تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام بر دوستان عزیز!

من اول دبیرستان که بودم، همیشه صبح ها که به مدرسه می رفتم ، یه پلیسی رو می دیدیم! که اوایل زیاد نظرمو به خودش جلب نمی کرد! اما بعد از گذشت ۱ ماه از شروع سال تحصیلی، یه کمی شک کردم به این پلیسه! حس می کردم یه جور دیگه ای به من نگاه می کنه.. و واقعیت این که نگاهش کمی معنی دار بود! اون آدم ظاهرا ساده ای بود! خیلی سیاه بود  و خیلی ریز نقش بود!.. این ها خصوصیات ظاهریش بودن! همیشه هم جلوی من و دوستانم می ایستاد و وقتی خیابون خلوت می شد ، حس می کردم نگاه سنگین یکی روی من هست! سرمو که بالا می گرفتم ، زود روشو می کرد اون ور!! منم تو دلم می گفتم آی آی! کلک .. ولی در مجموع هیچ وقت به اون نگاه های مظلومانه پاسخ ندادم! به این علت که خیلی متوقع بودم! و فکر می کردم که یک پلیس در حد من نیست!

خدا رو شکر! که گذر زمان طرز تفکر منو تغییر داد! من امروز برای این قشر زحمت کش واقعا ارزش و احترام قائلم! ولی چه فایده که اثرات اون نحوه ی تفکر در من هم چنان پابرجاست!

ولی امروز که کمی اندیشه کردم .. به این نتیجه رسیدم که واقعا آدم هایی که به این شکل، سر سختانه، تلاش می کنند و برای انجام وظیفه و مسئولیتشون ، جون خودشون رو به خطر می ندازن ، بیش از این ها ارزشمندند! امروز پمپ بنزین ها واقعا دیدنی بود! پُر از پلیس!!

ولی من واقعا به وجود این ها افتخار می کنم، واقعا در کارشون احساس مسئولیت می کنند. این آدم ها خیلی کم هستن!! من چه کسانی رو بگم که احساس مسئولیت می کنند؟!

۱-پزشکان

۲-دندان پزشک ها

۳-داروساز ها

۴- مهندسانمون!!

۵-پرستارها!

۶-اقتصاد دان هایمان!

۷-روان شناسانمون!

۸-حسابدار هایمان!

۹-اساتید دانشگاه

۱۰-مدیرانمون!

۱۱-... .

۱-پزشک ها که کاملا مشخصه که ۱۰۰٪ شون وظیفه شناس نیست!!

۲-دندان پزشک ها هم مثل پزشکان

۳-داروساز ها کمتر با جون مردم (مستقیما) سرو کار دارن، ولی باز هم این قشر ، هم تربیت شده داره و هم بی ادب!

۴-مهندسانمون که اصلا دوست ندارم در رابطه باهاشون حرف بزنم!!

۵-پرستارها ، تعداد اون هایی که واقعا وظیفه شناسن ، انگشت شماره!! از فامیلای ما، یه خانوم  پرستاری تعریف کردن که اشتباهی داروی دیگه ای رو به مریض تزریق کردند و مریض فوت شدند!

۶-اقتصاد دان هایمان، خدا رو شکر، من از هر جایی می گذرم ، هر کسی داره واسه خودش نظریه پردازی می کنه!! و اون هایی که  در این زمینه تحصیل کردن ، نمی تونن اقتصاد این مملکت رو درست کنند! چندی پیش با یکی از فامیلامون که آقاهه کارشناس اقتصاده صحبت می کردم، فرمودن: اقتصاد کشور ما مثل یک غده می مونه ، سحر خانوم، خارج کردن یک غده خون ریزی و جراحی داره(داشت به من می گفت).. و برای ترمیم محل جراحی باید صبر کنیم!! گفتم آقای فلانی من از وقتی چشم باز کردم، ما در مرحله ی خونریزیش به سر می بریم!! واللا مریض تا الآن باید مرده باشه!! باز ما خوب موندیم.. دیگه چیزی نگفت بهم!

۷-روان شناسامون : تا ۳ سال پیش اگه  در رابطه با این قشر کسی چیزی می گفت من متذکر می شدم که این ها تفاوت دارند! ولی آدم به  مواردی برخورد می کنه که متاسفانه نام این ها رو هم در نظر عموم خدشه دار می کنند! برای اون موارد متاسفم!

۸-حسابدارهایمان! این ها هم من مورد بدی ندیدم!

۹-اساتید دانشگاه!! وای! که چه دل پری دارم!! این قشر از جامعه ی ما ، هر چه سنشون بالا میره، هم بد اخلاق می شن! هم دیگران رو مسخره می کنن! هم تنبل می شن! هم بی ادب می شن!! هم توهین می کنن! هم درست و حسابی درس نمی دن! از همه چی ایراد میگیرن!!و ... ولی اگه این قشر رو، که قشر فهیم و تحصیل کرده ای هستند به درستی تربیت کنند، جدی جدی، چیز خوبی از آب در میاد!! الآن هم به نظر من اساتید جوان تر بهتر از اساتید پیر کار می کنن!!ولی با این حال من اساتید پیر هم سراغ دارم که بسیار عالی هستند و تعدادشون هم کم نیست!! منتها اون دسته ی اول که گفتم براتون، اثرات بدی روی من گذاشتن!

۱۰-مدیرانمون! مدیران هم خوبن!! چون کارشون به نحویه که کمی سخت گیری رو می طلبه ، نباید فکر کنیم چون یکی سخت گیره بده! باید از این لحاظ ببینیم که آیا در کار صداقت داره یا نه؟! اگه داشت خوبه و اگه نه ، نه! راستش من مدیر بد ندیدم! ولی در برنامه های تلویزیون خب ،شاهدش بودم و فکر می کنم که آدم بد هم در بینشون وجود داره! که قطعا همین طوره!

و..

اما آقا پلیسه!

آقا پلیسا! به نظر من اکثرا بسیار مسئولیت شناس هستند! و به خاطر کاری که می کنن، ایجاد امنیت، دستگیری خلاف کارها و شیطان صفت ها ، جریمه ی متخلفین، ایجاد نظم و ... من ازشون ممنونم! و براشون آرزو می کنم که همواره سربلند و پیروز باشند!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:54 توسط سحرالسّلطنه| |

....این دوستمه!! همین که کنارم نشسته!! من و اون از یک جنسیم!! ما بر خلاف هم نوعانمون احساس داریم! احساسات خیلی لطیف! منو اون همه رو می شناسیم! ولی هیچ کس ما دو تا رو نمی شناسه!! ولی ۲ نفر ما ۲تا رو می شناسن! من از اون درخشنده تر، زیباتر، شیطون تر، شر تر، بی ریا تر و ... هستم! اون خودش اینا رو بهم گفته!!.. من سرنوشت ۱ نفر رو تعیین کردم! جایی بودم که در اون نقطه از همیشه زیباتر.. شیطون تر .. درخشنده تر.. بی ریا تر.. پاک تر.. صاف تر و ... بودم!! من از هر لحظه ای غنی تر بودم! امروز قرار بود به تنها دوستم که بهترین دوستمه نشون بدم که تو اون لحظه سرنوشت کیو تعیین کردم!! .. همین طور که جلو چشممون آدما رد می شدن، دنبالش بودم... نمی دیدمش.. اون هیچ وقت معلوم نیست که کجاست!! تا پیداش می کنم می ره یه جای دیگه.. می ره پیش مامانش.. میره پیش خواهرش..  بدوبدو می ره یه خرابکاری می کنه... امروز هیچ جا نیست.. یعنی اون کجاست....

دوستم: صدا رو می شنوی؟؟

من: آره... این صدا خیلی قشنگه.. صدای کیه؟؟

دوستم: نمی دونم.. برام خیلی آشناست.. ولی تا حالا نشنیده بودمش..

من: برای منم همین طور!!

دوستم: نکنه این صدای ...

من: آره.. یعنی واقعیت داره؟!

صدا: آره.. این صدا رو خیلی وقت پیش ها شنیده بودین.... بگو ببینم دنبال کی هستین؟

من: دنبال سحر!! همون که سرنوشتشو دادی دست من! گفتی برو به یک نقطه ای.. رفتم.. و اون لحظه تو اون نقطه خصوصیاتش رو از روی من نوشتی!!!! یادته؟؟

دوستم: اون که چیزیو یادش نمی ره!!

صدا: پس دنبای سحری؟؟

من: آره!! تو می دونی  کجاست؟؟

صدا: آره.. یه جا که تا حالا نبوده!

من: کجا؟؟! کجاست؟؟؟ من نگرانشم!!

صدا: اون پایین رو نگاه کن!! اون جا!! دیدی؟ نگاه کن.. یه نفر وایساده!! امروز قراره که فرشته های من بیارنش روی زمین!!

من: یعنی سحرو؟

صدا: نه... ولی یکی از دوستانشه!!

من: سرنوشت اونو کی تعیین کرد؟؟

صدا: به دوستت نگاه کن!

من:دوستم نیست!! کجا رفت؟؟ اون بهترین دوست منه؟؟؟ کجا بردیش؟؟

صدا: صبر کن!! میاد!!

دوستم:  ............ بدو بیا... پیداش کردم....

من: تو جدیدی!! تو تا حالا پیش ما نبودی!! من تورو تا حالا ندیده بودم!!

دوستم: آره .. اون امروز به دنیای ما اومده.. همین امروز...

صدا: حالا اون پایینو نگاه کنید!

من: وای!!!!!!! اون سحره!!!!!

دوستم: رفیق من امریکاییه!! این جاها نیست!!

دوست جدید: ولی رفیق من هست..  امروز اولین روز زندگیشه!!

من: وقتی که می خواستی سرنوشتشو تعیین کنی، کجا وایساده بودی؟

دوست جدید: یه نقطه ای که اون جا ، مهربان و خشن ، خنده رو و اخمو، راستگو و دروغگو ، گرم و سرد، صاف و شطرنجی و ... بودم.. اون نقطه همه چیش با هم تضاد داشت.. فقط تنها چیزی که متضاد نبود، غیرت بود!

من: آره.. راست می گه.... نگاه کنید.... اون خیلی اخموهه!! ولی الآن داره لبخند می زنه!!

دوستم: آره..آره... اون داشت داد می زد.. ولی الآن داره می خنده!!!

دوست جدید: بله!! اون الآن داشت سرد صحبت می کرد.. ولی نگاش کنید .. داره گرم میشه...

من: آره... آره... همیشه نگاهاش سرده.. ولی نمی دونم.. شاید چون امروز تولدشه مهربون شده..

دوستم: پس این سحر کوش؟؟... من که هنوز ندیدمش!!

من: آهای مرد مهربون... سحر کجا رفت دوباره؟؟

من: مرد مهربون.. خودت کجا رفتی؟؟؟ مرد مهربون.................

دوست جدید: گریه نکن... اون جا رو نگاه کن... اون خونه هه.. که فقط ۱ چراغش روشنه!! نگاه کن!!

من: دیدم..ولی کی اون جاست.....؟؟؟.....

دوست جدید:اون جا یه دختری زندگی می کنه.... اسمش سحره.... به من گفتن اون نقطه ای که وایساده بودی... نقطه ی مقابل نقطه ی یه ستاره ایه.. که اون ستاره سرنوشت یه دختر مهربون و زیبا و صمیمی و خونگرم و شیطون و با نمک و با استعداد و... به  نام سحرو تعیین کرد... ... من سحر رو پیدا کردم!! اوناهاش!! نگاش کن!! این همون سحر شماست؟

من: آره.... اون سحر ماست!!

دوستم: منم دیدمش!! فکر کنم منم اینو قبلا دیده بودم!! آره پارسال ... داشت گریه میکرد... بر خلاف همیشه که می خنده... می خواستم کمکش کنم... ولی نذاشتن!

من: الآن دوستت کجاست؟!

دوست جدید: اوناهاش!! داره شمع هاشو فوت می کنه!!

صدا: تولدش رو نمی خواین تبریک بگید؟

من: وای مرد مهربون!! پس تو اومدی!!!

صدا: من همین جا بودم!! هم پیش شما.. هم پیش همون نوزاد تازه متولد شده... هم پیش اون رفیق امریکایی.. هم داشتم به سحر لبخند می زدم و به حرفاش گوش می دادم!!

من: پس تو هم با ما تبریک میگی؟

صدا: با کمال میل!

ما: تولــــــــــــــــــــــــدش مبــــــــــــــــــــــــارک!

vasatiye manam:D

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 2:12 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin