عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
۲- این هفته اتفاقات خیلی جالبی واسم افتاد... من واقعا نمی دونم بعضی از آدمها چرا این قدر مارمولک اند؟!!! ۳-چند هفته پیش به یک جشن نامزدی دعوت شدیم... ۴-این روزها کمی تکراری شده واسم... دلم ک تنوع عجیب غریب می خواد ۵- امروز داشتم میومدم... تو خیابون دیدم یه زنه داره شوهرشو هی میزنه!! اول دبیرستان بودم... عاشق پژوهش با یک عالمه سوال! تصمیم داشتم روی یک موضوعی کار کنم... یک موضوعی که به نظرم با واقعیت یا فاصله زيادی نداشت یا خود واقعیت بود... اما اشکال کار اثبات من و داروین، یک حلقه ی گمشده بود...! يه حس عجيبي داشتم...از اون حس هايي كه گاهي اوقات سر امتحاناي فاينالمون دچارش ميشيم... مثلا يك سوالي رو ميبينيم... عميقا جوابش رو هم درك كرديم... اما اصلا نمي دونيم چه طوري اين دركمون رو روي كاغذ بنويسيم... حس خيلي بديه! ... هرچند اثبات كردم غير ممكن نيست...! ما در روز با آدمهاي مختلفي سر و كله مي زنيم كه اگه كمي نيز بر اين باور باشيم كه مهره ي مار داريم و كمي نيز رفتارمون برش منطبق كنيم ، مي تونيم با در دست نگه داشتن آدمهاي مختلف چيز هاي زيادي رو تجربه كنيم... يكي از اون تجربه ها ، تجربه ي ارتباط با هر جور آدميه! و اين خيلي جالبه! در ظاهر ، خيلي ها براي ما دلسوزي مي كنند...اگر ما رو دوست داشته باشند سعي مي كنند علايق ما رو بشناسند و خودشون رو به علايق ما نزديك جلوه بدند تا ما هم اون ها رو دوست داشته باشيم... اين خيلي حس قشنگيه ولي اگر در اين حد بمونه! ما رو به خوردن يك فنجان چاي يا قهوه دعوت مي كنند تا خودشون رو لارج نشون بدند چون اكثر آدمها از افراد خسيس بدشون مياد ( منم بدم مياد) ... بعضي ها سعي مي كنند در ظاهرشون اون قدر آروم و خونسرد و اميدوار رفتار كنند كه ما رو به زندگي بهتر دعوت كنند... بعضي ها سعي بر اين دارند كه اطلاعات شخصيشونو خالصانه با افرادي كه اون اطلاعات رو ندارند به اشتراك بذارند تا نشون بدند كه ان اطلاعات رو براي يك چنين روزهايي جمع آوري كردند و در واقع هدفشون انسان دوستانه بوده...! بعضي ها جوري رفتار مي كنند كه چشمشون خيلي پاكه...! بعضي از آدمها هم هستند كه خب واقعا اين جوريند و تو اين بحث نمي گنجند! اما اين ظواهري كه براتون گفتم همشون خيلي قشنگن... اين كه يكي دلش براي كس ديگه اي بسوزه نشان از قلب مهربانش داره... كسي كه لارجه معلومه كه محبوبيت كسب مي كنه ... كسي كه چشمش پاكه خب طبيعيه كه ميشه باهاش راحت بود... كسي كه با آرامشش من رو به زندگي بهتر دعوت مي كنه معلومه كه جاش توي قلب منه! ولي آيا واقعيه؟! اين همه خوبي؟؟؟؟ پس چرا تو يك موقيعت كه بايد اين طوري باشند نيستند؟! چرا وقتي من هيچ ميشم اين ها همه غيبشون ميزنه؟ من ميگم اينا يك لباس شيك تنشون كردند ... لباس شيكي كه ذهن ما نسبت بهش شرطي شده... وقتي ظاهر دلسوزشو ميبينم ... ميگم مهربونه! ولي اگه اين لباس نباشه؟! تا حالا به بدن ميمون دقت كردين؟؟ بعضي ها بدن پرمويي دارند كه اگر يك نگاه اجمالي به بدنشون بندازيد مي بينيد فرقشون با يك ميمون در داشتن يك دُمه!! كه حالا با توجه به روند تكامل تحليل رفته!! اين جور جاها ميشه دركش كرد ولي نوشتنش سخت ميشه... مگه يك ميمون احساس نداره؟! اين عكس رو ببينيد: ميمون با احساس يا مگه ميمون زشته؟! اين عكس رو ببينيد... واقعا از بعضي از زنان و دختراني كه در سطح شهر ميبينمشون زيبا تره: ميمون خوشگل حتي ميشه اثبات كرد كه اين موجود از نسل بابا قابيل قاتل خودمونه .. اين عكس رو ببينيد: ميمون قاتل ....! حيف از اون حلقه كه گم شد ... ! ۱- من عاشق اینم که وقتی یکی داره نماز می خونه اذیتش کنم...! بخندونمش... بزنمش... حواسشو پرت کنم... درش شک بوجود بیارم که مثلا الآن فلان چیز و گفته یا نه! ۲- کلا از بین همه اینا بیشتر خندوندنو دوست دارم... من یه مدلی می خندم که کلا هیجان آور و خنده آوره! خیلی ها عاشق همین خنده های منند و همین باعث شده بشن عاشق خود من ۳- برای این کار در ابتدا شما باید اول بشناسید کی چه مدلیه؟! یعنی ببینید کی زودی خنده اش میگیره و کی حالا حالاها نمی خنده... تازه زمانی که یک آدم معمولی قه قه می زنه... اون تبسم می کنه؟!... خب مشخصه این آدم به درد این شیطنت ها نمی خوره. ۴-باید برید بنشینید جلوی شخصی که داره نماز می خونه... هی بخندید... هی بخندید... قاه قاه بزنید... یه چیزایی بگید که اون شخصی که داره نماز می خونه مثلا چند ساعت پیش هی داشته به اون می خندیده... هی از اون مورد بگید و بخندید!!!! اونقدرررررررررررر این چیزا باحاله که نگو ۵- یک دایی دارم... یه بار بچه بودم باهاش شوخی وانتی کردم سر نماز... راستش داشتم ابتکار می زدم تو شیطنت هام... داییم که رفت رو رکوع... از پشت پریدم روش افتاد زمین سرش خورد به مُهر... بیچاره .... الآنم که الآنه پشیمونم... اون قدر سرش درد گرفت که داییم تا چند روز سرش رو گرفته بود... اون موقع زمستون بودش و داییم داشت امتحانای دانشگاهشو میداد... یادمه که یه درسش رو افتاد... چون که اصلا نمی تونت درس بخونه!! اون قدر مامان و بابام دعوام کردن............................... وای! اون قدر می ترسیدم.... داییم هم اصلا هیچ چی نمی گفت... منم هی داغون بودم! خیلی باحال بود ولی ۶- آبجی من هر وقت میاد نماز بخونه من دیگه کلافه اش می کنم... هی جک می گم و می خندم... حتی جک هم نگم و بخندم خندش می گیره...! منم که هی... ۷- ولی اینا در حد خونست... من ابتدایی که بودم تو مدرسمون ۱ روز در هفته زنگ نماز داشتیم و اجباری بود که بریم نماز... بعضی وقتا میدیدم که دوستام نمیان وضو بگیرند... منم یه ساز و دهل راه می نداختم...اینو به همه می گفتم... نماز خوندنی هم همش به اینا می خندیدیم... آقا کلا بچه ها یه دفه خندشون می گرفت ۸-تو نمازهای جماعت ابتدایی که گفتم براتون... همیشه یه نفر مامور می شد که بره وایسه جلو بقیه اذان بگه ۹- یه چیزی هم تو نماز بد جود این اذان گو رو می خندونه... اگه ببینه که ی نفر از شدت خنده سرخ شده.... ولی نمی تونه بخنده.... و کلا داره می ترکه از خنده ولی خب نمی تونه بخنده و هی خنده های ریز می کنه و چشماشم فقط داره مهر رو نگاه می کنه و هر از گاهی هم چشمش رو از روی مهر برمی داره و به اونی که اذان می گه نگاه می کنه و از طرفی هم اسمش سحر باشه............. این دیگه خیلی باحاله چه قدر کاربران اینترنت جالبند... گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که فرضا کسانی که در دنیای واقعی با این ها معاشرت دارن آیا می دونن اینا این مدلین؟! یکی از شایع ترین حالاتش خالی بند بودن هستش!! خیلی واقعا جالبه...! یکی از مورادیش که من خودمم شدید باهاش برخورد داشتم خالی بندی یک آدم بود... اون قدر دوستان من اون آدم(!) رو مسخره کردند و خندیدند که خدا نیز خنده اش گرفته بود که چه بندگان با نمکی آفریده و خود از این موضوع بی اطلاع! ولی خب آدمای حرفه ای نیستن! چون یه جا یه خالی می بندن... یه جا یه خالی دیگه!! یکی از خالی بندان خیلی برجسته ای که هنوزم باهاش به شکل مجازی دوست هستم می گوید: خالی بند حرفه ای آنست که همه جا یک خالی را ببندد! ...........!! به نظرم این نوع شیطنت بد نیست... یعنی آدم بیاد تو عالم بچگیش واسه این و اون خالی ببندده!! من خودم دبیرستانی بودم عالم و آدم رو سرکار میذاشتم...! خودمو هر دفعه به یه شکلی معرفی می کردم و آخرشم یکی مچم رو گرفت!! وقتی مچم رو گرفت من کلی بهش خندیدم که تو چه قدر زیادی باهوشی که تا الآن نفهمیدی من کیم و از این حرفا! ولی بابا خالی بندی مال دیگه بچه های ۱۵ ۱۶ ساله هستش نه مرد ۴۰ ساله که! به نظرم اون خالی بندی نیست... بی شخصیتی محضه!! شایدم کمبود شخصیت!! کمبود توجه... کمبود محبت!! کلا همش کمبوده دیگه... ولی راه درمان این ها خالی بندی نیس!! من یک دوست مجازی خالی بند داشتم که حتی اسمشم خالی بسته بود... از من یه بار پرسید نظرت در مورد ادیان چیه؟ گفتم این جوری و فلان... ولی فلان دین رو قبول دارم خیلی!! گفت من فلان دینی هستم! .. آخرش دوست نازنینی به نام همون... ایشون رو رسوای ۲ عالم نمود. بعد آقا این یارو وبلاگش رو حذف کرد... منم رفتم دوباره وبلاگش رو باز کردم و خودم الآن آپش می کنم!! یکی میومد اون جا... خیلی پایه بودم کمی اذیتش کنم ولی ته ته قضیه کل ماجرا رو بگم... خلاصه اومدم یک آی دی هم ساختم... !! دقیقا" آی دی همون آقا خالی بنده... منتها آی دی اون آقاهه آخرش بود ۸۴.... من کردمش ۸۵!!! .... دیروزم رفتم و براش یک ۳۶۰ ساختم... عکس توماس آندرز هم گذاشتم جاش!! واقعا باحال شده بود...! منتها هنوز تکمیل نشده...! ان شالله تکمیل شد میدم خدمتتون!(دیگه ادامه این قضیه سانسور شده است.) پیام بهداشتی:من در روز حداقل ۲ لیوان شیر می خورم... راستش الآن هم دارم شیر میخورم... شما هم بخورید.(یک لیوان نیم لیتری دارم... الآن دقیقا به اندازه ۱لیتر شیر خوردم.)
) آشنا هستید؟ من یه مامان بزرگ دارم که داشتم بهش می گفتم گوگل ارث چیه و چه کارایی می کنه... یکی از چیزای که واسش جالب بود این بود که گفتم شما از طریق گوگل ارث می تونی مثلا پشت بوم خونتونو ببینی.... بعد گفت راست میگی مادر؟؟ چه خوب...
.. گفت مادر براتون لواشک درست کردم با آلو... گذاشتم تو پشت بوم خشک شه.... مادر قربون دستت یه سر برو با این چیزی که گفتی ببین خشک شده برم برش دارم یا نه؟ آخه مادر نمی دونی پام خیلی درد می کنه... از این پله ها هم بالارفتن واسم مصیبته.... گفتم مامان بزرگ راس میگی یا مارو گرفتی(
)...
خلاصه روزگاری داریم با این مامان بزرگمون...
باور کنید دیگه خاکستریگاهم ارور میده!!!![]()
... عجب چیزی بود!!! یک دختر ۱۶ ساله و یک پسر ۱۸ ساله با یکدیگر عقد زوجیّت بستند.
به مامانم گفتم این بچه بازیا چیه ورداشتی مارو آوردی.... گفت نمیرفتیمم ناراحت میشدند دیگه!! ولی به خودا موندم!! گفتم این پسر عجب دلی داره و این دخت عجب جربزه ای!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

اینا خوبن...
باورتون نمیشه... زنه کیفش رو گرفته بود تو دستش هی باهاش میزد تو سر شوهرش!!با خودم گفتم آخه خانوم ابله!!(
) اون زمان که اومد خواستگاریت ... واسه چی فورا دویدی و رفتی که مبادا با کمبود شوهر مواجه بشی....
... واللا دیگه! یکی نیت بیاد بهش بگه اون موقع که از این عکس ها: ![]()
می گرفتین، عقلتون کجا رفته بود؟! والا دیگه آدمو ناراحت می کنند![]()
...!![]()
![]()
![]()
... ولی دوران خوبی نبود... همون بهتر که گذشت![]()
آقا منم می دونستم چه جوری اینا رو بخندونم....! معمولا هم ۲ صف می شدیم... معلم میرفت صف دوم... منم صف اول
این بچه هه که اذان میگفت رو اون قدر می خندوندم
وسط اذان گفتن صداش یه دفه می لرزید.. دیگه ته خنده بود...........![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


