تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

وقتی بچه بودم، مامانم منو یه دکتری می برد به اسم: دکتر توکلّی!! یک مرد توپولی و البته قد بلند... یعنی در واقع هیکلی بود!! کچل... عینکی هم بود...! همیشه تو کشوی میزش پفک و آبنبات چوبی و شکلات داشت.... منم که دیگه انگار عشق گمشده اش بودم!! اون قده همدگیرو دوست داشتیم... ولی خب.. مشکل اینجا بود که من بچه بودم! اگه الآن بود احتمالا میخواست که فامیل بشیم... اما حیف که مامانم به کچل دختر نمی ده.. آره داشتم می گفتم... جالبه که اونم عشق من بود... یعنی خیلی دوسش داشتم... همش می رفتم پیشش می گفتم حالا نمیشه به جای آمپول یه قرص بدید... اونم می خندید می گفت نه! ... وقتی می رفتم پیشش منو صدا میزد نزدیک خودش و از من می خواست که ماچش کنم... مامانم هم خیلی از این یک مورد آقای دکتر بدش میومد... ولی خب من که نمی دونستم... ماچش می کردم! ...

خیلی وقت ها با مُهرش بازی می کردم و انگشتام جوهری میشد ... دکتر هم خیلی ریلکس بود... چیزی نمی گفت...

وقتی داشتم می رفتم ابتدایی به بابام گفتم واسه اسم من یک مُهر درست کنه و زیر مهرم شماره تلفن خونمون رو بنویسه... زیاد واسشون عجیب نبود... چون من خیلی از مُهر خوشم میومد!! ... خلاصه این مُهر رو می بردم مدرسه و بالای همه ی ورقه های امتحانیم... دیکته هام... کتابام... دفترهام... همشون هی مُهر می زدم.. یه بار قرمز... یه بار آبی.... یک بار معلممون از من پرسید که این شماره زیر اسمت چی هست ؟؟ گفتم خانوم شماره نظام پزشکیمه..........................................

عین بمب معلممون ترکید از خنده.... گفت بچه تو چه می دونی شماره نظام پزشکی چیه.... گفتم خب دیگه....

خلاصه این شماره نظام پزشکی که من از زبان دکتر توکلی شنیده بودم (در پاسخ به سوال من که پرسیدم این عدد چیه؟) تا سال سوم راهنمایی باهام بود... بعد مُهرم رو دیگه گذاشتم کنار...آخه تو دبیرستان کمی ضایع می نمود دیگه!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:14 توسط سحرالسّلطنه| |

یه حس تازه....

یه جور استرس....

ضربان قلب بالا....

اعصاب سمپاتیک...........

فشار خون.....

بی خوابی....

یه جور ترس....

تشویش....

نگرانی....

فکر....

خیال....

رویا....

امید....

آروز....

آینده....

من...

اون....

ما....

عشق....

آره عشق.....

درسته.....

خودشه...............

من عاشق شدم....

اگه دوست دارید عکسشو ببینید... کلیک !

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:50 توسط سحرالسّلطنه| |

۱-چه قدر زندگی بر من فشار وارد کرده که من نشستم و امروز که جمعه است فیلم سینمایی نگاه کردم!!!!!!!! من کلا" زیاد اهل تلویزیون نیستم... ولی دیدم امروز خوبه که با تلویزیون آشتی کنم...

۲-فیلمش اسمش نمی دونم چی بود چون از وسطاش دیدم... ولی داستان جالبی داشت پسره تو یک مدرسه که ورزشای رزمی کار می کردن بودش.. بعد نمی دونم چی میشه... از اون جا دیدم که دوستش داشت لوش می داد و اومدن زدنش و خلاصه اخراجش کردند و بعد پسره رفت تو کار بسکتبال و خیلی باحال بود!!!

۳-سال ۸۴ که ما پیش دانشگاهی بودیم خیلی مزخرف بود.. همش فیلمای جالب تلویزیون نشون میداد و خلاصه عوامل طبق معمول متحد بودند برای کندن این جانب از میز درس! که هر از گاهی نیز موفق می شدند!! در مجموع با همه ی سختی هاش گذشت و گذشت! هی تلاش! رقابت... خلی سخت بود.. همیشه تو اون سال یه فکری بدجور درون آدم رو میریخت به هم که فلانی دوروغ میگه یا نه... بعضیا تابلو دوروغ می گفتن بعضیام خب، کمی ماهرانه تر!! خیلی ها به خود من نیز مظنون بودند... ولی من هیچ وقت دوروغ نگفتم! کلا زیاد در مورد درس با کسی حرف نمی زدم... البته به جز هم گروهیام.. که شامل: سمانه، نرگس، همون بودند!! به این دوستان همیشه همه چیو می گفتم....!

۴-داشتم الآن به اون فیلمه فکر می کردم... خیلی نکته جالبی داشت... یک رشته ورزشی و خیلی خوب بردند بالا! کل فیلم در مورد همین چیزا بود.. ولی تورو خدا زندگی ما رو نگاه کن... خودمون می کشیم درس می خونیم و مقاله ارائه میدیم و آزمایش پشت آزمایش... آخرش میشی استاد دانشگاه... اونم در یک حالت ایده آل...! بعد ۴تا دانشجو مثل خود ما هی باهات بحث می کنن و تنها هدفشون از بحث با تو ، ضایع کردن تو هستش نه چیز دیگه! هرچند خیلی کیف میده اما از زاویه دیگه بهش نگاه می کنیم تنها راه رسیدن به آرامش در این گونه مواقع، اشک ریزی است.

۵-الان یکی زنگ زد و من رو یاد بابابزرگم انداخت... مرد خیلی نازی بود... یک مرد واقعی!! ... واقعا مرد!! کاش همه ی مرد های دنیا مثل اون بودند... من واقعا دوسش دارم! ... یه بار بچه که بودم بابابزرگم مریض بود... من عادت داشتم بابابزرگ که دراز می کشید مر فتم میشستم رو شکمش تا یه کم باهاش حرف بزنم... بابام به من گفت واسه چی بابا یمنو اذیت می کنی دخترم؟ بابا بزرگمم بابامو دعوا کرد که تو با نوه ی من چی کار داری؟؟ خلاصه خاطره ی شیرینی بود... من همیشه تا بابابزرگم از سرکار میومد خونه می رفتم جایی رو که پدر بزرگ میشست رو مرتب و منظم می کردم و کیفش و ازش می گرفتم و خلاصه خیلی دوسش داشتم...! هنوزم... یادش گرامی و در دل من همیشه زنده...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:48 توسط سحرالسّلطنه| |

۱-دیروز اساسا" قاطی کرده بودم... گفتم بزنگم به دوستان و آشنایان ببینم که چه حال است و چه خبر!! زنگ زدم به دوستم... نزدیک ۲ ساعت حرفیدیم از همه چی! همه... بعد از ظهر دیدم دوباره زنگ زد... گفتم: جانم؟ دیدم صدا نمیاد... یه دفه گفت: سحر من شماره خونمونو گرفتم... گفتم حالا خودت کجایی؟ گفت: خونه... گفتم واااااااا ... واسه چی پس زنگ زدی به خونتون... گفت: می خواستم بگم مامانم واسم چای بیاره!.....بله!

۲-زنگ زدم به معلم حسابانمون... خیلی وقت بود باهاش نحرفیده بودم... گفت: با زن و بچه هاش تو توچاله...یاد یه خاطره افتادم... سال سوم که این آقا معلم ما بود... هر ۱شنبه از ما کوئیز میگرفت... خیلی هم مرد دقیق و در عین حال خیلی با صبر و حوصله بود... بله... ۱شنبه شد و ایشون تشریف آوردن... مت: آقا میشه این سری امتحان نگیرید و کوئیزمون بیفته ۵شنبه؟ آقا: خب، امتحان امروز که سرجاشه... اما چون شما خیلی به کوئیز علاقمندید ۵ شنبه هم چشم.. میگیرم.. بله... گرفت... ۵تا سوال تشریحی بود.. ۱۰ نمره... من یمیشو شدم ۹.... یکیشم ۹.۲۵.....

۳-زنگ زدم ندای قرآن..۱۱۴... گفتم رندم شماره میگیرم هرچی شد گوش میدم... یادم نیس شماره چند رو گرفتم... اما افتاد سوره ی هود و یکی از آیاتش رو معنیشو گوشیدم!

۴-بعد زنگ زدم به ۱۱۸... گفتم ببخشید آقا میشه ما شماره بدیم شما آدرس؟ جواب: ......................................................................................!

۵-زنگ زدم بیت رهبری... کلی سوال احکام پرسیدم... یه حس بدی داشتم... احساس می کردم طرف کمی داره اشتباه جواب میده... گفتم: ببخشید آقا خون نجسه؟ گفت: بله! گفتم : خب چرا؟ جواب: .............................................................................!

۶-زنگ زدم روابط عمومی شبکه ۳... شماه برنامه زلال احکام رو گرفتم... زنگیدم... صدا رو ضبط می کنن... منم آماده بودم... گفتم: عرض سلام و خسته نباشید دارم خدمت مجری برنامه و جناب آقای فلاح زاده... سوال من این هست که اگر کسی ما رو قسم داد کاری رو واسش انجام بدیم و ما انجام ندیم.. حکمش چیه؟.. با تشکر... سحرِ ... از تهران.. شماره منزل:....!

۷-مامانم اومد گفت چه قدر مزاحم میشی! ... بسه ... ا! .... گفتم فقط یکی مونده... اونم بزنم و چشم! خلاصه با کلی زور و التماس! زنگ زدم به آتش نشانی! گفتم آقا سوالی که دارم در مورد روز مباداست... بپرسم؟ گفت بفرمایید.... گفتم اگر خونه ی ما خدایی نکرده آتیش بگیره.. شما میاید... اگه قلبمونو کسی بسوزونه چی؟ شما میاین؟.... گفت: فلانی... رد این بچه رو بگیر و من: ........................................................................!

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:4 توسط سحرالسّلطنه| |

من نمی دونم چرا همه یه جور دنبال دشمنی و قهر و دعوا هستن... من خودم آدمیم که اگه به حسن نیت یکی پی ببرم تا ته خط باهاشم!! ولی یه مشکلی هست... اونم بی جنبگی آدماست... گاهی آدم حس می کنه که یک داره سرکارش می ذاره... یا داره سو استفاده می کنه... یا قصد بدی داره... من اصلا حوصله این مدلی ها رو ندارم!! ولی واقعا دوستی خیلی ارزشمنده و ارزشمند تر از دوستی پایداری اونه! .. چند تا دوست دارید که واقعا چندین و چند ساله که می شناسیدشون هیچ وقت رفتارشون در دوستی تغییر نکرده؟ من دوستان زیادی دارم... همیشه سعیم بر اینه که حفظشون کنم... البته اگه واقعا دوست باشند.. گاهی اوقات یک دوست از هر دشمنی هم که آدم فکر می کنه بد تره... دوستی که آدم رو بکشه به راه دیگه... دوست نیست!! لباس دوست رو تنش کرده...

من دوست زیاد دارم... خیلین!! ولی از این خیلی ها بیشترشون دوستای دوران دبیرستان و راهنماییم هستن که با خیلی هاشون هنوز به همون اندازه راهنمایی صمیمی هستیم... تو دبیرستان من رفتم رشته ریاضی.. یکی رفت هنر... یکی تجربی... انسانی هم داشتیم.. اما واقعا دوستای اصلی رو اینا از هم جدا نکرد... دوستی که خیلی جاها خیلی به ما کمک کرد... هر دختری یک دوران هایی در زندگیش داره... که کافیه کمی بچه بازی به خرج بده ، تا آخر عمرش بد بخت شه... خیلی از این دوران ها رو ما با هم به سر بردیم و شکر خدا ، انحراف معیارمون بالا زد و با خیلی از این دختر ها متفاوت شدیم... !! با همونایی که بچه بازی به خرج دادن...

واقعا خدارو شکر می کنم!

من نسبت به خیلی از دوستام تعلق خاطر بسیاری دارم... یک ارادت قلبی!!

من هیچ وقت دلم نمیاد به دوستای واقعیم حرفی بزنم و ضایعشون بکنم... همیشه سعیم بر اینه در رفتار ها و گفته هام بهشون بگم... شاید یکی از شرایط پایداری یک دوستی همین نکته باشه که به قطع و یقین هست! هست که من تونستم حدود ۱سال و نیم یک دروغی رو بدونم و هیچی نگم... آخرشم یکی از همین دوستام بیاد و به خاطر تعلق خاطرش نسبت به من همه این پنهون کاری های منو بزنه کنار و خلاصه...!

اینم یک جای دوستیه که خوبی و بدی تو هم قاطی میشن... اما ما می دونم منفی در مثبت همیشه منفیه!!

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:49 توسط سحرالسّلطنه| |

۱-به قطع یکی از رویایی ترین و شیرین ترین لغات در هر زبانی است، از مهربانترین فرشتگان خدا که به حق برترین آنهاست... قدرت این فرشته است که او را از دیگران ممتاز کرده ، قدرت عشق و عشق ورزی این فرشته و  امروزه جایگاهش در عمق وجود ما، در دل های ماست، مادر روزت مبارک!

۲-این روزها سخت امتحان می شوم، اصلا از این رفتار خدا در عجبم، که واقعا چرا مرا با این آزمایشات امتحان میکند، مرا وادار به گفتن حرف هایی می کند که اصلا از زدن آنها خشنود نیستم، نمی دانم باید چه کنم!! اما هر آنچه کردم، تو شاهد باش که برای خوشنودی تو و صد البته رضایت خانواده ام است.

۳-از رفتار های خودم بیشتر بدم می آید، حس می کنم باید حیوان بود تا انسانت بشناسند، هیچ کس جنبه ی ۲ کلمه حرف درست را ندارد و تا جواب سلام می شنود به یاد این واقعه می افتد که سال هاست نیمه گمشده اش را نیافته و خیالات و توهمات و افکار مزخرف.

۴-فردا روز در دفتر خاطراتش ثبت می کند که فلان دختر سهم من از آغوش گرم را تنها پشت پا قرار داد و بی رحمانه ترکم کرد.

۵-این دختر حتی نمی داند چه وقت آمده ، که حالا شخص ثانی از ترک کردن او صحبت می کند.

۶-عشق را با صداقت و راستی تعریف کرده و خود را با دروغ جلوه می دهد .

۷-بنا را در دوستی بر پوچ اندیشی و کم خردی شخص ثانی نهاده و فقط حرف می زند.

۸-بر خداوند سوگند یاد می کند و در پشت صحنه با شیطان تبانی می کند...

۹-شیطان!

۱۰-این را تو بدان، که تنها نگاه گرم توست که کورسوی امید مرا به منبعی بی کران از نور امید تبدیل ساخته و تا به امروز به عشق آن پیروز بوده و خواهم بود...!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:26 توسط سحرالسّلطنه| |

خیلی وقت ها ذهن من رو یک فکری درگیر می کنه... دلم نمی خواد بگمش... دوست دارم این فکرها رو بنویسم...

همیشه فکر می کنم نکنه یه دفه من زد و تو زندگیم اسیر یک آدم بد اخلاق اخمو هوس باز و خلاصه از این مدلی ها بشم؟ ... خیلی وحشتناکه... خیلی... منی که هیچ وقت هیچ کس جز مامانم جلو در مدرسه منتظرم نبوده... هیچ احدی پاسخ لبخند آمیخته با گناه از من ندیده.... منی که همیشه تو زندگیم فکرم این بوده یک واجب الوجود از دستم ناراحت نشه... مامانم ناراحت نشه... خونوادم... !

همیشه از مدرسه که تعطیل می شدیم... جلو مدرسه مون انواع و اقسام ماشین ها پارک بود... همه مدلی... توشونم معمولا ۱ یا ۲ تا پسر بود... اون وسطا هم یک ماشینی بود... که من همیشه چشمم دنبالش می گشت... و اون هم توش یک مامانی بود که من هیچ وقت هیچ ماشینی رو بهش ترجیح ندادم... از همه اون پسرا بدم میومد... فکر می کردم دیدشون به این دخترا یک نگاه کاملا و واقعا کاملا ابزاریه... این منو خیلی آزار میداد که یک نفر منو بخواد به بازی بگیره... هیچ وقت نذاشتم کسی بهم حرفی بزنه... خیلی ها هم که یه مدلی می خواستن با من پل دوستی بزنن، وقتی با قیافه و اخم من رو به رو می شدن فک می کردن با یه دختر مغرور لوس طرفن که راضی کردنش خیلی سخت نیست اما زمان می بره... اما خیلی زود هم می فهمیدن که راه رو اشتباهی اومدن... ! خیلی خوشحالم که مثل خیلی ها نشدم... الآن که ۲۰ سالمه تو پروندم هر چی هم که باشه از این مدل ها نیست...

یه مدت فکر می کردم که خیلی ضایع است که همه فرضا یه بوی فرندی دارن من ندارم... هر کی می پرسید می گفتم: آره، یکی هست... که خیلی هم گیر میده... اما دیگه فکرشو از سرم بیرون کردمو از این خالی بندی های بچه گانه!...کلی هم خندم میگرفت خالی بستنی...!

اما بعد فهمیدم این اصلا یک افتخاره که یک نفر این قدری واسه خودش ارزش قائله که اجازه نمی ده هر احدی وارد حریم خصوصیش بشه...! و از اون موقع به بعد به همه راحت راستشو می گفتم...

هیچ وقت نمی تونم به مامانمینا دوروغ بگم...!! خلاصه همه این حرف ها و این مراقبت ها و مواظبت ها!! ولی آینده گاهی خیلی تلخ میشه!.. داشتم الآن میومدم از خانه مادر بزرگم! دیدم یه پیرزنی نشسته جلو در خونش! اون قدر غمگین بود... تنهایی رو میشد تو چهره اش دید... آدم رو خیلی میریخت به هم... دلم می خواست برم ماچش کنم... می دونی آدمها نیاز به محبت دارن... خیلی ها که به بیرون از محیط خانواده متوصل میشن کمبود محبت دارن... دلم سوخت... خیلی سوخت... خیلی... خیلی....! کاش می دونستم حد اقل یه بچه داره که بیاد ببینتش! ولی آخه شب، تنها...... من خیلی از این تنهایی می ترسم... اگه یک جایی تنها باشم شدیدا می ترسم... ترس!! نه می تونم درس بخونم... نه کاری کنم... هیچ چی!!!!! اون قد دلم سوخت........ کاش می تونستم یه کاری براش بکنم... خیلی ذهنمو درگیر کرد.... درگیر خودش! درگیر این که شاید فردای منم این باشه.... چه دنیای بدیه... لعنت به همه این ظواهر!! نمی دونم... شاید منتظر یکی بوده... انتظار خیلی بده... انتظاری که نمی دونی میرسه یا نمی رسه....! خدای مهربون، می دونم که صدای منو می شنوی و هر چی می نوسم می خونی، به خاطر همه آدمهای خوب، خواسته ی امشبم برای اون پیرزنه، بهش کمک کن، دلش رو خوش کن، تنهاش نذار...

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:33 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin