تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

سلام

این سلام با سلامای دیگه فرق می کنه!!

یه خورده سبزه!!

یه کم تازه!!

یه خورده هم بچه!!

ولی در عوض خیلی زیباست!!

می دونی چرا؟؟

نمی گم

خودت بعدا می فهمی!!

حالا گوش کن!!

این سلام ، یه سلامیه که من حالا حالا ها به هر کسی نمیدم!! خیلی وقتا هم از همون سلامای معمولی هم به بعضیا نمی دم!! بالاخره دلیل داره دیگه!!!

آهان..

این سلام شبیه یه فرشته است.. که میاد و لپای کوچیک رو ماچ می کنه و میره به خدا می گه .. عجب!! عجب بابا بنده ای داریا!! آدم عشق می کنه وقتی می بینتش!!

این سلام خلاصه خیلی نازه!!

حالا بگید برای خودتون من ببینم که حالتون چه جوریاست؟؟

این احوالپرسی بوی نم می ده!! بوی بارون.. وقتی چشم آدم میبینتش و گوش آدم می شنودش.. یه حسی رو القا می کنه ..که من نمی تونم بگم چه حسی..

همه ی این حرفا از جنس یک روز زیباست!!

یک روز که آزاد آزادی.. مطلقا آزاد!! اسم تو اون روز پرنده ست!!

این حرفا یه بوی دیگه داره!! بوی گل و عطر و ادکلن می ده!!

اسن حرفا از جنس همه ی خوبی هاست...

از جنس همه ی زیبایی ها...

از جنس یه رویای شیرین!!

از جنس قاصدک هاست!!

مثل رنگین کمون!!

مثل آسمون!!

مثل هوا!!

خیلی زیباست!!

خیلی دل انگیزه!!

هر چی خوبی بگی تو این حرفا هست...

حتی خود خدا داره نگاشون می کنه و لذت می بره...

بابا! این حرفا از جنس لبخند خداست!!!

لبخندی که همواره حسش می کنم..

همون لبخند که به یه نا امید امید حرکت میده..

همون که به یه نا توان می گه : تو می تونی!!!

همون لبخند که باهاش آدمای خوب رو آفرید!!

همون لبخند که باهاش زیبایی ها رو نقاشی کرد!!

نقاشی ها که فقط و فقط برای آدمای خوبه...

خوبی هایی که فقط آدما ی خوب حسش می کنن...

همون که خیلی طراوت داره...

تو هیچ وقت خشکی رو به همراهش حس نمی کنی!!

همون که از جنس بهاره!

مثل نوروز قشنگ و زیباست!!

ولی من این همه خوبی رو فقط در خور آدمای خوب میبینم!!

پس همه ی این زیبایی ها رو تقدیم می کنم به بهترین ها!! مامانم، بابام، دو تا خواهرام و تنها بهترین دوســــت گلم(ی...ر)!!()!!

 

 

در سال جدید! بهترین ها رو از جنس خود خود بهار براتون آرزو می کنم!! امیدوارم که خودمم به نحوی شایسته ی این زیبایی بزرگ باشم!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:17 توسط سحرالسّلطنه| |

سلام

چطورین؟؟؟

راستیتش من زیاد احوالم خوش نیست.. ولی اون نشاط خودمو دارم.. همون که فقط و فقط من دارمش..

دیروز یکی از دوستان قدیمیمو دیدم .. خلاصه پریدمو گرفتمشو کلی ماچش کردم .. خیلی نازه... خیلی ساکته.. خیلی مظلومه.. خیلی خجالتیه... من کشته ی همین ملوسک بازیاشم... بهشم گفتم که حیف دخترم... و کلی خندید.. خلاصه من با کلی ذوق و شوق به زور بردمش پارک .. کلی با هم خندیدیم... بعد طبق عادت همیشگیش کیفمو گرفت و شروع کرد به کنجکاوی کردن.. کلی خندیدیم... می دونین اون یه حرفایی زد... یه کم منو برد تو فکر .. من همیشه تو درس خوندن از اون چند قدم جلو تر بودم.. و وقتی نتایج کنکور اومد اون چند قدم خیلی زیاد شده بود.. به اندازه ی چند هزار آدم! تقصیر خودش بود.. اعتماد به نفسش خیلی ضعیف بود... و نمی تونست قبول کنه که یه روزی می رسه که می تونه اونم از خیلیا بهتر باشه.. البته این خاصیت مدرسه ی ما بود.. چون که خودمون داوطلبانه آزمون ورودیشو داده بودیم .. هی می کوبیدن تو سر ما که چی؟ دعوت نامه که نفرستادیم براتون!! خلاصه چند سال این مدلی بود.. من خیلی خوب موندم... ولی نسبت به دوران کودکی خیلی اوضام فرق کرده که البته یه درصدیش هم طبیعیه ولی نه ۱۰۰ش! 

دوستم داشت کتابامو نگا می کرد.. من خب علاقه ی منم تو این زمینه هاست دیگه.. برگشت یه سوال از من پرسید.. گفت: سحر! فک می کنی این اطلاعات فردا چه نقشی تو زندگیت می تونه داشته باشه؟ یه کم فکر کردم گفتم: تو بره چی به دنیا اومدی؟ گفت این جواب سوال من نیست.. گفتم ولی اگه جواب این سوال رو پیدا کنی این سوال رو دیگه از من نمی پرسی..  گفت تو همیشه همین طوری بودی.. آدمو می پیچونی.. جواب درست نمیدی.. بهش گفتم تو هم یه مشکل اساسی و ریشه ای داری.. گفتم ببین تو آدم ضعیفی هستی.. آدمای ضعیف تا یه ذره بیشتر مطالعه می کنن فورا آبریزش چشمشون شروع می شه.. سر درد میگیرن ... خودشونو بره مامانشون لوس می کنن و ... گفت چی میگی... من ضعیف نیستم .. من کاری رو می کنم که عقلم بهم میگه .. ولی تو کارت خودنماییه... علت این که گفت خودنمایی اینه که من همیشه همه جا هر کی هر سوالی بپرسه اگه تو اون زمینه تا یه حدی وارد باشم حتما نظر می دم و بحث می کنم.. ولی چون اون این کار رو نمی کرد بهش می گفت خودنمایی!

خلاصه هزار تا سوال این طوری از من پرسید: سحر! تو فکر می کنی اگه الآن متاهل بودی و قبلا این کتابا رو خونده بودی می تونستی تو زندگیت به کار ببری؟ یا این که فکر می کنی با این اطلاعات فردا کشف بزرگی خواهی کرد؟ نه سحر جان! اون چه که تو ذهن تو هست تو ذهن همه هست!!

نمی دونین من حرف نزدم و فقط گوش دادم.. بعدش خودش نظرمو پرسید.. ولی من باز همون سوال اول رو تکرار کردم که واقعا بره چی این بشر به دنیا اومده؟؟ کم کم داشت قاط می زد..

خلاصه رفتم بالا منبر: ببین عزیزم! من برای این به دنیا اومدم که بتونم یه کاری انجام بدم.. نه که صامت و خاموش به اطرافم نگاه کنم تا ببینم فردا چی میشه.. بعد مثلا ۱۴ سالم که شد فورا با یه پیرمرد ۷۰ ساله ازدواج کنم و ۱۰ بچه دور بر خودم قرار بدمو پس فردا بابای بچه هام بره به درک ! و من بمونم و ۱۰ تا بچه.. یا برای این به دنیا نیومدم که به زور پدرمو مادرم دیپلم بگیرم و یه شلوار برمودا و یه مانتوی تنگ تنم کنم و برم نشون بدم آدما هم می تونن مثل حیوونا زنگی کنن! یا برای این که بیام و فقط و فقط قد بکشم و رشد جسمی داشته باشم متولد نشدم...

می دونید اطلاعاتش کم بود!! باهاشم نمی شد فلسفی بحث کرد ولی بهش گفتم: من اومدم تا روح و جسمم رو پرورش بدم نه جسم به تنهایی و نه روح به تنهایی.. خدا به من زندگی داده چون براش مهم بودم.. پس چرا باید به کم اکتفا کنم؟ گفتم چون تو دبیرستان خوندم که بالاخره بعد از گذشت سال ها دو تا جوون می رسن به هم و یه کار بد و چهار تا بچه! دیگه نرم ببینم قضیه چیه؟ آهان یادم نبود من میوز و میتوزو کراسینگ اور هم خوندم.. پس دیگه وله له؟؟ گفتم شاید تو بگی وله له!! ولی عقل من اینو نمی گه!! به من گفت تو هنوزم مثل قبلا ها می مونی.. آدم از بحث باهات پشیمون می شه!!

ولی می دونین اصل قضیه چیه؟؟ اون به جای حل مسئله صورت مسئله رو پاک کرده بود!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:44 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin