عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
رفته بودم گل فروشی، یه دسته گل بخرم... به آقاهه گفتم... من از این شاخ و برگ هایی که تو دسته گل میذارید بدم میاد... از اینا نذارید... بعد یه دسته گل درست کرد، همش گلهای رز توپولی زرد بود... بعد دورش یه ورق نرم بنفش رنگ پیچید، بنفش غنی... خیلی خوشگل شد!! خیلی...! گفتم خب، چه قدر باید تقدیم کنم؟ آقاهه گفت: مهمون ما باشید خواهرم... گفتم ممنونم.. گفت: ۳ هزار تومن! از اون روزه همش فکر میکنم اشتباه کرده...! اما روم نمیشه برم بگم...! تعداد گل هایی که هم گذاشتش زیاد بودا!! فکر کنم ۱۰ ۱۲ تایی گل بود...! ولی خیلی خوشگل بودا!!!!! خیلی!! یادم باشه به نامزدم بگم... باسم گل خریدنی ، گل های توپول با رنگ غنی بخره!! خیلی دوست دارم!! خیلی!!! حالا این شانس خوشگلی که من دارم، طرف از این خشکه مذهبای بی احساس یه لّا قبا درمیاد از آب!!!! که هیچ یه میس کال هم باسم نمیندازه!! چه برسه برام گل بخره!! اصلا کلا" این سیب سرخی که اسمش سحره، آخرش میفته تو یه دست چلاغ(شایدم چلاق)! آخه میگن تو هر ازدواجی یکی مروارید صید میکنه، یکی سگ ماهی!! فک کن... منو میبره از این رستورانای سر پایی!! به گل خریدن میگه پول آتیش زدن!! بعد دیگه هر هفته منو میبره قم و جمکران و هر جمعه نماز جمعه!! میخواد مثلا با من شوخی کنه جوراباشو درمیاره میگیره جلو بینی من!! جورابایی که فقط یه بار میخره ...بعدش می پوسه میندازه دور! دیگه این جورابا رنگ آب به خودشون نمیبینن! همش بهم دستور میده... منو کتک میزنه... از این سحر با این همه صفات حسنه، یک شخصیت روانی و منفور میسازه... همش غر میزنه... داد میزنه...پرت میکنه... میشکونه... نمیذاره من برم سرکار... اگه برم سرکار وادارم میکنه ماه به ماه در آمدمو تقدیمش کنم... نمیذاره دیگه هی برم با مامانم خرید... دیگه نمیذاره برم آرایشگاه... فک کن... منم عین خودش سیبیلو میکنه!! ۱۰۰ تا بچه دورم ردیف میکنه!! فک کن... همش چرت و پرت میگه تو جمع و بلند بلند میخنده... اصلا نمیتونه لفظ قلم حرف بزنه... جلو مامانمینا بهم دستور میده... بهم شک میکنه!! در رو قفل میکنه و منو تو خونه حبس میکنه!! منو میکشه تا بالاخره مانتوی گشاد بپوشم... بعدش مانتوهای بلند...!! وای خدا جون... قول میدم هیچ گناهی نکنم که بخوام با این مدل مردها ، مجازات بشم! قول مردونه مردونه. ۱) تصور کن... دبیرستانی هستی... همه بهت هی میگن: ایفل بابا! چه هوشی!! از طرفی فک کن رشته ات تجربیه اما ریاضی و فیزیکت تووپ!! دیگه توهم سراسر وجود نازنینت رو برداشته که تو واسه خودت مخی دیگه!! بعد حالا فک کن میری کنکور میدی!! رتبه ات حالا ۲ الی ۳ رقمی میشه! بعد تصور کن میری مثلا یکی از رشته های پزشکی... تو دانشجو ترم ۱یا!!! اما بهت میگن دکتر دکتر...دکتر دکتر... خلاصه آقا! تو بهترین دانشگاه علوم پزشکی کشور داری خودنمایی میکنی و با همه بدبختیاش و سختیاش و غیره و ذلک!! فارغ التحصیل میشی... بعد یه روزی یه مریضی ای میگیری... اما چون تو دکتر این مسئله نیستی میری پیش دکتر متخصص! پیش جناب دکتر، خدایی نکرده خانومت بهت میگه: دکتر! وای!! انگار داری جلوی دکتر متخصص آدم میکشی! بهت میگه: تو دکتری؟ از کدوم جهنمی تو دکتراتو گرفتی؟ نکنه از آکسفورد گرفتی توهم؟! آره... دکتره رو حالا بیا بگیر... کارد میزنی خونش در نمیاد! نه درمیاد!! اتفاقا بیشترم درمیاد.... آخه میدونی؟! آدرنالینش(Adrenal ) زده بالا! فشار خونشم زده بالا! خب خونش بیشتر میاد دیگه!! واسه چی میگید: کارد میزنی خونش درنمیاد؟! ااااااااا! ببینم... نکنه تو هم از آکسفورد گرفتی دکتراتو؟ آهان.. آره! آره دیگه... بیسوادی!! بی سواد...! جلوی آقای دکتر متخصص که آدم به خودش دکتر نمیبنده! عیبه! دکتر متخصص ناراحت میشه و گریه میکنه! ۲) یه داستان: مامانم رفته بود عمل چشم... میگفت، دکتری که جراح چشم مامانم بوده، منتظر بوده که مامانم بیهوش شه... از طرفی دکتر بیهوشی یه خانومه بوده... و از قضا خانومه در راه مادر شدن بوده(=حامله بوده) آره... دکتر جراح، دست میزنه به شکم این خانوم،مادر بعد از این ، میگه: پس کی میخوای اینو بزایی؟! بله! من خودمم وقتی با چنین صحنه هایی رو به رو میشم، به این نتیجه میرسم نه به دکتر دختر بده و نه دکتر رو بگیر! البته در این زمینه استثنا خیلی زیاده ها! فکر نکنید دارم بسط میدم قضیه رو! نه...! اصلا! ۳) عزیز دلم؟! تو الآن از فردات خبر داری؟! ببین تا دیروز بوش رئیس جمهور ابر قدرت ها بود، امروز اوباماست! درسته که اوباماست و متعاقبا" ما با او ایم، اما زیادم خوشبین نباش! همه تا قبل از این که از پل سراط بگذرن، خوش اخلاقن... اما بعد که میگذرن، دیگه یادشون نمیاد تو یی هم وجود داشتی!! آره... الآن من دارم فلان رشته رو میخونم... برنامه ام اینه که بعد از فرضا" ۸سال برم فلان جا در بخش خصوصی فعالیت کنم... بعد از ۸ سال میبینی بله!! دیگه مجوز نمیدن و بحث پارتی و پارتی بازی میاد وسط! تو هم که پارتی نداری... با این همه علم و معلومات غیر آکسفوردیت، باید بشینی بچه نگه داری! آره عسیسم! ۴) تو هیچ میدونی چه قده آدم نفرینت می کنن؟! اصلا با نفرین چطوری؟! میدونی چیه؟! تو دل بعضی از آدمها جز نفرین و کینه هیچ چی پیدا نمیشه، وقتی با این آدمها برخورد میکنی و کارشون رو اونطور که میخوان نمیتونی انجام بدی، نفرین اینا تا ته عمرت باهاته!! دکترها تو این زمینه واقعا بدبختن!! ۵) هیچ آدمی تو خوشی هاش با دکترها نیست... ! ۶) اين همه زحمت ميكشي و درس مي خوني بعد ميبيني نقشت رو گلشيفته داره بازي ميكنه تازه به آدرنالين( Adrenal) میگه:adErnalin ! . . . بسه۶تا؟! بسه دیگه! دیروز بود... طبق معمول، مشغول رفتن به دانشگاه می بودیم ... ام پی تری پلیر در گوشمان و در صندلی سمت راستی ردیف آخر اتوبوس نشسته بودیم و آهنگ گوش کنان، به اطراف می نگریستیم... به آدمها و آدمیزاد ها... کوچک ها ... بزرگ ها ... پیر ها... در این میان شاید هیچ موجودی مانند جوانان و نگاه های آنان نظرمان را جلب نمینمود...! حس اینکه کاش اینان ایرانی نبودند... اگر ایرانی نبودند چه قدر خوشبخت بودند... کاش اینها پسر نبودند... اگر پسر نبودند راحت تر بودند... کاش اینها دختر نبودند ... اگر دختر نبودند ، الزامات روی آنها ، کمتر میشد... کاش اصلا اینها آدم نبودند .... کاش اینها گربه های اشرافی بودند که الحق و الانصاف وضعشان از من و شما بهتر است...! در همین اثنا، ناگهان با نگه داشتن اتوبوس در ایستگاه چشممان به پسرکی افتاد ، که باز هم کاش چشممان نمی افتاد ! کاش چشممان نمیافتاد تا کمی بیشتر بخوابیم... کمی بیشتر ، بیخیال باشیم... کمی بیشتر برویم تا بمیریم! پسرک، روی صندلی نشسته بود.... دستانش را به هم گره زده بود... پاهایش را دراز کرده بود ... سرش هم روی تنش به سمت پایین افتاده بود... سیگاری گوشه ی لبش بود ... کم کم داشت به فیلتر میرسید... شاید هم سیگار در اثر سرما ، خاموش شده بود! پسرک، موهای در هم برهم و کوتاهی داشت... شلواری جین اما نخ نما و چرک آلود به تنش کرده بود... بلوزی کاموایی اما چرک آلود... ! هر کس که از کنار او میگذشت، اه و پیفی می کرد و میرفت... از مرد و زن گرفته تا آن کودک یک لا قبا که هنوز نمی فهمد آدم است یا خیر! کودک با دیدن اه و پیف مادر، اه و پیف میکرد... گویی پدرش بسیار از آن جوان خوشگل تر است... پدرش را که میدیدم می گفتم: آخه بچه! برو مماختو پاک کن!! این بد بخت که از بابات خوشگلتره! همه می آمدند و میرفتند و جوان بدون هیچ عکس العملی در آن سرمای صبح ، روی صندلی ایستگاه اتوبوس خوابش برده بود... گویی سالهاست خستگی را به جان دارد و اولین استراحتگاهش همین نقطه بوده...! تنها پناه برای یک لحظه آرامش... دور از هرگونه حرف و حدیث... دور از همه ی ننگ ها و بد بختی ها... دور از نبودن ها و نشدن ها و نه ها و نه ها! دور از شکست ها... دور از خانواده ی بی مسئولیت... دور از پدر و مادر بی فکر .... دور از خواهر و برادرانی که جز تحقیر کاری بلد نیستند... دور از هرگونه عشق و معشوقه ...! هر کس را که میدیدم اه و پیف میکند، اه و پیف شدیدتری نیز حواله اش میکردم، یکی از آن اه و پیف کنان ها، آمد و از قضا کنار من نشست...! من هم برای اینکه به او بگویم که در چه مرحله ای به سر میبرد، ابروهایم را کمی بالا بردم، به حالت تاسف و چندش از آن زن، رویم را برگرداندم و وقتی متوجه بوی تند ادکلن او شدم، مقنعه ام را جلوی بینی ام گرفتم و نگاهی زشت به او انداختم و مسیر نگاهم را برگرداندم ... تنها هدفم این بود که بفهمد، این زن، اه و پیف شدیدتری میطلبد تا آن جوان بدبخت! تو هم که قربانت بشوم، هرکس اعتراض می کند و اعتراضش را اعلام میکند، آنقدر طرفدار چشم و گوش بسته داری که می گویند: عدالتش ایجاب میکنه!!(ایشّ....) آخه قربان شکل و شمایلت ، این چه عدالتیست که یک ملت آن را ندیده و درک نکرده، از آن دم میزنند؟! چرا وقتی میگوییم: عدالتش را نشان دهید، هیچ کدام از طرفدارانت ، اعلام موجودیت نمی کنند، اما وقتی می گوییم تو عدالت نداری، همه شان حاضر و آماده و سینه سپر و قمه به دست جلویمان ظاهر میشوند؟! واقعا سوال دارم: این چه عدالتیست؟! واقعا یک مرد، مگر گناهش دیگر تا چه اندازه بزرگ بوده که مجبور شده، برای ایجاد عدالت میان عمل کرده اش و آینده اش ، زنی همچون آن زنی که در اتوبوس کنار من نشسته بود، اختیار کند؟! واقعا ، یک جوان چه گناهی میتواند کرده باشد، که کل زندگی اش همچون آن پسر بشود ، عامل اه و پیف یه بچه مماخو؟! اگر زندگی یک نفر را خراب کرده باشد، ماشا آ لّا ه آنقدر این قانون ، تیز و بز هست که سریعا او را به قتل برساند!! پس چه گناهی کرده؟! به مادرش بی احترامی کرده؟! دچار نفرین پدر شده؟! ۳-ورود برادرانی که دور و بر ابروهایشان سفید میزند و این سفیدی نشان از تر تمیز کردن آن نواحی میباشد ممنوع میباشد. ۴-ورود برادرانی که چشمان خود را نمی توانند که نگاه دارند از شر شیظان در امان ، ممنوع میباشد. ۵-ورود برادرانی که حرمت برادری خویش را زیر پا گذاشته و به هر ننه قمری پینهاد ارتباط مسالمت آمیز میدهند، ممنوع می باشد. ۶-ورود برادرانی که جهت اختیار کردن زوجه وارد دانشگاه میشوند ، ممنوع میباشد. ۷-ورود برادرانی که حتی جهت اختیار کردن زوجه هم وارد نشده اند اما دل خود را نمیتوانند یک جا آرام و ساکت نگه دارند، ممنوع میباشد. ۸-ورود برادرانی که کمر شلوارهایشان به عمد و به قصد سوء گشاد است و در حین راه رفتن مدام به پایین میرود ، اکیدا ممنوع می باشد. ۹-ورود برادرانی که خواهران و برادران بسیجی خود را که الحق و الانصاف لشکر مخلص خدا هستند، را به سخره میگیرند ، ممنوع است. ۱۰-به طور کلی، ورود برادرانی که به شعائر دینی پایبند و معتقد نیستند ، اکیدا" ممنوع میباشد. واحد خواهران: ۱-ورود آن دسته از خواهرانی که با تزئین چشم و ابرو ، قصد گمراه نمودن برادران را دارند، ممنوع میباشد (مگر در شرایط خاص) ۲-ورود آن دسته از خواهرانی که موهای خود را فر و مش کرده و آن را به شعاع ۲۰ سانتی متر از مقنعه بیرون میگذارند ، ممنوع میباشد. ۳-ورود خواهرانی که هنوز نمیدانند ، حجاب مصونیت است و نه محدودیت ، ممنوع میباشد. ۴-ورود خواهرانی که نحوه ی صحیح آرایش صورت را نمیدانند (مثلا": رژ لب را به دور لب میزنند و خط چشم را تا بناگوش پیش میبرند و رژ گونه را به پیشانی و چانه خود نیز میزنند و از انواع ریمل های نامرغوب استفاده می کنند و خلاصه سرتان را به درد نیاورم: آرایش بیشتر کریه شان می کند تا زیبا!!) اکیدا" ممنوع می باشد. ۵-ورود خواهرانی که عشوه و کرشمه را میخرند آن هم به بهای بهشت الهی، اکیدا ممنوع میباشد. ۶-ورود خواهرانی که با رفتارهای افراطی و زشت قصد شکار برادران را دارند اکیدا ممنوع. ۷-ورود خواهرانی که شلوارهای میدی و همچنین مقنعه های کوتاه(که معلوم نیست مقنعه است و یا گردن بند) و مانتوهای بدون صلاحیت و در شان یک دانشجو ، اکیدا ممنوع است. ۸-ورود خواهرانی که فقط با بولوتوث روشن وارد دانشگاه میشوند، ممنوع است. ۹-در مجموع تنها ورود خواهران پایبند به اسلام، آزاد است. بله...! دیروز بود... حوالی ساعات ۲۱... شایدم ۲۰ و نیم! مشغول بودم ...داشتم تلاش می کردم از ظرفی آهنی، که حاوی ماده ای منجمد بود ، یک تکه از آن ماده را به زود با چاقو جدا کرده و در جهت استفاده از بر آیم! آن ماده هم چیزی مثل چسب بود...! بله... کارد میوه خوری بر داشتم و متوجه شدم که پاسخ گوی این ماده ی سخت و صعب نیست!! سپس سراغ یکی از این چاقو های بزرگمان رفتم!! چاقو را به حالتی در دستان خود قرار دادم که گویی گارد گرفته ام و میخواهم بجنگم! اما بگذارید بدین شکل فضا را بسازم: تصور کنید یک ظرف گرد آهنی کوتاه و پهن... حاوی ماده ای موم مانند و منجمد! چاقویی بزرگ در دستان این جانب، چاقو را به شکلی گرفته بودم که با آوردن فشار توسط چاقو به سطح ظرف، تکه ای از سطح آن ماده را جدا کنم... در حین همین فشار آوردن بود که ناگهان ظرف سر خورد(روی سنگ کابینت) و چاقو با همان شکل به کف دستم اصابت نمود! دقیقا زیر انگشت اشاره و به طرف داخل کف دست...! ناگهان وحشت سراسر وجود نازنینم را برداشت که الله اکبر! مادر محترمه مکرمه، دختر دست گلت را بیا و ببر!!! آن همه زحمت... با یک چاقو... اشک در گوشه ی چشم مادر حلقه زده بود... نمیتوانست دست های لطیف دخترش را نگاه کند که پر از خون گشته بود... کف دستی که داشت پر پر میشد ... پر می کشید رو به آسمان ها... آه خداوندا.... پایکوبی ستارگان را برای رفتن سحر به پیش آنها باور کنم... یا پایکوبی آنها را برای بهبود یافتن سحر؟؟ وجود سحر در دست های مادر هر لحظه سرد تر و سردتر میشد... فروغ چشمان سحر هر لحظه اندک تر... رنگ او متمایل به زرد گشته بود و لب هایش کبود شده بود... سحر؟! چه شده... آن همه شور و شعف در تو چگونه پژمرده شد؟! سحر... برخیز که یک دنیا هنوز چشم انتظار تو اند... سحر...برخیز!! دینگ دینگ! دکتر فلانی به بخش اورجانس! دکتر: ببینم کف دستش رو؟! سحر: بیا ببین! دکتر: بخیه بخوره زود خوف میشه! سحر: دکتر دستم داره میسوزه... حرف بخیه رم نزن وگرنه ...!!! دکتر:بذار ببینم چه قدره عمق جراحت؟! سحر: بیا ببین! دکتر: بخیه باید بخوره!! سحر: مامان من میترسم.... مامان انگشتم چی میشه؟! مامان... مامان سحر: نه عزیزم... چیزی نشده که... سحر: اشک در چشمانش حلقه زده و به آینده ی تیره و تباه خود مینگرد که طبق پیش بینی هایش درست از آب درآمده بود... او خواهد ترشید... پرستار: همراه من بیاید! من: جیییییییییییغ! مامان من اینجا نمیمونم... مامان من میترسم.... مامان!! مامان: بسه دیگه سحر! الآن یه بخیه میزنه میریم... سحر: نه تورو قرآن مامان دستم میسوزه... بخیه بخوره به دستم سکته میکنم میمیرم... پرستار: باشه... براتون پانسمان می کنم! اما باید دو بار حداقل در روز بیاید تا دوباره پانسمون کنم!! سحر: باشه... پرستار: پانسمان میکند... سحر به خود سحر: سحر جان... نوشیدن شربت شهادت مبارک!! چشمانت نور الهی یافته... نفست بوی بهشت میدهد... دستانت آرامش روح شهدا را هدیه کرده و سوز صدایت ، آزادی را فریاد میزند... مامان: خانوم کی بیارمش؟! پرستار: نمیخواد بیاریدش... خودتونم میتونید پانسمانش کنید... (و ادامه ی کار را توضیح داد) مامان: ممنونم از لطفتون... دکتر: پوزخند نمکین! سحر:خنده ای لطیف به نشان شهادت!!

| Design By : Night Skin |


