عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
شاعر می دونی چی میگه؟!! می گه: سلام و صد سلام ای کبک مستم / میان کبک ها دل بر تو بستم! امروز من خودم رو خیلی خیلی مشغول جلوه دادم و حرکات یکی رو کنترل کردم! می دونستم که اونم دقیقا داره همین کار رو انجام می ده!! و این رو هم می دونست که من می دونم که اون همه چیز رو می دونه!! داشتم صبحانه می خوردم، دیدم منتظره که بهش سلام بدم!! تو دلم سلام دادم و اون هم مثل من تو دلش جواب داد!! داشتم آماده می شدم که برم دانشگاه، دیدم داره از تو آینه منو نگاه می کنه!! خودمو زدم به اون راه که من نمی بینمش.. اون هم جوری وانمود می کرد که کاری به کار من نداره!! ولی هم من می دونستم که اون داره نگام می کنه و هم اون می دونست که من می دونم که داره نگام می کنه!! بعد رفتم تو پارکینگمون!! پسر همسایمون رو دیدم که می خواست ماشینش رو در بیاره!! تو دلم داشتم می گفتم ایش! خدا کنه تا من می رسم اون بره!! بعدش شنید!! رفت به پسره گفت نرو!! صبر کن! اونم دقیقا صبر کرد!! تا رسیدم گفت: نکشی منو( گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟// آن قدر محو که یک دم مژه بر هم نزنی ! گفته بودم مژه بر هم نزنم تا نرود از یادم // ناز چشمان تو قدر مژه بر هم زدنی!! البته این ها رو هم تو دلمون می گفتیما!!
(شاعر رو دوست دارید؟
)
) بهش گفت : لوس! نباید اینو می گفتی!! اونم که از لحاظ گوش در خاموشی به سر می بره! ولی من گوشام تیزه تیزه!! به جای اون ، من شنیدم! و اون خودش رو می زد به اون راه که فقط با منه!! و هیچ کس دیگه ای جز من رو نمی بینه و کلا مال منه!! تو دلم گفتم لعنت بر شیطون!! اونم تو دلش گفت: آفرین! به جا گفتی!! بعد که از خونه خارج شدیم، تو راه یکی داشت رو اعصابم رانندگی می کرد، بهم گفت: تو بزرگ تر از این حرفایی ، گفتم می دونم خودم! گفت پس این کار رو عملی نکن! گفتم نه! عملی می کنم و کردم!! حس می کردم حتی ۱ لحظه هم چشمش رو از روی من بر نمی داره!! رفتم و رفتم و رفتم! رسیدم به دانشگاه! دیدم کماکان داره بهم نگاه می کنه تا این حرف هایی رو که تو دلم می زنم رو بلند براش بگم!! ولی گفتم نه! نمی گم! اونم می دونست که فعلا چنین تصمیمی ندارم! رفتم نشستم پیش دوستم! همش داشت به من نگاه می کرد تا شاید یه صدایی از من در بیاد که اون رو احضار کنم! ولی نه! دید از این بشر ۲ پا صدا در نمیاد!! رفتم سایت ببینم چه حال است و چه خبر!! رفتم تو یاهو مسنجر!! مشغول گذاشتن آف بودم! تو دلش گفت: چرا به این نگاه منتظر من جواب نمی دی؟! تو دلم گفتم: جواب می دم! و تو دلش گفت: امیدوارم!! رفتم سر جلسه ی امتحان: دیدم همه دارن خفن درس می خونن تا اون لحظه ی شروع امتحان ، ولی من شب امتحانی نیستم و خیلی ریلکس نشسته بودم ! و اون منتظر بود به جهت یاری صداش بزنم! گفتم نه! صدا نمی زنم و تو دلم آروم گفتم: ... . و اون هم تو دلش گفتم: حتماً! ولی نگاهش بهم می گفت که خیلی دوست داره همین جوری صدام رو بشنوه! گفتم نه! و اون هم گفت: باشه! ظالم! گفتم: مرسی! یک دفعه استاد اومد و امتحان شروع شد! سوالات رو یک نگاه سریع انداختم دیدم جای نگرانی نیست! ولی اون داشت همین جور بهم نگاه می کرد! تا شاید به یه مشکلی چیزی برخورد کنم و صداش بزنم! ولی می دونست که نه! مشکلی نخواهم داشت!! امتحان رو دادم! بهم لبخند زد و توی دلش بهم گفت: با این که موفق شدی ولی هنوز کارت با من تموم نشده! من هم تو دلم گفتم: باشه
! بعد رفتم مجددا داخل سایت و مشغول بودم !! همین جور داشت به من نگاه می کرد که چه قدر هشیارانه خودم رو زدم به حواس پرتی!! و می دونست که من می دونم که اون می دونه که حواسم جمع جمع هستش! ولی ظاهر این رو نمی گفت!! بعد دیگه تصمیم به برگشت به خونه رو گرفتم! مشغول پیدا کردن سی دی سیاوش قمیشی بودم که تو دلش گفت: به جای ایشون الآن باید به صدای من گوش بدی و به لبخندم نگاه کنی!! تو دلم گفتم: آدم بدی ام دیگه!! شرمنده! تا رسیدم دم درمون!! داشتم رو رو باز می کردم که تو دلش گفت: قشنگ بهم نگاه کن: تو دلم گفتم من همش دارم بهت نگاه می کنم.. از دست من ناراحت نباش!! تو دلش سرش رو به حالت تایید تکون داد! ساعت ۷ بود که گوشیم احضارم کرد! مشغول خنده ی شدید و احوالپرسی با دوستم بودم که تو دلش گفت: خیلی لوسی! من رو گذاشتی کنار و به دوستت لبخند می زنی؟! تو دلم گفتم: لبخند واقعی من فقط برای تو هه!! تو دلش گفت: آره ! باور می کنم! جالبه که داشت از اصطلاحات خودم استفاده می کرد!! بعد با دوستم ۲ ساعتی بیرون بودم !! و جدی جدی حواسم نبود!! وقتی اومدم خونه ساعت ۹ بود!! دیگه دل رو زدم به دریا و گفتم امروز ، فردا و فرداها ی من برای تو! اون حرف نمی زد! فقط لبخند می زد!! بهش گفتم به خاطر امروز ممنون! گفت امروز ها و فردا و فردا هایی که به من تقدیم کردی مثل امروز زیبا خواهد بود و چه بسا زیبا تر!! با خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم: ممنون!! اون با نپرسیدن ۱ سوال باز هم به من ثابت کرد که خیلی بزرگه!! و اون سوال این بود که : چرا این موقع شب، که خسته ای، انرژی نداری، برای همه وقت گذاشتی، به همه لبخند زدی، با همه حرف زدی، بهشون نگاه کردی و ... الآن یاد من افتادی!! ولی من جواب دادم: کل انرژی اون لبخند ها، صحبت ها ، نگاه ها، اوقات و ... از ۲ بیت که در نظر من، در وصف شماست نشات می گرفت و اون این که:![]()

| Design By : Night Skin |


