تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

گاهی اوقات، یک حسی بهمان دست میدهد تحت عنوان: تردید!

اما چه تردیدی؟؟

تردید در وجود یا عدم وجود!

وجود یا عدم وجود چی؟!

وجود یا عدم وجود عقل!

وجود یا عدم وجود عقل در کی؟

وجود یا عدم وجود عقل در بعضیها!

وجود یا عدم وجود عقل در بعضی ها مثل؟!

وجود یا عدم وجود عقل در بعضی ها نظیر معلمان!

...

در دوران راهنمایی ، یک اکیپ می بودیم، متشکل از یک کلاس! تحت عنوان کلاس : ۳/۳ ! به هرکسی که می فرمودیم کلاس ۳/۳ هستیم، بهمان به چشم یک بچه تنبل شر می نگریستند و در دل خویش با خدای خویش به نجوا می پرداختند که ما گمراهان ، هدایت شویم! بله...! سال تحصیلی فوق العاده خوبی بود! چرا که برای ما ۳/۳ ای ها، سرشار از شادی و انرژی بود! بر عکس کلاس ما، کلاس ۳/۱ بود که همه بچه مثبت و درس خون و ساکت و غیره و ذلک بودند!! بچه های کلاس ما، بیش از آن که شر باشند، انرژی بسیاری داشتند! اما ما راهی برای تخلیه ی آن همه انرژی ، نداشتیم...جز شیطنت و مردم آزاری در کلاس !(مردم=معلمان)

یک روزی سر کلاس، معلمان اعتصاب کرده بودند و ما دانش آموزان هم عیدمان بود! همه مانتوهایمان را درآوریدم و عده ای زدیم روی میز و عده ای هم میرقصیدند!! ناگهان در باز شد و معلم تاریخ وارد کلاس شد و همه را اخراج کرد !

الآن یاد آن روز افتاده بودم... که در کلاس صبحمان هم معلم عربیم مرا از کلاس اخراج کرده بود! چرا؟! چون دفترم را نیاورد بودم!! معلم با خود فکری پلید نموده بود که این سحر، مشق های شبش را ننوشه! در حالی که هنوز هم به یاد دارم، که معلم ما ۲ درس داده بود... من تمرین های ۳ درس را نوشته بودم....! آن روز وقتی مرا از کلاس اخراج کرد به من گفت: برو پیش مدیر! اما من چون خیلی متکی به نفس عمل میکردم، گفتم: چرا؟! گفت: بی حیییییییییییییییییاااااااااااااااااا! بروووووووووووووووو!

آن بی حیا،

امروز، دانشجوی این مملکت است که حتی توی آموزگار را نیز قبول ندارد!

امروز، به سواد دیروز تو شک دارد و به ساده لوحی خود میخندد که چرا تو را معلم خطاب میکرد!

امروز، فردا و پس فردا، تورا برای نسلی مثال میزند و میگوید: او نمادیست از جامعه ای بی قانون که هر عنوانی را به هر ننه قمری می دهد!!

---

پ.ن: بچه ها توجه کنید، منظورم خانوم داوودآبادیه ها!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:41 توسط سحرالسّلطنه| |

طی صحبت هایی که با یکی از دوستان، داشتم... با هم به این نتیجه رسیدیم که ، به علت فشارهای بیش از حد مادرم برای مناسب بودن اشاخصی که پلاکارد خواستگار را بر روی خود می خواهند که بچسبانند و نیز در پی افاده های بیش از حد خواهر بزرگتر از خویش و نیز در پی افاده های بیش از حد خودم ، من به این زودی ها ازدواج نخواهم کرد و از آنجایی که امروز ۲۰ سال سن دارم ، حداقل ۱۰ سال دیگر میتوانم فرد مورد نظر را یا پیدا کنم و یا شخصی را از حالا برداشته و در جهت تربیت آن اقدام نموده تا شاید تا ۱۰ سال دیگر او به شکلی که مناسب احوالات این جانب و نیز قابل رد شدن از الک مادر، پدر ، خواهر و تا آن موقع ۲ شوهر خواهر، بشود ولی از جهتی به این دلیل که این جانب ، از لحاظ داشتن شانس ، زیر صفر مطلق به سر میبرم، شخصی هم که تربیت می کنم ، میرود و کس دیگری را به عنوان زوجه اختیار میکند و به همین منظور من باید چند نفر را تحت تربیت قرار دهم ، اما متاسفانه احتمال آماده بودن شخصی برای تحت تربیت این جانب قرار گرفتن بسیار بسیار اندک است و من حتی اطمینان ندارم یک نفر را بیابم ، بنابراین درک این مسئله که سرنوشت این جانب بر ترشیدگی رقم خورده و لاغیر، چندان دشوار نیست.

طی ذکر واقعه ای از جانب من ، با عنوان "ترشی سحر" که توسط مادر محترمه، از سوپرمارکت محل خریداری شده بود، دوست محترم فرمودند که اینها همه نشانه است و تو باید خودت را برای پذیرش حقیقت ترشیدگی آماده کنی. وی افزود، ترشیدگی ، در این روزها دیگر وجهه زشت گذشته را ندارد و من میتوانم برHigh Class بودنش تکیه کرده و عمری را با آن خوش بگذرانم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:56 توسط سحرالسّلطنه| |

همه ساله با آغاز سال تحصیلی در کنار سایر فعالیت ها، تردد در خیابان ها و از این سر شهر به آن سر شهر و مغرب-مشرق زدن ها نیز شروع میشود...! زندگی در شهرهای نامتعادل و آلوده و بی نظمی چون تهران، تمام وقت آدم را میگیرد تا ما به مثلا دانشگاه برویم! ۲ساعت در راه رفت و ۲ ساعت در راه برگشت، با خودروی شخصی نیز نهایتا ۱ ساعت رفت و ۱ ساعت برگشت! (البته برگشت شاید بیشتر هم بشود.) ولی در همین حالت که بررسی می کنیم میبینیم اگر با این ترافیک روبه رو نبودیم، خیلی راحت میتوانستیم در وقت نیز صرفه جویی کنیم! مثلا ۲ ساعت ها را ۱ ساعت بکنیم، و از این ۲ ساعتی که صرفه جویی کردیم ۱ ساعت را بخوابیم و ۱ ساعت را هم ورزش و یا تفریح کنیم!! در این حالت یکی از اصول اولیه ی سلامت را رعایت مینمودیم که می گوید: سلامتی بر ۳ پایه استوار است: غذا، خواب، ورزش!!

اما چه کنیم؟!

من این ترم از شنبه تا سه شنبه به دانشگاه میروم، شنبه و دوشنبه با خودروی شخصی تردد می کنم و ۱شنبه و سه شنبه، با تاکسی و اتوبوس و خط۱۱ تردد می کنم!(به علت طرح زوج و فرد پلاکها)

اما در این اتوبوس ها چه میگذرد؟!

اولا" بوی دود و بنزین و گازوئیل در اتوبوس تمام احوال آدم را دگرگون می کند، حالت تهوع ایجاد می کند و خلاصه جز بیماری چیزی نصیبمان نمیشود! در اتوبوس یا یک صندلی گیر می آوری و مینشینی! یا باید با این همه کتاب و دفتر و جزوه بایستی!

در حالتی که نشسته ای، بالاخره چشمت گاهی به آقایان می افتد و ناگهان متوجه میشوی یک و یا چند تن از آقایان در حال خالی گردن عقده های چندین و چندساله ی خویشند و انگار که سالهای سال به دور از جنس مونث زندگی کرده و خلاصه در اثنای این چشم چرانی ها، حتی پلک هم نمیزنند !! اما آقایان توجه داشته باشید : اگر به فکر ما زنان نیستید، لااقل به فکر چشمان خودتان باشید ! پلک زدن اگر برای چشم شما لازم نبود، مطمئن باشید به مرور زمان در اثر تکامل تحلیل میرفت!

اما اگر بایستی: اول اینکه شب از درد پشت ، خوابمان نمیبرد، میمیریم و زنده میشویم که وقتی از این اتوبوس لعنت الله علیه پیاده شدیم چگونه به آن طرف خیابان برویم که ماشینی موتوری چیزی بهمان نزند، باز باید بایستیم که یک تریپ نیز تاکسی سوار شویم و ترس از اینکه نکند این راننده تاکسی از آن دسته از جو فروشان گندم نما باشد !!! خلاصه بد بختی های جوامع دختری پایان ندارد.... هرچند که انکار نمی کنم که این مشکل آفرینان خود دختران هستند اما من چه کنم؟! و یا به قول معروف: به من چه آقا!

اما مشکلات تاکسی!

من همیشه در تاکسی سعی می کنم جسورانه بروم و جلو بنشینم !! هرچند گاهی نگاه های بعضی کله پوک ها را به خود جلب می کنم اما در عوض راحتم! راحت از این که کسی در کنار من بنشیند و من مجبور باشم باز هم جسورانه، مقنعه ام را جلوی بینی ام بگیرم! (البته نه صرفا به علت بوی بد، گاهی اوقات به علت بوی تند ادکلن، بوی کرم و ...) آقایان در تاکسی که مینشینند انگار روی یک کاناپه لم داده اند! آن وقت ما دختران خودمان را به درو دیوار تاکسی بکوبیم و له کنیم و مچاله شویم که خدایی نکرده به حضرت آقا برخورد نکنیم و اسلام به خطر نیفتد! اما یک اعتراف! وقتی در تاکسی یک چنین مرد هایی را میبینم سعی می کنم با راحتی هرچه تمام تر بنشینم و یک اخم ترش نیز می کنم تا خیالاتی نیز نشوند! ولی در مجموع راه حل خوبی نیست ... چون به منزل که میرسم باید ۳ ساعت به حمام بروم! و در این بحران کم آبی، این چیز جالبی نیست!

اما وقتی با خودروی شخصی تردد می کنم!

اگر راننده مادر جان و یا سایر اعضای خانواده باشند که فبهالمراد و نعم المطلوب، بالاخره آنقدر سوراخ سنبه میشناسند که مرا هرچه سریع تر به مقصد برسانند ... اگر هم خودم باشم زیاد فرقی نمی کند فقط یک خورده بیشتر خسته میشوم!!

به همین جهت یک روزی از این تهران به یک جایی بهتر از این جا مهاجرت خواهم کرد...! یک جایی مثل دماوند ، اردبیل ، تبریز... جایی که بدانم، عمرم در خیابان تلف نمیشود ...!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:50 توسط سحرالسّلطنه| |

رمضان آمد و ما هم طبق روال همیشگی ، یادی از دوران خوش کودکی هایمان کردیم و با همان ذوق و شوق ، روزه گرفتن و عبادت و صحبت بیشتر با خدا را آغاز نمودیم و کلی هم درد و دل نمودیم... هر از گاهی حس تنبّّه بهمان دست داد و خلاصه سعی کردیم به راه آییم و از انحرافمان بکاهیم و خود را ارشاد کنیم که خدا بهتر است از هر نوع مشغول کننده ی تفکر! اما چه کنیم که سیستممان این گونه است که گاهی آگاهیم و گاهی غافل؟! اما انصافا" اگر شیطان نبود زندگی ما خیلی بیمزه میشد!

گاهی فکر می کنم شیطان تنها یک تفکر است و وجود خارجی ندارد و صرفا" انتزاعیست ... و گاهی یاد تفکر همون جان می افتم که یک بار نظریه ی تفکر برانگیزی در رابطه با وجود خدا داد! اما جالب است که از هر منظری مینگریم خدا را زیبا میبینیم و شیطان را زشت.. اما شاید شیطان هم زیبایی هایی داشته باشد...باز هم کاری از ما ساخته نیست.. چرا که انسانیم و سیستممان بدین شکل است که چندان تمایلی به تفکر و یا تغییر تفکر ندارد! و نمی خواهیم فکر کنیم تا شاید راهی بیابیم برای تغییر تفکرمان در رابطه با شیطان!

همیشه برایم جالب بود که نزدیک افطار برای افرادی دعا کنم که دلم میخواهد برایشان دعا کنم... از دوستان واقعی تا مجازی... فرقی نداشت... حتی گاهی دعا برای کسانی که هیچ چشم دیدن من را هم ندارند و همیشه جواب تمامی هیجان ها و محبت ها و شیطنت های مرا تنها "یک لبخند" آن هم از نوع اینترنتی اش میدهند... اما چه کنم که دلم میخواست! دلم میخواست اولین دعا را برای کسانی بکنم که مثل خود منند... یعنی در ظاهرشان شادند و هیچ نیازی به دعا ندارند اما درونشان دردهاییست که واقعا هیچ کس نمیداند الّا او! شاعر میگوید: آن که میگرید یک درد دارد و آن که میخندد هزاران!!

بهترین افطاری ها بعد از خانه ی خودمان، در خانه ی مادربزرگمان بود... میهمانی سراسری در خانه ی مادربزرگم که در اردبیل است بهترین میهمانی ای بود که امسال رفتم.... همه ی فامیل بودند... از دایی و خاله های مادرم تا عمو و عمه هایش! جالب بود... بودن ها و نبودن ها... این تفکر که چه دلیلی وجود دارد تا ما سال بعد جزو نبودن ها نباشیم؟! این تفکر از آنجایی گریبان مرا گرفته بود که یکی از اقوام ما در اثر ابتلا به سرطان استیج ۴ درگذشتند و ۲ فرزند ماند و پدر! و به نظر این جانب، این واقعه چندان جالب نبود...

از افطاری ها که بگذریم ... لحظاتی وجود داشتند که دل ما بیش از پیش می تپید و کمی باز مرا به فکر فرو میبرد ... آن هم لحظات سحر بود که در برنامه ی فرزاد جمشیدی،مهندس کلمات، اسامی افرادی خوانده میشد که دردمند بودند و التماس دعا داشتند.... گاهی شنیدن اسامی آنان بغضی در گلوی من ایجاد میکرد که نتیجه این بغض تنها خالصانه دعا کردنم بود... یک بار هم اسم شخصی راخواندند که بهبود یافته و به خاطر دعای خیر مردم تشکر کردند... آن لحظه دلم میخواست خدا یک شخصی بود... مثل یک پدربزرگ و من عاشقانه ماچش می نمودم!!

ماه زيبايي بود...

ماه ضيافت خدا...! الحق و الانصاف كه ميهماني خدا چيز ديگري بود...!

* عید فطر مبارک

**در این روز مقدس، لطفا عمو پوررنگ را از صفحات تلویزیون محو کنید وگرنه مجبور میشوم ماهواره نگاه کنم.

***اگر به جای عمو پوررنگ، آقاجون سلیمون و بیارید قول میدم ماهواره نگاه نکنم.

****روز جالبیه... ۱۰ مهر... عید فطر... جشن مهرگان... تولد تو! ... روز خدا... ! من یادم بود...

*****همین دیگه.

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:27 توسط سحرالسّلطنه| |

سلام جناب !

امیدوارم که حالت خوب باشد ...

اگر خوب هستی که به برکت عنایت الهیست...

اگر خوب نیستی طبیعیست...چرا که در حال حاضر مرا نمیشناسی.... اگر هم بشناسی ، امیدی نداری که من در آینده همسرت بشوم!

اما بدان، این صبری که در انتهای ناامیدی اکنونت پیشه کرده ای، نتیجه ای بسیار شیرین خواهد داشت... یک شیرینی وصف ناپذیر که اجر صبر توست... این اجر را قدر بدان! این پاداش، از آن دسته از پاداش هاییست که یک دنیا را به دنبال خود کشانده و حال به دست تو رسیده... پس بیا و شاکر باش! نماز شکر هم بر جای آور... که قرعه ی شانس به نامت افتاده... راستی ، خوش به حال تو...!

در حال حاضر باید دانشجو باشی، عین خود من...چون اگر الآن دانشجو نباشی از من کوچکتری و در آینده خانواده ام ، مجال خواستگاری به تو نخواهند داد... اگر دانشجو باشی برایت آرزوی موفقیت میکنم... اما یادت باشد اگر دکتری ، تخصص فراموش نشود... اگر دکتر نیستی ،بدان که خداوند صبر و حوصله ی ادامه دادن تا دکترا را برتو ارزانی داشته! چرا که اگر دکتر نباشی، به احتمال قوی همسر من نخواهی بود!

فکر می کنم الآن که نیمه شب است مشغول مطالعه هستی، چون اگر جز این باشد ، احتمالا" جزو افراد شرور شب امتحانی هستی و اگر هم دکتر بشوی، به سوادت باید شک کرد... و احتمالا اگر جز این باشی و از شانس به مرحله ی خواستگاری هم برسی، از آن دسته ای هستی که با مادرم و پدرم مدام بحث میکنی و می گویی و میخندی و برای چسبیدن بیشتر مجلس به خودت، چای در یک لیوان بزرگ طلب میکنی و کلی هم شیرینی می خوری! و با این مشخصات من با تو ازدواج نخواهم کرد... چرا که بر خلاف شیطان بودم ، دوست ندارم همسرم هم شیطان باشد ...!

خسته نباشی عزیزم!چرا که احتمالا امروز برای آماده کردن سفره ی افطار و جمع و جور کردن آن،حسابی به مادر جان کمک کرده ای!... اگر این طور نباشد من خیلی زود می فهمم! درست است که در روز خواستگاری هیچی مشخص نیست اما بدان، زیرکی هایی در من هست که به برکت آنها، از ظاهرت به باطنت وارد خواهم شد...! مثل یک سوراخ در جوراب که به راحتی مرا از دنیای ظاهرت به باطنت میبرد...!

احتمالا الآن عینکت را از چشمانت برداشتی و کمی چشمانت را میمالی تا راحت بروی و بخوابی...

باشد... حرفی نیست!

اما یادت باشد که وقتی که برای تناول سحری برخاستی نماز نخوانده نخوابی که شک نکن من روز خواستگاری آنقدری مارمولک هستم که بفهمم نمازخوانی یا نه! ولی ۱۰۰٪ میخوانی! چون در آینده همسر من میشوی دیگر! پس مشکلی نیست و نیازی هم به یادآوری نیست... پس التماس دعا... ۷ آیه ی آخر سوره ی حشر را هم بخوان... تا خداوند عنایتش را برتو بیشتر کند و خیالت کمی از بابت من راحت شود...!هرچند کم...

فردا که روز آدینه است و احتمالا بعد از افطار با خانواده ات به جایی برای گردش میروی... احتمالا من را هم میبینی... اما انتظار خنده ای از من نداری... چرا که می دانی با پسران غزیبه چندان شوخی ندارم! آن هم در معیت خانواده ام...!

در انتها احتمالا برای آماده کردن سحری کمک مادرت هم میکنی... پس پیشاپیش خسته نباشی! خواب های خوب ببینی ... در واقعیت که روی خوشی از من نمیبینی اما احتمالا چون در آینده شانس با تو یار خواهد بود و همسر من خواهی شد، این روزها خواب های خوشی از من خواهی دید! و من هم خوشحالم که در خواب در کنار آرزویت هستی...

برو و شب به خیر و خداوند نگهدار من و تو باد تا به همیشه.

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 4:4 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin