تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

سلام و صد سلام ای کبک مستم.. میان کبک ها دل بر تو بستم

می دونی؟ زدم زیر قولی که به خودم داده بودم... همین جوری.. گفتم شاید خوش بگذره این جوری..

بعد!

فک کن! به خودم خیانت کردم... زدم زیرش... ولش کردم... رفتم سراغ یکی دیگه... لهش کردم.. غرورشو شکستم... کوچیک شد.. محو شد... نابود شد... مرد!

آره! این بلاها همه اش بر سر اون تصمیم قبلم افتاد! یا بهتره بگم بر سر اون قولی که به خودم داده بودم! طفلی!! لابد کلی هم با خودش فکر و خیال کرده!! الهی..

عجب زمونه ای شده!! حتی آدم نمی تونه رو قولی که به خودش داده بود وایسته و مردونگی رو به تهش برسونه... الله اکبر!

می گمااا!! راسته که می گن همه رو برق میگیره مارو چراغ نفتی!!

مثلا طرف! میره سراغ یکی! کلی وعده و وعید!! و دختره ی بدبخت !

بعد شازده! می ره میبینه یه دختر دیگه ای کمی دم ابروهاش کوتاه تره و مثلا توهم می زنه و می گه نه! این خوشگلتره و خلاصه اون دختره رو ول می کنه و میاد این یکیو به راحتی مثل مورد قبلی به بازی میگیره و خلاصه دوستان این وسط اتفاق خاصی نمیفته جز خیانت!

حالا منم خیر سرم اومدمو به خودم خیانت کردم!

حالا چرا اون ضرب المثل رو آوردم؟! خودت یه کم فک کن!! یعنی شماها خیلی بهتر از خودمین؟! که بخوام به خاطرتون به خودم خیانت کنم؟!

ولی چه کنم که خیانت کردم!! و خلاصه این بود ماجرا ی چراغ نفتی!

..

امسال سال خاصیه! احساس می کنم خوبه ها!! ولی یه کم سخته! من امتحان علوم پایه دارم.. یه کم می ترسم(حالا خوبه تخصص نیست)

..

خب!

دیگه وقتشه که اون خیانت رو به زبون بیارم فقط یه چیزی هست که در پست پیش چون تبریک اختصاصی بود ، اونم بود! اما این جا چون عمومی می شه! من، سحر ج ، ۱۹ساله، دانشجو، از تهران! از درجش معذورم!

 

دوستان:

سال نو مبارک!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:40 توسط سحرالسّلطنه| |

تو این قدر=====> .

معرفت نداری.......

می خوای من بهت عیدو تبریک بگم!!!

به خودم قول دادم امسال فقط به یک نفر تبریک بگم !

یک کسی که! اگه یه روزی من نبودم! اون بفهمه!! !!

اگه تو این مشخصه رو داری!

عیدت مبارک!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:17 توسط سحرالسّلطنه| |

سلّام

چطورین؟!

یه شعری دیروز خوندم!! چون که دوستش می دارم! می نویسمش...

آه آه از دل من!

که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

چه کنم با دل خویش؟

چه دل مسکینی

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش

چه کنم با دل خویش؟!

در دلم هست هوس

که رسد در همه احوال به درد همه کس

چه امیری متمول چه فقیری درویش

چه کنم با  دل خویش؟

طفل عریانی دید

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر

دل من سوخت برو یا جگر من شد ریش

چه کنم با دل خویش؟

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس که محتاط به بار آمده و دور اندیش

چه کنم با دل خویش؟

گر درافتم با مار

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار

لیک راضی است که ازو بخورم صدها نیش

چه کنم با دل خویش؟

دارد این دل اصرار

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش

چه کنم با دل خویش؟

از برای همه کس

دل بیرحم در این دوره به کار آیدو بس

نرود با دل پر علطفه کاری از پیش

چه کنم با دل خویش؟!

 

ابوالقاسم حالت!

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin