تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

چیه؟ چته؟ خسته شدی؟ از همه بریدی؟ از همه بدت میاد(البته به جز من)؟ حوصله موصله نداری؟؟ خوابت میاد؟؟ کم اشتها شدی؟؟ بعضی وقتا سیگار میگار می کشی؟ یا الکل میل می نمایی؟ از هویتت بدت میاد؟؟ ضعیفی؟ چون مهندس یا دکتر نیستی دنیا واست تموم شده؟ درآمدت کمه؟ خرج زن و بچه میدی و جوابگو نیستی؟؟ زنت ترکت کرده؟؟ شوهرت طلاقت داده؟ یا اخلاقش افتضاح بود و قسمت نشد صدای ونگ ونگ بچه تو گوشش بپیچه؟ خدا نمی بیندت؟ (اینو مطمئنی؟) مامانت بهت افتخار نمی کنه؟ دیگه دخترا تو خیابون ازت شماره قبول نمی کنن؟ تو دانشگاه به هر کی لبخند می زنی کم محلی جوابته؟(اونم این دخترا که به هیچ کس جواب رد نمی دن) چیه باز؟؟ لابد پسره رفته جلو چشمت با یکی دیگه صحبت کرده.. احیانا دست جفتشون دلستر دیدی... بابا چی میشه خب؟ گنا داره.. دلستر دوست داره خب!... ای بابا!! بده و بستون جزوه ناراحتت می کنه؟ آهان.. این خوشحالت می کنه.. چون این کار رو خودت انجام دادی...

به چیت مینازی؟؟ فک کردی دکتر یا مهندس شدن آخر شه؟؟ (البته نه الزاما پزشک ها!! کلا .. هر کس دکترین یک رشته ی خاص داره و شدید مینازه)..  ببینم .. نکنه فک کردی یکی دو نفر جواب سلامت رو دادن... یا ۴تا آدم زیر معمولی به لبخند های آمیخته با گناه تو پاسخ دادن ، تو خیلی تاپی؟؟

می دونی؟؟ من این چیپسی که الآن کنار دستمه رو از همه ی اونایی که این مدلین بیشتر دوست دارم... چیه؟ دوسش دارم خب!!!!.. خب از چیه اینا خوشم بیاد؟

کلا چیپس خیلی دوست دارم... پفکم همین طور... بعد پاستیل هم شدید دوست دارم.... مخصوصا اگه رنگش آبی باشه و ایرانی هم نباشه.... شکلات هم خیلی دوست دارم... مممممممم... خیلی هم می خورم... راستشو بخوای تمر هندی هم دوست دارم.... بعددددددددددددددددددددددد........ تخمه ژاپنی هم خوبه.... واسه سرگرمی... مممممممم.... تو دانشگاه هم معمولا با بچه ها!! وقتی تخمه می خوریم پوستشو میریزیم زمین.... کل کیفش به همونشه... ... پاستیل هم خوبه جایگزین شکلات شه!!

راستش من زیاد دوست نداشتم ... مامانم یک بار برام خرید.. گفت: سحر جان اینو الآن تو به جای شکلات بخوری ، کمتر شیرینه و کمتر برات مضره و از این نصیحت های عزیز جونی!!!!!

گفتم باشه!! خلاصه اولیشو خوردم!!! دیدم بد نیست... دومیشو خوردم... دیدم نه خوبه! .. سومیشو خوردم دیدم بابا ایول... چهارمیشو خوردم دیدم چه قدر فاز!! دوباره.. کلا ماتم برده بود.. غرق در لذت بودم... که دستم رفت در پاکت این پاستیله دیدم نیست..........................................................................................

راستش رو بخواین تموم شده بود..

آره دیگه..

خوش گذشت خلاصه... ولی راستش رو بخواین مامانم اشتباه کرد..

مامان فکر می کرد پاستیل با شکلات رقابت خواهد کرد و نهایتا یکیشون پیروز خواهد شد...

اما! این دو به نحو کاملا دوستانه سازش حاصل کردند!! و با هم به راه خود ادامه دادند...

در واقع: کنام بنیادی هر دو یکیه... اما کنام واقعیشون فرق داره............  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:30 توسط سحرالسّلطنه| |

سلام دوستان..

چطورید؟! .. خوبید؟! خوشید؟! سلامتید؟! همچو گل؟ همچو گل در دست چنگیز مغول؟!

دیروز از میان کتاب های در هم و برهم خاله جانم! یک کتاب شعر فسیل پیدا کردم... دیدم عکس شاعر روشه! خوشم اومد ببینم چه خبره توش! آره خلاصه! بعد ورق زدم و زدم دیدم یک شعریست بسیار زیبا! در خور! مناسب! متناسب! شایسته!.. آره! راستی شاعر جناب آقای : شهرام وفایی!

بعدش! تصمیم گرفتم تقدیمش کنم! به یکی! اما اون یکی! ..... چی بگم من آخه؟! اجازه بدین این شعر زیبا رو براتون بنویسم........ تا ببینید که این ها در خور چه آدمی می تونه باشه!!!!!!!

 

دوستت دارم را

به تو می گویم، به تو ای چشمه ی نور

به تو ای باغ بلور

به تو ای خوشه ی سرشار امید

که فضای دلم این شالیزار

یکدم از جلوه ی پر گستره ات خالی نیست

ای طنین نفست در تپش قلب سکوت

نرم چون سایش بوی گل باران زده بر بال نسیم

پاک چون بوسه ی پروانه به زلف تر شبنم،

و عبور از پل باد

ای سراپای وجودم شده لبریز تو چون جام و شراب

از تو خالی شدنم

آخرین فصل کتاب

بی تو من دلتنگم

مثل ابری که نبارد هرگز

غربتم بی تو سرانجام ندارد هرگز

خلاء زندگیم را روزی

رنگ چشمان تو از هم پاشید

روی خاکستری آب حبابی ترکید

بی تو خاموش تر از مرغ اسیری بودم

که نمی کرد عبور از قفسش حتی باد!

چشم های تو به من فرصت پیغام و سرود

دست های تو به من رخصت آزادی داد

و شب سرد سکوتم را

پیوست به بیداری نور

و طلوع فریاد

سایبان تنم این تب زده در این برهوت

تا ابد ساقه ی سرسبز و نوازشگر دستان تو باد

تو نباشی من و این بستر سرگردانی

من و گهواره ی یاد

و هماغوش سرم بالش باد

نفست گرم تر از تابش خورشید به دامان عطش ناک کویر

گونه ات داغ تر از لاله ی تاول زده در هرم بیابانی دور

جامه ات برگ گل سرخ در آغوش نسیم

و تنت موج نوازشگر نور

چشمهایت گل صدبرگ غرور

گرمی ناب تنت در رگ پرجوش صحاری تب روز

و نگاهت به شب وسوسه، فانوس نجابت افروز

و برای دلم این عشق بزرگ

رنگ لبخند غریبی است به رخساره ی ماهیگیری

که تن خم شده اش،

طرح کامل شده ی تنهایی است.

ولی از معجزه ی بخت اینک

صید او یک پری دریاییست

لب رودی کوچک

غرق ناباوریش یافته در تور حقیر

مرد خوشبخت فقیر.

اینم واسه گلم که خیلی اسب دوست داره!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:1 توسط سحرالسّلطنه| |

کاش آن روز که اولین معلم !

جرعه جرعه عشق را به زور در کام ما میریخت و روز به روز مارا بدان وابسته تر می کرد می فهمید:

عشق و تبتل هر دو یک حرف را می زنند.

من امروز دختری ۱۹ ساله، این را فهمیده ام!! این ۱۹ سال را در خواب ! در بستر بی خبری! و در دامان ناپاک بی آگاهی بودم!

و امروز ای کاش و ای کاش های من! برای آنکه به خود بگویم تقصیر من نبوده!

آه! که احساس پاک آزادگان در همین معنای عشق=تبتل پنهان است! و من چه قدر ساده لوحانه ۱۹ سال را در بی خبری سپری کردم و عشق را رسیدن و وابستگی معنا کردم !! هر کجا که رسیدم آدمها را به رسیدن دعوت کردم!! اما ناآگاه از این که گاهی هم نرسیدن وصال است! امان از این روح آزرده!! امان از این اختیار! امان از جسم!! من ندانستم !! من ندانستم که خداوند آدم و حوا را چرا  از بهشت بیرون کرد!هر روز همه در گوش ما خواندند: او سیب خورده است! او نباید سیب می خورد! او اشتباه کرد....

اما نگفتند:

خداوند امروزی را خلق کرده بود که ماهایی در آن زندگی می کنیم که توان زیستن در آن را نداشتیم............

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 13:12 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin