تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

سلام

چطورین؟؟؟ ای خدا.. من الآن خیلی خوبم.. آخه داشتم میل یکی از دوستامو می خوندم.. خستگی رو از تنم بیرون آورد و در کنار این که خیلی خیلی زیاد کار دارم ولی ترجیح داد امروزو کار نکنم... راستش الآن که داشتم میومدم خونه سعی کردم مسیرمو کمی طولانی کنم... از این ور زدم.. از اون ور درومدم... تا ضمن این که یه چر خی زده باشم کمی هم  آهنگ و موزیک و .. گوش بدم.. من خونه یادم نمیاد یک بار کنترل ضبط رو به دست گرفته باشم... حالا بگذریم.. راستش من همیشه به فکر خودم ایمان داشتم... و واقعا به هر حقیقتی که برسم هیچ وقت ندید نمی گیرمش.. من از تابستون تا اواخر آبان روی یک آزمایشی داشتم کار می کردم... و همون موقع هم نتیجشو گرفتم... و این فقط یک تمرین بود.. تا بتونم به اعتقادی که سال ها پیش داشتم دوباره رو بیارم... و مجددا تو ذهنم ثبتش کنم... و در موارد روزانه به کار بگیرمش.. نمی دونم چه قدر اطلاع دارید.. ولی من معمولا یه مقدار گیرم... یعنی تا یه چیزی رو باور نکنم قبول نمی کنم... خیلی موقع ها شده پیشو نگرفتم که ببینم حقیقت داره یا نه! چون می دونستم جوابش چیه.. اگه راس بوده که هیچ... اگه دوروغ بوده هم سعی کردم این اجازه رو بدم که طرف مقابل کیفور باشه.. و به اصطلاح یا علی از تو مدد!.. خلاصه دوستان من امروز ... دیروز .. هفته ی گذشته... و هفته ی گذشته ی اون... نتیجه رو هی به کار گرفتم.. هی به کار گرفتم.. و آنچه که حاصل شد جز اطمینان چیز دیگه ای نبود... باور کنید ماها یه قدرت هایی داریم که خودمون استفاده نمی کنیم.. راستش مورد اول که از تابستون روش کار کرده بودمو نمی تنم بگم... ولی مورد بعدیش یه امتحان بود... من در حد بقیه درس خونده بودم.. استادمونم یکی بود.. ولی به خودم تلقین کردم که فهم من از همه بیشتره... و به این باور خودمو نزدیک کردم... وقتی امتحان دادم... اون صبحش یه دقیقه به هیج چیز فکر نکردم... به خودم گفتم من خوندم.. همین! .. نمره ی من جز نمرات بالا بود... نمی دونم... نمره اهمیتی نداره... ولی ملاک سنجش نمر ه س.. . این یه نمونه بود.. .. ولی می خوام ریشه ی اعتقادمو براتون بگم: من سال اول دبیرستان که بودم.. یه معلم داشتیم.. خیلی خوشگل بود.. آدما هم که ذاتا زیبا پسندن... منم خیلی این معلمو دوست داشتم... خیلی.. واقعا ماه بود.... یه روز اومد و یه داستان برای ما تعریف کرد.. من به قدری خوشم اومد... گفتم این طوری نمیشه... رفتم پیشش.. به من یه کتاب داد.. گفت اینو بخون.. می فهمی قضیه چیه... این کتاب یه جورایی خیلی رو مسیر زندگی من تاثیر داشت...ولی اینم ریشه ی اعتقاد من نبود.. من یه جا یه داستان دیگه هم خوندم... خیلی داستان قشنگیه... در مورد خداست.... داستانش رو سال اول دبیرستان که بودم معلم زبانمون برای تمرین درک مطلب برامون آورده بود... من اونجا به یه حقیقتی پی بردم.. ولی نمی تونم بگم.. نه که چیز خاصی باشه ها.. فکر می کنم نتونید درکش کنید... ولی همینو بدونید که ماها هنوز نفهمیدیم که خدا کیه... نشناختیمش.. ریشه ی اعتقاد من خداست... خیلی اهمیت داره... این که آدم بدونه  حقیقت هر چیزیو.. کافیه یک بار حس کنید که خدا داره به شما لبخند می زنه... اون قدر آرامش پیدا می کنید.. که هیچ گاه ناراحت نمیشید..شاید یکی از عواملی که باعث شادی همیشگی منه همینه.. این که دیدم مثبته.. هیچ وقت به این فکر نمی کنم که یه نفر که داره باهام صحبت می کنه منظور بدی داره... به خاطر همینم هست که حالا حالا ها با کسی صمیمی نمیشم...

خب... حس می کنم دارید به یک تناقض فکر می کنید در صورتی که هیچ تناقضی رو به کار نبردم.. علت این که چند مسئله رو هم مطرح نکردم همینه که نکنه کسی به تناقض فکر کنه!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:14 توسط سحرالسّلطنه| |

همیشه به این فکر می کردم که اگه منو اونو از هم جدا کنن چی می شه؟؟؟؟؟؟؟ این فکر خیلی آزارم میداد.. دلم نمی خواست حتی اون روز رو تصور کنم.. خیای اعصابم خورد می شد وقتی بهش فکر می کردم به این که اون دیگه نیست.. اون دیگه نمیاد.. اون برای همیشه رفته.. مامانم می گفت آخه دختر تو می دونی داری با خودت چی کار می کنی؟؟ بهش می گفتم بسسه دیگه اعصاب منو این قدر خورد نکن مامان! بعدش اینو اون فقط کارشون شده بود نصیحت من.. نمی تونستم بگم که چه قدر دوسش دارم.. نمی تونستم براشون باز کنم این مسوله رو .. نمی تونستم بهشون بگم اون خیلی برای من عزیزه.. نمی تونستم بهشون بفهمونم که این عشق با اون عشقای خیابونی زمین تا آسمون فرق داره.. واونام منو درک نمی کردن... نمی فهمیدن که یعنی چی... یه روز که مادر بزرگم که همیشه تو این امر حامی من بود بهم گفت عزیز.. خودتو ناراحت نکن.. ایشاللا درست می شه... بهش گفتم تو خودت بابابزرگمو خیلی دوس داشتی به این بی احساس ها بفهمون من چی می گم... اونم نتونست آخه بیچاره بیماری قند داره و احساس منو نمی تونست درک کنه.. خلاصه من کارم شده بودشبانه روز گریه کردن.. مامانم می گفت سحر ! بس کن دیگه.. گفتم تقصیر شماست دیگه... اگه اونو به من نشون نمی دادید محال بود که این جریانات پیش بیاد.. مامانم گفت که اگه منم نشونت نمی دادم خودت میدیدیش... خلاصه هی من می گفتم شتر.. مامانم می گفت پشه.. یکی دیگه می گفت مگس... و یکی دیگه می گفت فیل... تا این که زد و من دست به دعا شدم خدا پدر و مادر و اجداد این دانشمندا رو بیامرزه... مامانم یه روز که داشت روزنامه می خوند توش نوشته بود کاکائو برای قلب انسان مفیده! خلاصه منم زنگ زدم به کاشف این امر و گفتم سریع لپتو بیار جلو .. و بعدش(یه کار بد...)

خب عشق بهانه ی آغاز بود و اینک وصال!

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:26 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin