عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
از همان ابتدا در هر کلاسی که می افتادم ، آن کلاس شلوغ ترین و بی نظم ترین کلاس شناخته میشد ! کلاسی که هیچ معلمی آن را دوست نمیداشت .. اما بچه های آن کلاس عاشقانه آن کلاس را می پرستیدند ... تا اینکه ما همه بزرگ شدیم ! رفتیم دانشگاه و ارتباط ما ۳۰ نفر (اعضای کلاس دوم دبیرستان تا پیش دانشگاهی فرزانگان یا همان سمپاد ) تنها محدود به همین دنیای مجازی شد ... ما رفتیم دانشگاه و دیدیم دانشگاه های ما عاری از هیجان است ... شیطنت در دانشگاه معنی خودنمایی یک دختر را میدهد و همه او را جلف و سبک سر میخوانند و ما نیز تیپ خانم های با شخصیت به خود گرفتیم و ظاهر را ساختیم و میرویم و می آییم و از ما با عنوان یک خانم با شخصیت یاد می کنند ! نمیدانند همین شخصیت های زنان ایرانیست که مردان بسیاری از زنانشان میراند ! پیامبر اسلام می فرمایند: زن خوب زنیست که همان قدر که در بیرون از خانه محجوب است ، به همان نسبت در خانه بی حیا باشد ! آن وقت مردان ایرانی وقتی میخواهند زن بگیرند دنبال دختر محجوبند ! اما اصلا فکر نمی کنند آیا این دختر شیطون است ؟! آیا این دختر میتواند وظیفه ی کامل همسری را برای من انجام دهد ؟! آن وقت سوال میشود که چرا آمار طلاق در کشور رو به بالاست ؟! چرا شمار مردان چشم چران رو به بالاست ؟! و هزار آمار این چنینی دیگر...! حال یک جمع ممتاز ۳۰ نفره پیدا شده تا همان گونه که در درس و تحصیل یکه تازی میکند ، در زندگی شخصی نیز این چنین باشد ، هزار و یک حرف و حدیث پیش آمده ... هر ننه قمری دیگر نظر میدهد ... کسانی که ما حتی آن ها را نمی پسندیم ... معلوم نیست در کدام دانشگاه ، با چه ضریب هوشی و با کدام رتبه و معدل درس میخوانند ، خود را پزشک نامیده و نیز خود را قاطی برنامه هایی که هیچ ربطی به آنان ندارد می کنند ... تقصیر ما نیست که شر هستیم ! در میان مخلوقات خداوند ، گاهی افرادی یافت میشوند که وقتی اذیتشان می کنی بیش از پیش کیف می کنی ! این افراد اکثرا خود بسیار شیطون ، دوست داشتی و در اصطلاح ، بسیار گوگولی هستند ! تقصیر ما نیست که بعضی ها این گونه اند و نیز تقصیر ما نیست که این ها در مسیر ما قرار می گیرند... ما فقط شیطنت می کنیم... در این میان قصد همه تنها آزار و اذیت است... هیچ یک از ما ۳۰ نفر قصد دیگری نداریم ! تنها می خواهیم اذیت کنیم ! شر بسوزانیم و حرص آن شخص بسیار گوگولی را در بیاوریم ! تنها همین ! حال وقتی با یک شخصی چنین کاری نداریم منظورمان دقیقا این است که آن شخص اصلا دوست داشتنی و شیطون و بسیار گوگولی نیست ! پس چرا خودش را هی الکی دخالت میدهد و نظر می دهد ؟ وقتی شخص بسیار گوگولی یکی از قصه های ما ۳۰ نفر میشود حامد رجایی ، چرا باید یک کسی پیدا شود این قدر سطحی نگاه کند و بگوید که ما دشمنان وی هستیم و داریم مانع پیشرفت وی میشویم ؟! باید در پاسخ بگویم : پیشرفت یک هموطن ، پیشرفت وطن ماست و پیشرفت وطن ما، پیشرفت خود ماست ! واقعیت اینست ... که شیطون و گوگولی و دوست داشتنی بودن ، صفاتی هستند که شاید هر آدمی نهایتا تنها یکی از آنها را داشته باشد ! آن هم شاید ... حتی این اواخر با نظرات ارزشمندی که خیلی از افراد دادند ما فهمیدیم خیلی ها ، هچ یک از این صفات را ندارند ، حال شما فکر کنید ما ۳۰ نفر اتفاق نظر روی چند نفر پیدا می کنیم که این ها این مشخصات و بلکه بیشتر را با هم دارند ! آن وقت از این جماعت بسیار شر ، چطور انتظار دارید آن اشخاص را نادیده بگیرند ؟! یکی از آن اشخاص حامد رجایی است... آن وقت خاطر حامد مکدر میشود که چرا ما داریم او را اذیت می کنیم ؟! باید او بداند همان گونه که ملس بودن گیرخورش تقصیر او نیست ، شیطنت ما نیز تقصیر ما نیست ! حال ما به خاطر چیزی که اصلا تقصیر ما نیست ، یعنی شیطان و شر بودنمان از وی پوزش می خواهیم ، آنگاه چه کسی است که به خاطر دوست داشتنی بودن ، گوگولی بودن ، گیرخور ملس بودن او از ما پوزش بخواهد ؟ این بازی کاملا دو طرفه است ... ! چرا تنها ما باید این جا مقصر شناخته شویم ؟ کاش این وسط لاااقل مسئولی بود که بتوانم این جمله را بگویم: من از مسئولین خواهش می کنم که پگیری کنند ! در آخر از تمامی دوستان که عضو مجموعه ی ۳۰ نفره هستند تشکر می کنم و نیز از دوستانی که سلول به سلول وجودشان ، انگیزه ای بود برای ما تا اخلاق خود را زیر سوال نبریم و همواره با آرامش رفتار کنیم... اعضای ۳۰ نفره ی گروه که مشخصند... اما دوستانی که انگیزه بخش بودند : -شمینللی ، وبلاگ دروغگو ... او در جمع ۳۰ نفره ی ما مظهر اخلاق نیک است . -یاشار، وبلاگ مرغ نر عاشق ... او در جمع ما مظهر خیلی چیزهاست !! که خودش نیز میداند چه چیزهایی مثلا ! او جای پدر همه ی ماست ! همواره با نصیحت هایش ، مارا در مسیری که در آن گام برمیداریم هدایت می کند ! -علیرضا ، یکی از اساتید برجسته ی زبان در یکی از دانشگاه های کشور است ! که هیچ گاه شیطنت های مارا سرکوب نساخته و همواره معتقد است ما باید این دوره ی پر انرژی را اول طی کنیم و سپس ادای مادر بزرگ ها را در بیاوریم. -عماد حیدری ، وبلاگ بابا بزرگ... این پسر در جمع ما مظهر صبر و حوصله است و او یکی از مهندسان برجسته ی کامپیوتر از دانشگاه صنعتی اصفهان نیز میباشد. -متی ، وبلاگ میم مثل متی ... او مظهر مهربانی است...! يك درسي داشتيم تحت عنوان ميكروب شناسي ! استاد همان جلسه ي اول فرمودند : ميكروب هاي هر بخش بدن براي همان قسمت سيف(ايمن) شده است ... مثلا اگر دست خود را در گوشتان فرو كنيد و سپس وارد دهانتان كنيد تا ۱ الي ۲ ساعت حالت تهوع خواهيد داشت و نيز ميكروب هاي بدن هر آدمي براي همان آدم غير بيماريزاست .... در صورتي كه اگر ميكروب بدن يك شخصي وارد بدن شخصي ديگر شود ميتواند بيماري زا باشد ... ! مثلا همين بوس كردن ؟!؟!؟! ميدونين چه قدر ميتواند غير بهداشتي باشد ؟! مگر ميكرب هاي دهان شما براي دوستتان سيف شده است كه حالا هي تا به هم ميرسيد ، پرچه(perch) پرچه پرچ ميچسبونيد به صورت هم !! هي هر جا ميره پرچه پرچه پرچ ! تا ميرسه به عمو و خاله و دايي هي پرچه پرچ ! مياد دانشگاه پرچه پرچه پرچ ! ميره خونه پرچه پرچه پرچ ! حالا عيد هم كه پيش روتونه و ميخوايد بريد عيد ديدني ... حالا هي پرچه پرچه پرچ !! خلاصه سال جديد رو با هزار جور ميكروب رو لپ و پيشوني و لبتون آغاز ميكنيد ... چيه آخه تا ميرسيد به مادر بزرگ پرچه پرچه پرچ !! خاله ي مامانتون پرچه پرچه پرچ عموي باباتون پرچه پرچه پرچ !! به خالتون پرچه پرچه پرچ... به داييتون پرچه پرچه پرچ !! اين جا اين درس ها رو ميخونين كه اين كاراتونو بذاريد كنار !! آخه چيه پرچه پرچه پرچ !! هي پرچه پرچه پرچ !! حالا اين حرف ها رو ميشنويدااااا ولي از اين در آزمايشگاه كه رفتيد بيرون پرچه پرچه پرچ !! ميريد تو كوچه همسايتونو ميبينيد پرچه پرچه پرچ (البته منظورش پسر همسايه بود )! چيه بابا اين پرچه پرچه پرچ ها آخه ؟! .... اين ها بخشي از سخنان گهربار استاد بر سر كلاس درس بود ... ! آن هم در آزمايشگاه ميكروبيولوژي ! در حالتي كه همه ي ما سرهايمان را به نشان ندامت بر پايين افكنده بوديم و متفكرانه فقط به صداي هاي بوس ي كه استاد در مي آوردند گوش ميكرديم...! و ما دانستيم كه نبايد كرد بوس ديگري را ... ! چرا كه ميماند بر روي لپ هاي او ميكرب هاي ما ... ! نشده است سيف لپ هاي او براي ميكرب هاي ما ... پس چرا كنم بوس لپ هاي بيچاره را ؟! و حال با توجه به درس هايي كه در دانشگاه گرفته ام ميخواهم يك تصوري از اين ايام مبارك نوروز برايتان داشته باشم: لحظه ي تحويل سال : همه در خانه مادر بزرگ جمع شده ايم (امسال استثنا" خونه ي مامان مامانيم ) ... خاله ها ... دايي ها ... زن دايي ها ... ما ... مادر بزرگ... جاي خالي پدربزرگ را نيز حس مي كنيم... براي شادي روحش نيز دعا مي كنيم... تلويزيون روشن است... ساعت فكر مي كنم ۱ و خورده اي ظهر باشد ... و صدايي از تلويزيون به گوش ميرسد كه سال ۸۷ ... اين سال سرشار از خوبي و مشقت ها را پايان اعلام كرده و تحويل سال ۸۸ را اعلام مي كند... طبق معمول مادر بزرگ كيفش را روي دوشش مي اندزد ... بلند ميشود و از دختر بزرگش شروع مي كند... ابتدا او را پرچه پرچه پرچ مي ماچد و سپس از كيفش عيدي او را در مي آورد ... سپس سراغ دختر بعدي اش كه ماماني اين جانب باشد ميرود و پرچه پرچه پرچ او را ميماچد و عيدي اش را ميدهد ... سپس دو خاله كوچكتر و نيز دايي هايم... تصور كنيد ... هر لحظه كه نوبت به عيدي دادن به من نزديك تر ميشود رنگ من سفيد تر مي شود... چرا كه بايد سنت ۲۰ ساله اي را بشكنم و نگذارم لپ هايم مورد ماچش مادر بزرگ واقع شود ... حال به سراغ نوه ها ميرود ... ابتدا فرزندان خاله بزرگتر ...سحرالسلطنه سفيد و سفيد تر ميشود .... حال من و دو خواهرم... ابتدا خواهر بزرگترم : پرچه پرچه پرچ...سحر السلطنه علاوه بر سفيد شدن ، دارد قنديل ميبندد از شدت افت فشار ! سپس خواهر دومم : پرچه پرچه پرچ... حال سحر السلطنه كه يك تكه گچ متمايل به يخ است : مادر بزرگ سرش را به صورت من نزديك مي كند و من به همان اندازه دور ميشوم ... مي گويم نزديك من نيا... مادر بزرگ: چرا مادر ؟ چي شده ؟ من: نيااااااااااااااااااااااا مادر بزرگ: اوا ! چي شده آخه ؟ من : برووووووووووووووووووووووووووو !! مادر بزرگ: مادر ميخوام بهت عيدي بدم... بذار يه پيشونيتم بوس كنم.... من: نهههههههههههههههههههههههههه !! مادر بزرگ: مادر آب قند ميخواي ؟ من : نه !!!!!!!!!!!!!!!! مادر بزرگ: چي شده آخه ؟نيگا چه رنگشم پريده !! من : بروووووووووووووووووووووووو ! مادر بزرگ: چرا آخه ؟ مادر لااقل بيا عيديت رو بگير... آدم عيدي مادر بزرگ رو هميشه نگه ميداره... به كيفت بركت ميده !! من : باشه ! بده ولي زود دور شووووووووووووو! و بدين شكل من به درس هايي كه در دانشگاه گرفته ام عمل مي كنم. حال تصور كنيد در پاسخ به خاله ها و دايي ها چه بايد بگويم ؟! احتمالا آنان چند پاسخ در قبال حركت من خواهند داشت كه بعضا" با تمسخر همراه است : - چي شده سحر خانم ؟ نميذاري ماچت كنيم ؟ - نكنه ازمون چندشت ميشه ؟ -نكنه ما كثيفيم خودمون نميدونيم ؟ -كلاست زيادي رفته بالا ها !! -من اصلا تصميم نداشتم بوست كنم ! -نكنه ميترسي رژ گونه ات پاك شه ؟ - عيدي ميديم ماچ نميديم ! ... و اين بود نمايي از نوروز امسال كه واقعا نوروز است ! امروز در انتظار تاکسی بودم که ناگهان چشممان به جمال یک حضرت آقا روشن شد که ایشان نیز گویا، در انتظار تاکسی بودند...! در همین حوالی که دوتایی ، به شکل دو کبوتر ، انتظار می کشیدیم ، ناگهان حضرت، سکوت سنگین حاکم بر جو دونفره مان را شکست و گفت: فلان جا پیاده میشی ؟ من: بله . همین طور انتظار بود که می کشیدیم .... ناگهان رنگ زردش مرا مدهوش و متوجه خویش ساخت... سرم را برگرداندم...! دیدم وای ! خدای من .... یعنی چه میتواند باشد ؟! آیا درست دیده بودم ؟ آیا دیدگانم واقعا نوازش شده بودند ؟؟ یعنی آن لحظه پایان انتظار بود ؟؟ آه... بله... سمند زرد رنگی آمد و یک پیر مرد جلو نشست... سمت چپ عقب تاکسی یک پسر ، وسط آن حصرت آقا و سمت راست ، سحرالسّلطنه .... این جانب عادت دارم وقتی کنار یک چنین حضرت هایی می نوشینم، ابتدا کیفم را به عنوان یک حایل و مانع از به خطر افتادن اسلام ، بینمان قرار میدهم !! این بار هم قرار دادم و دیدم تنها ۲۰ سانتی متر جا مانده تا من بنشینم و نگاهی توام با عصبانیت حواله ی حضرت کردم! تا بفهمد بسیار گشاد نشسته است !! ایشان نیز یه ۱۰ سانتی متر تقریبا ، نشیمن گاه مبارکشان را جا به جا کردند و من به زور نشستم !! در طی مسیر نگاه سنگین این حضرت روی ما بود !! من نیز اصلا محل سگ به ایشان نمی گذاشتم !! در بین راه، آقا پسری که سمت چپ بودند خواستند پیاده شوند... ناگهان احساس کردم نفرین و فحش است که حضرت حواله ی بنده خدا می کند... یعنی چه اتفاقی افتاده بود ؟ چرا حضرت ناراحت شده بود ؟ یعنی خاطر مبارک حضرت، مکدر گشته بود ؟؟ دلیل این عصبانیت آنی حضرت چه بود ؟؟ خب، حضرت دیگر نمیتوانستند عین سیریش به من بچسبند !! پسرک پیاده شد و حضرت در ماشین را گرفت و به من گفت: شما بفرمایید بنشینید !! گفتم: نه! شما بفرمایید ... ! و نیز در دل خویش گفتم: خر خودتی ! دیدم ایشان به اصطلاح، لیز روی این جانب انداخته اند ... موبایلم را از کیفم در آوردم و به دوستم زنگ زدم.... آن قدر در طی این چند لحظه صحبت ، عزیزم و جانم و قربانت شوم و الهی من فدات و دوست دارم و دلم واست تنگ شده و من که جز تو کسی رو ندارم و بیا فردا با هم بریم بیرون و کاشکی عید هم پیش هم بودیم و ... از این عبارات حواله ی دوست جانم کردم ، جوری وانمود کردم که این پشت خطی گرامی، دوست پسرم است و پایت را از گلیمت این قدر دراز تر نکن... از آن همه ریش و پشم صورتت خجالت بکش ! آخر کجای تیپ ما به هم مخورد ؟! یک دختر فانتزی و یک مرد کلاسیک ؟!؟!؟! شوووووووووخی می کنی !! خداحافظی کردم و هزاران بوسه از پشت خط حواله کردم... گوشی ام را در کیفم گذاشته و کرایه ام را در آوردم و حضرت بسیار بسیار آهسته و بسیار زیرزیرکانه گفتند: حساب کنم ؟! گفتم: نه ! آن مبلغ را بدهید به آرایشگاه و بگویید ریش شما را برایتان بتراشد !! همین را گفتم و پیاده شدم و تنها... و تنها جمعیت انبوهی از فحش های زیر لبی بود که به سمت من می آمد ... ! نتیجه اخلاقی: من با این اخلاقم آخرش میترشم. باز هم همان سحری باشم که گاه اسم دوستانم را "از بد" مینویسمو آن ها را نزد ناظم میبرم و آنها نیز مرا بچه ننه خطاب میکنندو من هم به آنها میخندم !! قاه و قاه ... گاهی نیز با همان بچه ها یکی شده و با هم روی میزها بزنیم و برقصیم !! گاه بچه بازی هایم با احساساتم برخورد کند و در همین حوالی درس های بزرگ بگیرم !! واقعا بزرگ.... آنقدر بزرگ و وسیع که تا به امروز پا برجا بوده و ترس از تکرار نشدن این برخورد مرا از هر آنچه که دوست میدارم جدا ساخته ... دوست داشتن و داشتن ... داشتن حتی یک حرف... یک تجربه ... همان یک برخورد باعث شد تا دنیایی باور کند که دلم از جنس سنگ است و آن لاابالی بهار عشق را دید و باور نکرد و حتی در جزوه هایش هیچ ننوشت... تا که خوب(=من) رفت و بعید میدانم خوبی در یاد او مانده باشد ... ! بگذریم که دنیا در مقابل چشمان خودم جواب همه ی بدی ها را داد... ! دسته جمعی خندیدن ها ، گاه گریه کردن ها ، گاه دلسوزی معلم ، گاه اخم معلم ، گاه چوب بی صدای خدا ... دعای دسته جمعی برای شکستن پای معلم ... شکستن دست معلم ... سرما خوردن و خانه نشینی موقت شوهر معلم ... و تمامی عواملی که باعث میگردد معلم به مدرسه نیاید و ما یک زنگ هم که شده بیکار باشیم و با هم حرف بزنیم ... حرف بزنیم... جک بگوییم... درد و دل کنیم... از آرزوهایمان بگوییم ... دفتر عقاید یکدیگر را پر کنیم... در دفتر خاطراتمان بنویسیم .... بنویسیم و ساعت و روز و زنگ و همه ی شیطنت های آن لحظه را بنویسیم... بنویسیم تا شاید روزی وقتی آنها را خواندیم دلتنگ شدیم...! یاد معلم هایی که الکی برایمان کلاس میگذاشتند که می افتم خنده ام میگیردم... فروغ شمسیان و آن ادا و اطوارهای مضحکش !! که آن روزها فکر میکردم خیلی توپ است !! اما بعد ها فهمیدم که چه قدر گول زدن ۴ تا بچه اول راهنمایی کار ساده ایست !! خانم حسنی و اون اداهاش !! چه قدر درس های چرتی بودند !! خانم فغانی !!!! خانم فغانی معلم علوم ما بودند !! من و ۲ تن دیگر از عزیزان که با هم مینشستیم ایشان را روانی کرده بودیم !! این شد که ایشان ما ۳ نفر را از هم جدا کردند و هر کداممان را به گوشه ای از کلاس فرستادند .... به گونه ای که ما ۳ نفر با یکدیگر زاویه ۱۲۰ درجه میساختیم و بیشترین فاصله را از یکدیگر داشتیم و نتیجتا برآیندمان نیز صفر میشد !! اما باز هم معلم هایی داشتیم که بگوییم آنها واقعا معلم اند !! کسانی بودند که بتوانیم به آنها بگوییم واقعا انسان اند !! واقعا معلم اند... و واقعا بزرگ اند ... چه قدر ارزشمند و چه قدر بزرگ است که دانش آموز کله شقی مثل من !! بعد از گذشت کم ِ کم ۱۰ سال هنوز از یک معلم که آن روزها از او به نیکی یاد میکرد ، باز هم به نیکی یاد کند !! یکی از آنها ، مدیر دوران راهنمایی ما بود !! خانم شفیعی !! هنوز هم یادم هست که چه قدر ایشان ذهن باز و گسترده ای داشت !! و واقعا خوشا به حال این آدم ... که چه قدر خداوند به او نعمت داده است ... ! نعمت خوب فکر کردن !! درست رفتار کردن و ... ! چه دوستانی داشتیم !! بعضی ها ازدواج کردند و امروز فرداست که صدای ونگ ونگ کودکشان را بشنویم !! بعضی ها برخلاف تصور همگان از جاهایی سر درآوردند که نمیدانم چگونه باید توجیه شود !! بعضی نیز مثل این جانب راهی دانشگاه شدیم و اهداف بالای علمی را در راس اهدافمان فعلیمان قرار دادیم تا شاید از این راه ، راهی بیابیم برای رسیدن به سرمنزل مقصود !! در آن دوران یکی از شخصیت های اصلی شیطنت های بسیار پرسرو صدا و البته بسیار دوست داشتنی شخصی بود به نام مهدیه !! مهدیه قابل وصف نیست ... یک موجودی که در کنار همه ی شیطنت های سرسام آورش قلبی بسیار مهربان دارد !! روی این موجود هرگونه که فکر می کنم میشود حساب کرد !! از آن دسته از افرادیست که پایه ی همه نوع آزار و اذیت میباشد و همین چیزهاست که باعث شده از اول راهنمایی تا امروز ، با هم به شدت دوست باشیم... امروز سالروز میلاد اوست ... او را در اینجا بخوانید و نیز از سمت من یک عدد ماچ حواله اش کنید !!
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


