیه : بالا ... انرژی فول ... دیدگاه مثبت ... ذهن تخلیه !
در انتهای فورجه: روحیه ؟؟ انرژی؟؟ دیدگاه ؟ ذهن ؟!!!!!!!!!
و در انتهای امتحانات: سطح روحیه مجددا: بالا ! انرژی فول ... دیدگاه مثبت و ذهن مجددا تخلیه ! D: البته اعتماد به نفس رو نيز اضافه كنين كه بالاست ... !!
:( :) :| :))
1دی-3 شنبه:
ساعت 10 شب كه ميشه ... يك سري افكار هجوم ميارن به كله من ! 10:30 كه ميشه كم كم فحش دادن هام شروع ميشه ... 11 كه ميشه ميام پاي پي سي ! 11:30 كه ميشه ديگه هيچ چي وجود نداره ... ! 12 كه ميشه بهش ميگم: ف ت م ح ا س ب ن ر ب !! بعدش راحت ميخوابم ....
30آذر-دوشنبه:
من جوجه هامو شمردم ... يكيش كم بود ... كجا رفتي شيطون ؟ :">
يلدا مبارك ... ميرويم به خانه مادربزرگ ;)
29آذر-یکشنبه:
داره رو هم جمع ميشه تك تك ! الان مي خندم ... عين خيالمم نيست ! اما يهو رو مي كنم تا همه سوپرايز شين ... ! D:
راستی ... اگه منفجر شدم بعد از من "..." تو این وبلاگ بنویسه تا بفهمید چه قدر ادبیاتش افتضاحه D:
28آذر-شنبه:
امروز از دانشگاه برگشتنی تو تاکسی یه خانومی سوار شد دیدم چه قدر آشناست ... گفتم: خانوم نصرالهی ؟! گفت: بله ... شما ؟! گفتم : بابا خانوم شما کلاس سوم ابتدایی مدرسه مریم به ما نقاشی درس میدادید یادتون نیست ؟! گفت: چه خوب یادته ... سال چند بود ؟ من: 77 گفت: ااوووووووووه ! خیلی گذشته از اون موقع ... 11 سال !! گفتم : بله ... ! کلی باهاش حرفیدم ... چه قدر بزرگ شده بود ... اون موقع ها یه دختر شاید 20 ساله بود ... اما هنوزم مهربون بود ... !
27آذر-جمعه:
حس مي كنم دلم تنگولیده :( نميدونم واسه چي ؟! الكي هم دارم مهربون ميشم نميدونم واسه چي ؟! خوش اخلاق هم بودم امروز نميدونم برا چي ؟!
26آذر-5شنبه:
یک مسیجی داشتم امروز:
کاش همان روزگاری بود که بزرگترین غصه ام شکستن نوک مدادم بود ...
25آذر-4شنبه:
کاش من یه دختر قجری بودم ... درسته ابروهام پیوندی میشد و اصلا دوست نمیداشتم ، درسته شاید همسر چندم یک مرد میشدم ، درسته لباس های گشاد باید تنم میکردم و هزار تا چیز دیگه که دوست نداشتم اما لااقل کسی هم ادعایی مبنی خلاف اینا نداشت ... مثلا شوهرم بهم نمیگفت: فقط با تو ام ... میگفت هفته ای یه بار با تو ام ... !! و در نتیجه الکی نیز نمیگفت که راستشو بهت میگم ... !! و هیچ وقتم دوروغش درنمیومد و منم سر خدا رو زیادی به درد نمی آوردم !! وقتی هم خدا حالشونو گرفت پشیمون بشم و دلم بسوزه ... !!
24آذر-3شنبه:
تازگیا یه اتفاقی افتاده واسه من که نمیتونم "گ" رو تلفظ کنم و تو دانشگاه به جای "گ" میگم: ق ! تازه دو روز پیش هم پرزنت زبان داشتم که موضوعش این بود: healthy during pregnancy !
23آذر-2شنبه:
چه قدر بده که یه خانوم حسّابی سیر بخوره ! آدامس شدیدا نعنایی بجوه ! به خودش ادکلن بیش از حد خوشبو بزنه ! بعدشم تو تاکسی بشینه پیش یه دختر ِ اه اه و پیف پیف کن به اسم : سحر...!!
22آذر-1شنبه:
آخه چه قدر شرمندم میکنی ... به جون خودت که نمخوام غمت باشه ، من جنبه اشو ندارم :"> اصلا به من چه ! ميخواستي خلق كردني بهم جنبه بدي !
21آذر-شنبه:
صبح اول هفته ! کلاس ساعت 8 شروع شده ... تو خوابت میاد ... استادتم رسما دیازپامه ... بعدش میگه به جای 10 ... یک ربع به 11 کلاسو تموم میکنیم ... نه تو باشی جدا چه حالی میشی ؟ منم زدم تو فاز خنده و شوخی با بغل دستی تا وخت بگذره ! استاد : سحر سریع بیا این جلو بشین (منظورش یک عدد صندلی تک و تهنا جلوی کلاس بود !) حرس خوردم اما لبخند رو رو لبام حفظ کردم !! رفتم و نشستم اونجا و با خودم فقط موبایلم رو آوردم ... با همون دوست بغل دستیم شروع کردم جلو چشم استاد اس ام اس بازی !! یعنی داشتم از خنده غش می کردم و استاد هم خون ، خونش رو میخورد ! نتیجه: هر که با سحر در افتاد ... ورافتاد ! :>
20آذر-جمعه:
امروز یه چیزایی منو شدید به خودش فرو برد ! اصلا باورکردنی نیست ... من اصلا نمیتونم ازشون سر دربیارم ... انقدر این جور وختا اعصابم خورده که حالیم نیس چی میگم و چی می کنم ؟! :(
19آذر-5شنبه:
دام رو پهن کرد ...
دون رو پاشید ...
طعمه رو کشید تو دام ...
اما آخر سر یکی دیگه اومد شکار کرد و برد D:
18آذر-4شنبه:
خدا جون ... به جون خودت من همین جوری یه چیزی گفتم با بچه ها بخندیم ... خودت میدونی من راضی نبودم پای استاد بشکنه ! تو خودت می دونی میدونی میدونی اصلنشم :(
17آذر-3شنبه:
با لبات قهرم...
با چشات قهرم...
نگام نکن ...
با نگات قهرم ...
16آذر-2شنبه:
نميدونم چرا حالم خيلي بده ... دلم گرفته ... دلم ميخواد فقط جيغ بزنم ... دوس دارم الان يه اشتباه كنم و بعدش بزنم زير گريه ! همين جوري الكي الكي ...................................
15آذر-1شنبه:
الان از جشن اومدم ... خيلي خوب بود !
بعدشم اينكه دوستايي كه ميبينن سحر نيست و نمياد نگن بي معرفت شده ! سحر هميشه يك ماه قبل از امتحاناش ، دوپينگ اطلاعات رو آغاز ميكنَوَد D:
13آذر-جمعه:
دیروز بعد از ناهار من و مامان و دو خواهر و زنعموم زدیم تو جاده و رفتیم اصفهون ! و امروز بعد از ظهر برگشتیم دوستان ! چون فردا همه باید برن سر کار ! ولی خیلی خوش گذشت ... آب و هوام عوض شد ... رنگم وا شد ! دیگه الان دقیقا رنگ مهتابی شدم یعنی: حالا ماه شدم :">
11آذر-4شنبه:
سلام بچه ها ! من دارم عقد می کنم ... هفته ی آینده 1 شنبه یه جشن کوچولو موچولویی هم گرفتیم ... که همگی دعوتید ... کادو و این قرتی بازی ها رو نمی خواد بیارید ... فقط !!!! بی زحمت یکیو بیارید من باهاش عقد کنم D: ...
10آذر-سه شنبه:
خدای مهربون ... من فردا امتحان دارم ... ببخشید که وختی کارت دارم زیاد یادت میفتم و هی خودمو لوس می کنم ... خب چی کار کنم ؟ تو فقط دیدی که زحمت کشیدم ... حتی مامانم هم امروز بهم گفت: سحر اصلن نمیبینم یه ذره تلاش کنیا ! حالا خوبه من همش دارم درس می خونم اصلنشم ... پس چون تو فقط میبینی و تو فقط می تونی به داد این ذهن کپک زده ی من برسی ... من از خودت میخام که فردا امتحانمو خوب بدم ... هرجا که یادم رفت ، یه بار صدات میکنم ... اگه یادم اومد که 100% ماچت میکنم ... اگه یادم نیومد بازم ماچت میکنم چون فعلا باهات کار زیاد دارم ... راستی از آشنایی با شما خوشبختم :">
9آذر-دوشنبه:
من به مامان: مامان ... اون زمون که خدا داشت سلیقه رو بین شما 8 تا بچه تقسیم می کردی شما کجا بودی ؟ مامان به سحر: اول صف ! من به مامان: همون دیگه ! اول صف بودی ... خدا ترسید به بقیه چیزی نرسه به جنابعالی کم سلیقه داد ! مادربزرگ رو به مامان: این خانوم ! از شکم خودتون بیرون اومدن !! من به مادربزرگ: ایشون هم از شکم شما ! D:
8آذر-یکشنبه:
هوا داره سرد میشه ... خیلی سرد ... منم عاشق سرمام ... که لپام قرمز بشه از شدت سردی و بعد وارد خونه بشم گرما بزنه تو صورتمو جزیان یافتن خون تو رگ های صورتم رو حس کنم ... خیلی حس قشنگیه ... وقتی دستات یخ میزنه و دستکش دستت می کنی ... میبینی دستکش گرمت نمیکنه و دستتو میکنی تو جیبت و کلی گرم میشی ... مگه نه ؟ :">
7آذر-شنبه:
تولدت مبارک باشه خب ... !
امروز در تولدی که یکی از دوستانش گرفته بود شرکت کردیم و خوش بگذشت دوستان ! فقط اشکالش این بود که چون در یک کافی شاپ بود نمیتونستم برقصم D:
6آذر-جمعه:
خدای لم یلد که دیدنی نیست ... صداش با این گوشا شنیدنی نیست ... !
خدا جون ... خیلی دوستت دارم ... نمیدونم چطوری بگم ... امروز که دیگه دیوونت شدم ... فهمیدم اون همه بهم چوب زدی تا امروز این قده عاشقت بشم ... که شدم !
5آذر-5شنبه:
امروز رفتیم عقد یکی از فامیلا ! مامان پسره خیلی با شعور بود ... اما امان از اون 3 تا خواهرشو 2 تا زن داداشای پسره ... به دختره نگاه کردم دیدم خیلی خوشحاله ... گفتم بیچاره ! الان داغی ... درست حسابی حالیت نیست که تو چه منجلابی افتادی ! ولی اگه پسره مرد باشه که زیاد بهش نمیومد (D:) نميذاره خاهراش كاري كنن ... منم كلي رقصيدم ... آخرش مامان پسره منو بوسيد و ازم تشكر كرد O:
4آذر-4شنبه:
من از وقتي رفتم دانشگاه هر روز به مامانم مي گم: اين روزا بهترين روزاي زندگي منه ... ميرم دانشكده كلي با بچه ها مي خنديم ! ميام خونه بدونه استرس 3 ساعت ميخوابم ... شب كه ميشه ميشينم پاي كامپيوتر ... خسته كه ميشم ميام كه بخوابم .... قبل خواب هم كلي اس ام اس بازي مي كنم ... ! حالا دوروغ ميگم ؟ فردا شوهر كنم خب خودش تو خونست ديگه واسه چي اس ام اس بدم؟؟ D: تازه اون جوري به اندازه الان كيف نميده ! پس شوهر نمي كنم D:
2دی-4شنبه:
از فردا فورجه ی ما شروع میشه ...
این اواخر ترم ، کلاس های 8 صبح رو ساعت 9 و نیم میرسیدم سر کلاس و تا جایی که تونستم خوابیدم و استراحت کردم ... از فردا ... سحر !!!!!!!! از خروس خون..................... بیدار است ... از فردا !! من ... از صبح ... با تک زنگ هام ... دوستامو بیدار می کنم ... از فردا ! من ... صبح ها چای می ذارم واسه همه صبح کله ی خودم (=صبح کله ی سحر ) ...
سطح روحیه : بالا ... انرژی فول ... دیدگاه مثبت ... ذهن تخلیه !
در انتهای فورجه: روحیه ؟؟ انرژی؟؟ دیدگاه ؟ ذهن ؟!!!!!!!!!
و در انتهای امتحانات: سطح روحیه مجددا: بالا ! انرژی فول ... دیدگاه مثبت و ذهن مجددا تخلیه ! D: البته اعتماد به نفس رو نيز اضافه كنين كه بالاست ... !!
:( :) :| :))
1دی-3 شنبه:
ساعت 10 شب كه ميشه ... يك سري افكار هجوم ميارن به كله من ! 10:30 كه ميشه كم كم فحش دادن هام شروع ميشه ... 11 كه ميشه ميام پاي پي سي ! 11:30 كه ميشه ديگه هيچ چي وجود نداره ... ! 12 كه ميشه بهش ميگم: ف ت م ح ا س ب ن ر ب !! بعدش راحت ميخوابم ....
30آذر-دوشنبه:
من جوجه هامو شمردم ... يكيش كم بود ... كجا رفتي شيطون ؟ :">
يلدا مبارك ... ميرويم به خانه مادربزرگ ;)
29آذر-یکشنبه:
داره رو هم جمع ميشه تك تك ! الان مي خندم ... عين خيالمم نيست ! اما يهو رو مي كنم تا همه سوپرايز شين ... ! D:
راستی ... اگه منفجر شدم بعد از من "..." تو این وبلاگ بنویسه تا بفهمید چه قدر ادبیاتش افتضاحه D:
28آذر-شنبه:
امروز از دانشگاه برگشتنی تو تاکسی یه خانومی سوار شد دیدم چه قدر آشناست ... گفتم: خانوم نصرالهی ؟! گفت: بله ... شما ؟! گفتم : بابا خانوم شما کلاس سوم ابتدایی مدرسه مریم به ما نقاشی درس میدادید یادتون نیست ؟! گفت: چه خوب یادته ... سال چند بود ؟ من: 77 گفت: ااوووووووووه ! خیلی گذشته از اون موقع ... 11 سال !! گفتم : بله ... ! کلی باهاش حرفیدم ... چه قدر بزرگ شده بود ... اون موقع ها یه دختر شاید 20 ساله بود ... اما هنوزم مهربون بود ... !
27آذر-جمعه:
حس مي كنم دلم تنگولیده :( نميدونم واسه چي ؟! الكي هم دارم مهربون ميشم نميدونم واسه چي ؟! خوش اخلاق هم بودم امروز نميدونم برا چي ؟!
26آذر-5شنبه:
یک مسیجی داشتم امروز:
کاش همان روزگاری بود که بزرگترین غصه ام شکستن نوک مدادم بود ...
25آذر-4شنبه:
کاش من یه دختر قجری بودم ... درسته ابروهام پیوندی میشد و اصلا دوست نمیداشتم ، درسته شاید همسر چندم یک مرد میشدم ، درسته لباس های گشاد باید تنم میکردم و هزار تا چیز دیگه که دوست نداشتم اما لااقل کسی هم ادعایی مبنی خلاف اینا نداشت ... مثلا شوهرم بهم نمیگفت: فقط با تو ام ... میگفت هفته ای یه بار با تو ام ... !! و در نتیجه الکی نیز نمیگفت که راستشو بهت میگم ... !! و هیچ وقتم دوروغش درنمیومد و منم سر خدا رو زیادی به درد نمی آوردم !! وقتی هم خدا حالشونو گرفت پشیمون بشم و دلم بسوزه ... !!
24آذر-3شنبه:
تازگیا یه اتفاقی افتاده واسه من که نمیتونم "گ" رو تلفظ کنم و تو دانشگاه به جای "گ" میگم: ق ! تازه دو روز پیش هم پرزنت زبان داشتم که موضوعش این بود: healthy during pregnancy !
23آذر-2شنبه:
چه قدر بده که یه خانوم حسّابی سیر بخوره ! آدامس شدیدا نعنایی بجوه ! به خودش ادکلن بیش از حد خوشبو بزنه ! بعدشم تو تاکسی بشینه پیش یه دختر ِ اه اه و پیف پیف کن به اسم : سحر...!!
22آذر-1شنبه:
آخه چه قدر شرمندم میکنی ... به جون خودت که نمخوام غمت باشه ، من جنبه اشو ندارم :"> اصلا به من چه ! ميخواستي خلق كردني بهم جنبه بدي !
21آذر-شنبه:
صبح اول هفته ! کلاس ساعت 8 شروع شده ... تو خوابت میاد ... استادتم رسما دیازپامه ... بعدش میگه به جای 10 ... یک ربع به 11 کلاسو تموم میکنیم ... نه تو باشی جدا چه حالی میشی ؟ منم زدم تو فاز خنده و شوخی با بغل دستی تا وخت بگذره ! استاد : سحر سریع بیا این جلو بشین (منظورش یک عدد صندلی تک و تهنا جلوی کلاس بود !) حرس خوردم اما لبخند رو رو لبام حفظ کردم !! رفتم و نشستم اونجا و با خودم فقط موبایلم رو آوردم ... با همون دوست بغل دستیم شروع کردم جلو چشم استاد اس ام اس بازی !! یعنی داشتم از خنده غش می کردم و استاد هم خون ، خونش رو میخورد ! نتیجه: هر که با سحر در افتاد ... ورافتاد ! :>
20آذر-جمعه:
امروز یه چیزایی منو شدید به خودش فرو برد ! اصلا باورکردنی نیست ... من اصلا نمیتونم ازشون سر دربیارم ... انقدر این جور وختا اعصابم خورده که حالیم نیس چی میگم و چی می کنم ؟! :(
19آذر-5شنبه:
دام رو پهن کرد ...
دون رو پاشید ...
طعمه رو کشید تو دام ...
اما آخر سر یکی دیگه اومد شکار کرد و برد D:
18آذر-4شنبه:
خدا جون ... به جون خودت من همین جوری یه چیزی گفتم با بچه ها بخندیم ... خودت میدونی من راضی نبودم پای استاد بشکنه ! تو خودت می دونی میدونی میدونی اصلنشم :(
17آذر-3شنبه:
با لبات قهرم...
با چشات قهرم...
نگام نکن ...
با نگات قهرم ...
16آذر-2شنبه:
نميدونم چرا حالم خيلي بده ... دلم گرفته ... دلم ميخواد فقط جيغ بزنم ... دوس دارم الان يه اشتباه كنم و بعدش بزنم زير گريه ! همين جوري الكي الكي ...................................
15آذر-1شنبه:
الان از جشن اومدم ... خيلي خوب بود !
بعدشم اينكه دوستايي كه ميبينن سحر نيست و نمياد نگن بي معرفت شده ! سحر هميشه يك ماه قبل از امتحاناش ، دوپينگ اطلاعات رو آغاز ميكنَوَد D:
13آذر-جمعه:
دیروز بعد از ناهار من و مامان و دو خواهر و زنعموم زدیم تو جاده و رفتیم اصفهون ! و امروز بعد از ظهر برگشتیم دوستان ! چون فردا همه باید برن سر کار ! ولی خیلی خوش گذشت ... آب و هوام عوض شد ... رنگم وا شد ! دیگه الان دقیقا رنگ مهتابی شدم یعنی: حالا ماه شدم :">
11آذر-4شنبه:
سلام بچه ها ! من دارم عقد می کنم ... هفته ی آینده 1 شنبه یه جشن کوچولو موچولویی هم گرفتیم ... که همگی دعوتید ... کادو و این قرتی بازی ها رو نمی خواد بیارید ... فقط !!!! بی زحمت یکیو بیارید من باهاش عقد کنم D: ...
10آذر-سه شنبه:
خدای مهربون ... من فردا امتحان دارم ... ببخشید که وختی کارت دارم زیاد یادت میفتم و هی خودمو لوس می کنم ... خب چی کار کنم ؟ تو فقط دیدی که زحمت کشیدم ... حتی مامانم هم امروز بهم گفت: سحر اصلن نمیبینم یه ذره تلاش کنیا ! حالا خوبه من همش دارم درس می خونم اصلنشم ... پس چون تو فقط میبینی و تو فقط می تونی به داد این ذهن کپک زده ی من برسی ... من از خودت میخام که فردا امتحانمو خوب بدم ... هرجا که یادم رفت ، یه بار صدات میکنم ... اگه یادم اومد که 100% ماچت میکنم ... اگه یادم نیومد بازم ماچت میکنم چون فعلا باهات کار زیاد دارم ... راستی از آشنایی با شما خوشبختم :">
9آذر-دوشنبه:
من به مامان: مامان ... اون زمون که خدا داشت سلیقه رو بین شما 8 تا بچه تقسیم می کردی شما کجا بودی ؟ مامان به سحر: اول صف ! من به مامان: همون دیگه ! اول صف بودی ... خدا ترسید به بقیه چیزی نرسه به جنابعالی کم سلیقه داد ! مادربزرگ رو به مامان: این خانوم ! از شکم خودتون بیرون اومدن !! من به مادربزرگ: ایشون هم از شکم شما ! D:
8آذر-یکشنبه:
هوا داره سرد میشه ... خیلی سرد ... منم عاشق سرمام ... که لپام قرمز بشه از شدت سردی و بعد وارد خونه بشم گرما بزنه تو صورتمو جزیان یافتن خون تو رگ های صورتم رو حس کنم ... خیلی حس قشنگیه ... وقتی دستات یخ میزنه و دستکش دستت می کنی ... میبینی دستکش گرمت نمیکنه و دستتو میکنی تو جیبت و کلی گرم میشی ... مگه نه ؟ :">
7آذر-شنبه:
تولدت مبارک باشه خب ... !
امروز در تولدی که یکی از دوستانش گرفته بود شرکت کردیم و خوش بگذشت دوستان ! فقط اشکالش این بود که چون در یک کافی شاپ بود نمیتونستم برقصم D:
6آذر-جمعه:
خدای لم یلد که دیدنی نیست ... صداش با این گوشا شنیدنی نیست ... !
خدا جون ... خیلی دوستت دارم ... نمیدونم چطوری بگم ... امروز که دیگه دیوونت شدم ... فهمیدم اون همه بهم چوب زدی تا امروز این قده عاشقت بشم ... که شدم !
5آذر-5شنبه:
امروز رفتیم عقد یکی از فامیلا ! مامان پسره خیلی با شعور بود ... اما امان از اون 3 تا خواهرشو 2 تا زن داداشای پسره ... به دختره نگاه کردم دیدم خیلی خوشحاله ... گفتم بیچاره ! الان داغی ... درست حسابی حالیت نیست که تو چه منجلابی افتادی ! ولی اگه پسره مرد باشه که زیاد بهش نمیومد (D:) نميذاره خاهراش كاري كنن ... منم كلي رقصيدم ... آخرش مامان پسره منو بوسيد و ازم تشكر كرد O:
4آذر-4شنبه:
من از وقتي رفتم دانشگاه هر روز به مامانم مي گم: اين روزا بهترين روزاي زندگي منه ... ميرم دانشكده كلي با بچه ها مي خنديم ! ميام خونه بدونه استرس 3 ساعت ميخوابم ... شب كه ميشه ميشينم پاي كامپيوتر ... خسته كه ميشم ميام كه بخوابم .... قبل خواب هم كلي اس ام اس بازي مي كنم ... ! حالا دوروغ ميگم ؟ فردا شوهر كنم خب خودش تو خونست ديگه واسه چي اس ام اس بدم؟؟ D: تازه اون جوري به اندازه الان كيف نميده ! پس شوهر نمي كنم D:
LinkDump
- آذر 1388
- آبان 1388
- مهر 1388
- شهریور 1388
- مرداد 1388
- تیر 1388
- خرداد 1388
- اردیبهشت 1388
- فروردین 1388
- اسفند 1387
- بهمن 1387
- دی 1387
- آذر 1387
- آبان 1387
- مهر 1387
- شهریور 1387
- مرداد 1387
- تیر 1387
- خرداد 1387
- اردیبهشت 1387
- فروردین 1387
- اسفند 1386
- دی 1386
- آبان 1386
- شهریور 1386
- مرداد 1386
- تیر 1386
- خرداد 1386
- فروردین 1386
- اسفند 1385
- بهمن 1385
- دی 1385
- آذر 1385
- آبان 1385
- مهر 1385
- شهریور 1385
- مرداد 1385
- تیر 1385
- خرداد 1385
- فروردین 1385
- اسفند 1384
- دی 1384

