عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
واقعا چه بازی عجیبیه! اصلا از دنیای آدم ها خوشم نمیاد... شاید دلیل اخم های من این باشه... با هر کسی صحبت می کنی دنبال منافع خودش می گرده... هیچ کس دوست نداره به این فکر کنه که آدم های خیلی بد بخت خیلی زیاده... وقتی برای کسی دلت می سوزه بهت می گن نازک نارنجی تیتیش مامانی لوس!... کلا خیلی زشته...! این همه بدبختی هست بر می گردن بهت می گن: اولش مرغ بود یا تخم مرغ؟ واقعا این سوال چه دردیرو دوا می کنه؟ آدم یه کم که عمیق فکر می کنه ، افکارش نیهیلیستی۱ میشه! ... و این افکار به تدریج درون آدم رو میریزه به هم! از طرف می پرسی بابا این فلسفه چیه آخه گیر دادی؟ از هر جاشم که میری باز یا به بن بست می رسی.. یا به یک جاده ختم میشه به یک جایی که از اون جا به بعد این همه راه جلوپاته و باز تو می مونی کدومشو بری؟ یکیشم که میری باز همین ۲ حالت مذکور رو پیش رو داره!! می گه : بابا من خودم استاد ادبیات عربم!.. واسه من میگی نفس و انفاس و فلان؟! میگم بابا من اصلا بحثم عربی نبود.. یک بحث منطقی بود! البته کمی آمیخته به فلسفه! ... که اصلا بحثی از نفس و فلان نبود...! بعد غرور جلوی چشماشو میگیره... منو ایگنور می کنه! دوست نداره دیگه حرفی از من بشنوه.. می گه اسم سحر رو دیگه نیارید... بهش می گن اگه خواستیم سحر برای اذان صدات کنیم چی؟ می گه بگید: سپیده دمه، برخیز برای نماز!! پگاه زده بالا... خورشید اومد... ! برخیز آقا! سرورم!.. بله! لاف تقرب هم میزنن!...! اما باز امیدی هست.. امید به یک روز که هوا خیلی تازه باشه... تازه و مصون از تنفس آدمای بد! ۱- پوچ گرایی خوشحال باشم یا ناراحت........ ناراحت که نه! مضطرب........ امتحان علوم پایه......... یکی بهم ترم ۱ گفت: الآن خوشی که تازه اومدی.... حالا حالت رو میپرسم وقتی انگ بی سوادی زدن بهت! منو آتیش میزنه.......... آخه خودش دانشجوی تخصص است...... راستش بعضا همش از ذهنم می پره.... تصمیم دارم همه ی اینا رو جمع کنم یه جا.... بعد یه ۳ روز نخوابم.... همش هی بخونم... بخونم... بخونم.... در تواریخ: ۲۷ و ۲۸ و ۲۹ خرداد....... الآنم همش امتحان....درس...... کار..... فعالیت....... لبخند تصنعی...... من موارد آزمونمو همشو خوندم.... تموم شده....... هیچ چی نمونده..... ولی همش می ترسوننمون..... من ترسو نیستمااااااااا اما بابا آدم که هستم........ ظرفیتم داره تموم میشه..... ای خدا! آخه چرا من و با این پوچ اندیشای یاوه گو همسن نیافریدی که مشت محکم بر دهانشان بکوبم؟ اما باز ممنون....! حالا ثابت خواهم کرد....... هنوز نمی دونن باید بترسن از روزی که غیرت من ، شارژ بشه....... صداییست آشنا! دلم یک ساعت برنارد می خواد!!!!! چه قدر باحال می شد! خیلی خوبه! خیلی تنوع میده به زندگی! مثلا وقتی سر جلسه امتحان علوم پایه نشستی! ... میبینی وقت نداری و کلیشم که بلد نیستی! ازش استفاده می کنی و میری خونه یا حالا هر جا که کتابات بود جواب اونا رو که بلد نیستی یا شک داری رو پیدا می کردی.... خیلی خوبه! حد اقل از این جهت که هی درس نمی خوندیم! هی می رفتیم گردش! البته از نوع علمی ولی اگه ساعت برنارد بود هیچ کی با سواد نمیشد.. حد اقل این ایرانیای تنبل!.... فک کنید! یکی یک لحظه ی پیش این ساعت رو روشن کرد و ۳ ساعت کار می کرد... اما ما که نمی فهمیم! یه جوریه.... گفتنش سخته.... باید درکش کرد... مثل فیزیک! فیزیک رو میومدن ۴ تا رابطه می دادن می گفتن بیاین این فیزیکه!... ولی این حرفا نبود... ما باید می فهمیدیم که اگه فرضا یه خازن و مقاومت رو سری ببندی دیگه جریانی نخواهیم داشت چون خازن وقتی پر میشه مثل یک مقاومت بی نهایت عمل می کنه بعد این مقاومت بی نهایت رو میذاری در رابطه ی : ( آی = ابسیلوم تقسیم بر مقاومت معادل مدار) چون مقاومتا سری اند جمع میشن... بعد چون بی نهایت + یه چیزی = بی نهایت ... مخرج می شه بی نهایت و صورت کسرمون ابسیلون! ... جواب کسر می شه : ۰ حالا در مسائل مختلف این یک اصل رو هزار و یک پیچ و قر می دن! دانش آموز تا میبینه کپ می کنه و زیر لبش ۴تا هم فحش به طراح می ده... نمی دونه اشکال در کار اون معلم ۳نقطه ست که به تو دانش آموز ۳ نقطه تر نگفته که بابا جان فلان! چه قدر جذابه!... کمی هم بی مزه! خب که چی مثلا؟! من دلم یه چیزی می خواد....... اصلا پیداش نمی کنم.... نه به خدا کسیه! نه مقام نه موقعیت... نه پول.. نه مدرک ... نه ثبت اختراع جدید...! من دنبال یه چیزیم..... انگار ته وجودم دنبالشه! اما من نمی دونم چی....... یه جوریه........... اصلا نمی دونم از چه جنسیه... این روزا واقعا بی خیال شدم! .... چندی پش یک اتفاقی افتاد...... مشابه همین اتفاق برای من چند ماه پیش هم افتاد... اما در قالب یک سوء تفاهم... اما این بار جدی!! راستش عکس و العمل من چند ماه پیش خیلی بد بود...... شدیدا قاطی کردم....... خیلی بهم بر خورد..... اشکمو دراورد.......... وای! قاطی کردم! اما این سری نمی دونم چرا ... همه ی چی مثل چند ماه پیش بود و هیچ چی تغییر نکرده بود....... اما من اصلا ناراحت نشدم... البته کمی ناراحت بودما! اما نه از این اتفاق! بلکه از جوانبش!..... نمی دونم چیه!! والا ۲۰ سالمه من! من اگه ۱۴ ساله بودم میتونستم حالا یه جور توجیهش کنم!!!! از یک جور بودن بدم میاد...... من اصلا دوست ندارم مثل همه باشم..... همیشه تلاشهام در جهت متفاوت بودن بوده!... تو درس .. زندگی.... دوستی.. همه چی.... نه که بخوام الگو باشما! نه بابا! این جوری میرم زیر ذره بین... حوصله این رو هم ندارم... چندی پیش مشغول صحبت با یکی بودم... یک دکتر... می دونید یه چیزی گفت که منو خیلی ناراحت کرد....... در بیمارستان دی یک دکتری هست(البته من یکیشو شندیم) خب دکتر می گفت تو کارش خیلی مهارت داره... یه جورایی واقعا خبره ست! ... می گفت یه خانومی اومده بود پیشش پیر بود... مثل اینکه خانومه وضعیت مالی چندان خوبی نداشته...... خرج عملش هم تو اون بیمارستان خیلی زیاد می شده.... می گفت دکترش اومد به پرستاره گفت اینو زودتر مرخص کنید... این فقط تخت اشغال کرده.... حیف... دستم به دکتره نرسید... وگرنه آبروشو می بردم... حالا در فکرش هستم! البته نه که برم باهاش فوتبال امریکایی بازی کنم یا کشتی کج بگیرما!! نه بابا... من یه جور اونو پیش خودش و همه ریز خواهم کرد.... عکس العمل کارمم که هر چه بادا بادا!! یه گوسفند دارم... سیاهه ... نازه... اسمشو گذاشتم رمضان یه لاک پشت دارم به نام: امیرعلی ... ولی این واقعیه... ........ تا همین جا باشه فعلا! فاطمه، فاطمه است.
![]()
![]()
هی ازم سوالای سخت می پرسه.... چندتاشو عینا تو کمپل و گایتون یافتم!! شانسی شانسی....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تازه تجربه نشون داده این چیزا نتیجه اش بر عکس اونیه که همه فکر می کنن! ![]()
![]()
... آخ... راستی عروسکه ها...![]()
![]()
![]()
![]()


| Design By : Night Skin |


