عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
يكي از مشكلات من اينه كه اصلا تعادل ندارم ! اصلا معلوم نيست چه مرگمه ؟! چي مي خوام ؟! چي كاره ام ؟! جز كودوم فرقه ام ؟! جزو ضاله هام يا هدايت شده هاي صراط المستقيم ؟! دارم چي كار مي كنم ؟! آيا سرو گوشم مي جنبه ؟! مثلا سر كلاس نشتيما ! دنبال يه بهونم بزنم بيرون ! اون قدر از سر كلاس نشستن بدم مياد كه نگو ! خب بابا چي كار كنم ؟! من بي قرارم ! مامانم هميشه ميگه سحر درست رو مخ آدمي ! بابا يه دقه آروم باش ببينم چي كار دارم مي كنم ؟! از سر كلاس هم كه پا ميشم ميرم بيرون ، ملت خيال مي كنن من چه بهونه اي دارم پشت اون در بسته ي كلاس ؟! خب بابا ! بدم مياد از كلاس ! دوست دارم الكي برم تو دستشويي دانشگاه ... يه خورده خودمو نگاه كنم ... موهامو يه كم مرتب كنم ... اصلا مقنه امو دربيارم و اون كش لعنتي و باز كنم و دوباره موهامو جمع كنم ... تا شايد اين وقت لعنتي بگذره ! بره ... منم برم ببينم چي ميشه ؟! بعضي وقتا اون قدر كلافه ميشم كه خدايي نكرده اون خنده هه كه جز لاينفك اين ريخت و قيافه ي من شده ، يهو ترك ميشه و بعضا فكر مي كنن دارم براشون قيافه ميگيرم .. نه بابا ... قيافه كودومه ؟! اون وقت براي جبران اين گندي كه ناخواسته زدم بايد فرداش يه لحظه مصنوعي بخندم ! منم از اين خنده هاي مصنوعي بدتر ميريزم به هم ... من بايد خودم باشم ... طبيعي طبيعي ! خوشم نمياد ريخت و قيافه مو هي معني كنن ! بابا ... من از معني بدم مياد .. من عاشق ظواهرم ... نميدوني كه ... من عاشق زرق و برقم ... زرق و برق هاي دنيا رو خيلي دوست دارم ...نميدونم چرا بعضي آخوندا مي گن نبايد دل به ظواهر بست ... آخه اين ظواهر ... به اين قشنگي ... چطوري دلتون مياد كه بگين نبايد بهشون دل بست ... به خدا دل ه ! سنگ نيست ! ميره ... دست منم نيست...! يك عمر !!!! دل نبندم كه يه لحظه كه دارم جون ميدم راحت باشم ؟! آخه تورو خدا ... حيفتون نمياد ؟! بابا چرا گير ميدين به من اين قدر ؟! من دلم ميخواد زير باد خنك كولر تا ساعت ۳ نصفه شب بيدار باشم ! صبح ساعت ۱۲ بيدار شم ... برم يه دوش بگيرم ... دوباره جلو باد كولر بشينم يه چاي بخورم ... بعدش برم يه متكا بيارم ... بذارم زير دستم ... بازم جلو همون باد خنكه ي كولر ، تلويزيون نگاه كنم .... حوصله ندارم مامان جون آخه آشپزي كنم .... خسته ام از اين همه زور ! از اين همه اجبار ... ميبينين كه ؟! كسي نميتونه به من زور بگه ... من جلوي همه ي زور ها وايسادم ... من لجبازم ! من اين مدلي ام ديگه ! نميخوامم كه درست بشم ! اصلا هم خوشم نمياد درست بشم ! بقيه كه درست شدن چي شد آخه ؟ استاد عزيز ، آخه به تو چه كه من سر كلاست درس و گوش نميدم ؟! ها ؟! به توچه ؟! به تو چه واقعا ؟! خوشم نمياد به زور به حرفت گوش بدم !! خوشم نمياد تو ام پي تري پليرم صداتو ضبط كنم كه وردارم و واو به واو حرفاتو جزوه كنم !! بابا خوشم نمياد وقت ۲ روز آخر هفته رو كه الحمدلله هيچ استادي رو نميبينم و هيچ اجباري روم نيست رو وردارم صداي مضحكت رو گوش بدم و جزوه بنويسم !! ببين پسر جون اون قدري خدا به من هوش و حواس داده كه شب امتحان پاسخ گوي امتحانات ماراتني جناب عالي باشم ! خب ... قبول دارم ... بيوشيمي خيلي سخت بود ... مخصوصا هم متابوليسم !! ديدي كه ! ۱۴ روز پشت سر هم ... ۷ صبح تا ۱۲ شب مطالعه نمودم و نمره مو گرفتم ! حالا اگه يه همچين همتي هم تو امتحان ميان ترم داشتم نمره م خيلي بيشتر از اين ها در خورم ميشد ! اما خب ... خودم نخواستم ! اينو خودتم ميدوني ... ! پس بي خود واسه ي من اداي دانشمندا رو در نيار كه حالم به هم مي خوره از اين يه قلم رفتار ! ميدوني چيه ؟! اين موهاي من تمايل خروج به بيرون از مقنعه رو داره ! آقا لخته ! چي كارش كنم ؟! هر چه قدرم با دستم ميذارمش تو ، باز يه دفه ميبينم تا كجا اومده بيرون ... اونم مثل منه ! بي قراره ! دلش نميخواد تو يه فضاي بسته بمونه ! اصلا تويي كه ميگي موهاتو بذار تو ، چشماتو درويش كن ... به ناموس كسي كار نداشته باش ، باور كن ... باور كن ... كه خود خدا ... صدو بيست و چهار هزار و يكمين پيامبرشو ميفرسته و بهش وحي ميكنه كه دين اسلام ، حجاب رو اختياري كرد ... !! من به خدا بي احساس نيستم ... من فقط پيدا نمي كنم ... كسي رو كه قدر بدونه ! قدر اين همه احساسات رو !! خب چيه ؟! برم بدمش به يكي كه قطره قطره بخواد آب بريزه تو اين گلو ؟! نه عزيز من ! محاله !! نمي تونم ... اجازه نمي دم به خودم !! من خوشم نمياد تو جمع بزنم زير گريه ... اهل خودخوري هم نيستم ! حرفمو بايد بزنم ! الان هم از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، يه حرفي بد مونده تو دلم ... فقط منتظر يه فرصتم ذوب كنمش و بريزم تو گلوي صاحبش ! تا يادش باشه اعصاب اين جانب ، همون دم شير هستش كه اصلا نبايد كسي باهاش كاري داشته باشه !! الان هم اين پست رو نوشتم چون خيلي شديد بي قرارم !! خدا پدر و مادر كسي كه كامپيوتر و اينترنت رو در آورد شديدا بيامرزه ... براي شادي روحشون ... يه كف منظم .(اوهو ! چي شد ؟! بابا خودتون گفتين : الاعمال بالنيات دیروز داشتم به مامان و خاله ام می گفتم اصلا خوشم نمیاد شوهر کنم ! مامان و خاله ی من هم که شدیدا پیرو این عقیده هستند و می دونستند کلا از شوهر کردن خوشم نمیاد اما با این حال ضمن تشویق من پرسیدند حالا چرا ؟! گفتم ببین خاله مرد خوب نمیدونم بوده یا نه ! یا اصلا نمیدونم اونایی که زن گرفتند و من فکر می کردم آدم های خوبی اند واقعا خوبند یا نه !! اما الان من اصلا یک مرد خوب و مجرد نمیبینم ! اصلا مردهای خوب تموم شدند !! همه حساب گر شدند الحمدلله ! اول باید دو دو تا چهار تا کنن ! بعدشم که کلی پدر آدمو درمیارن ! من اصلا اهل این حرفها نیستم ! ببینم باباش کیه و چی داره ؟! قریب به اکثر این پسرها چشم هاشون زیادی کار می کنه ! فردا این آخه چه شوهری می خواد بشه ! فردا بچه ی این آدم چی می خواد بشه ؟!؟! فساد اندر فساد ... خب من باید جلوشو بگیرم دیگه ... وای وای !! من اصلا حوصله ندارم یکیو بپا ام ! ببینم کجاها میره و با کیا میره و چی کارا می کنه ؟! حالا با این اخلاق من ، و با این وضعیت پسرهای امروزی ، من چطوری آخه شوهر کنم ؟! به هرکسی می گم من بی اف ندارم میخنده بهم ! میگم آخه بابا هر کیو میبینم بیشتر از یه دانشجو که نهایتا دو سال از من بزرگتره نیست ! من باید خودمو بکشم تا این رشد کنه ! فردا هم که رشد کرد و الحمدلله عاقل شد میگه ای بابا ! این سحر ه که این همه پدر منو درآورد دیگه اصلا اعصابشو ندارم ! هم لوسه ... هم غر غرو ! این میشه نتیجه ی همه ی زحمات من برای رشد حضرت آقا !! حالا اگر همه ی این موارد ا کی باشه ! میریم سراغ خانواده !! مامان من میگه هرچه جمعیتشون کمتر باشه به همون نسبت خوشبخت تری ! منم راستش همین عقیده رو دارم ... اما مسئله این جاست که من شانس ندارم ! اگه یه روزی برسه یه جایی یه جوری یه وقتی من از یکی یه ذره و نه بیشتر خوشم بیاد ... بعد از یک مدت میبینم طرف ۸ تا خواهر و ۶ تا برادر داره !! اون جاست که من خواهم خندید .. البته فکر نکنید دیوونه میشم و میخندم ها ... نه ! کارم از گریه گذشته ... به آن میخندم !! وای وای ! امان از خاله های پسره !! ببینید ، خاله های دختر هم شاید خیلی معضل باشند برای پسره ... اما واقعا جز خوشبختی دختره هدفی ندارند ... اما من حس می کنم خاله های پسره جز بدبختی دختره هدفی ندارند !! واقعا آخه شماها با زندگی جوونا چی کار دارین ؟! حالا همه ی مشکلات پسره به کنار ! مشکلات خود من خیلی گنده هستش ! من راستش بچه ی سوم و آخر می باشم ! به لوسی در خانواده معروفم ! کافیه یه حرکت ریز و بی ادبی بهم بشه کلی بهم برمیخوره ! نمیدونم چرا اصلا هم این جور موقع ها به سو تفاهم اعتقاد ندارم ! خوشم هم نمیاد یکی زیاد ازم سوال کنه ... دوست ندارم کسی ازم بپرسه چی کار کردم و کجا بودم ؟! آخه من خودم توضیح میدم ! کلا باید کارای هر روزمو واسه مامانمینا بگم ... حرف تو دلم اصلا نگه نمیدارم ! کلا هیچ چیزی تو خودم نمیریزم ! به شدت اهل تفریحم ! اصلا واسه خونه و زندگی ساخته نشدم ! با همه ی سلیقه هایی که در انجام کارای خونه دارم و البته همه شون در حد تئوری هستند و تجربه عملی آن چنانی ندارم ، اما واقعا حوصله ی کار خونه ندارم ! همین تابستونی ، من کلی بی کار شدم و به مامانم گفتم از این بعد به مدت ۳ ماه ، طبخ ناهارمون به عهده ی منه ! شاید باورتون نشه روز سوم رو که انجام دادم گفتم مامان جون از فردا خودت انجام میدی ! دیگه اصلا حسش نیست ! اما خب خیلی به این یه قلم کار علاقه دارم و البته خیلی موفق عمل می کنم ! گردگیری هم در حد همین اتاق خودم خیلی هم خوب کار می کنم ! کلا از بی نظمی خیلی بدم میاد ! تو خونه ی کوچیک هم که نمیتونم زندگی کنم ! ازدواج هم که یعنی مسئولیت ! بنابراین ، من وقتی شوهر کنم باید همه کارهایی رو که بعضا علاقه ندارم بهشون رو انجام بدم ! اما خب ما هردومون شاغل هستیم دیگه اون موقع پس تقسیم کار باید انجام بشه ! راستی من خیلی اکتیو ام ! یه فیلمی داشتم از بچه گی هام ! دیدم های پر اکتیو بودم ! یه اداهایی درمیاوردم ! با خودم گفتم من چه قدر الان خانوووووم شدم انصافا ! کلا این مدلی ام ! اصلا هم ساکت نیستم ! با این سن و سال م هر جا که میرم همش باید شلوغ کنم ! از یه جا نشستن و با بزرگترا هم صحبت شدن هم اصلا خوشم نمیاد !! پسرا هم که اکثرا دختر خانووووووم می خوان ! خب دیگه ! من این جوری نیستم ... به هر کسی هم که بیاد خواستگاریم حتما می گم !! شک نکنید !!! طرف هم خوشم نمیاد واسه من ادای آدمای عاقل رو دربیاره و سر همین شیطنت من ، همش نصیحتم کنه !! اه اه ! چه قدر از این همه اما و اگر بدم میاد !! همون بهتر که الان احساس بچگی می کنم و اصلا هم خوشم نمیاد شوهر کنم !! یه نفر هم کمتر از جماعت مذکر بدبخت میشه . اقتصاد یک ... ایرانی آباد ... اقتصاد یک ... ایرانی جاودانه ... اقتصاد یک ... ایرانی سبز ... امید به آینده ... امید به زندگی ... ازدواج ... اقتصاد یک ... طرح اقتصادی بین المملی شده امروز ایران ... اقتصاد یک ... چشم انداز آینده ... چشم اندازی بین المملی !! سلام ! تا حالا با خودتون فکر کردید وقتی میریم حموم چه قدر آب مصرف می کنیم و چه قدر باید آب مصرف کنیم ؟! یا خانوما ! میدونن وقتی دارن ظرف می شورند چه قدر دارن آب مصرف می کنن و چه قدر باید آب مصرف کنن ؟! یا اصلا ماشین شستنی ... چه قدر آب مصرف می کنن ؟ آیا ما الگوی مصرفمون رو اصلاح کردیم ؟ ما داریم کجا میریم ؟ هدفمون از زندگی چیه ؟ این جوری می خوایم بین المملی بشیم ؟! زنگ میزنیم به شمسی جون و شمسی جون برامون میگه: امروز صبح که از خواب بیدار شدم رفتم اول بچه رو بردم دستشویی ! آره ! آب رو خیلی هدر دادم ! بعد از اون بچه رو آوردمش بیرون ... دارم بهش آداب و رسوم زندگی یاد میدم ! گفتم دستاتو بشور مامان ! دستاشو شست ... وقتی داشت دستاشو میشست من آب رو نبستم ! نمی دونم چرا ؟! همین جوری بعدا یادم افتاد که داشتم آب رو هدر می دادم ! بعد از اینکه دستاشو شستش بردمش آشپزخونه تا بهش صبحانه بدم ... گفتم مامان جون بشین تا برات چای درست کنم ... کتری چای ساز رو برداشتم تا توش آب بریزم ... دیدم بهتره یه ذره هم بشورمش ! شستمش ... با اینکه یادم بود اما خیلی زورم اومد آب رو ببندم ... گفتم به جهنم ! شوهرم از خروس خون تا بوغ سگ میره واسه کی سگ دو میزنه ؟ باهاش پول آب رو هم میدم ! چایی رو درست کردم ! اما چای ساز رو خاموش نکردم ... همین جوری تو برق موند ... ! دیدم داره برق مصرف میشه گفتم بشه ! برق واسه مصرفه دیگه ... یه صلوات فرستادم واسه ادیسون ! ... بعدش اومدم ناهار قورمه سبزی درست کنم ... سبزی رو از فریزر درآوردم ... یادم رفت در فریزر رو ببندم ... هوا هم که گرمه ... بچه همش وایساده بود جلو در فریزر خنک میشد !! ... منم گفتم بچه است ... الان وقت کیف و حالشه ... بهش چیزی نگفتم ... دیدم داره برق به هدر میره ها اما گفتم باباش گفته: بخور ... بپوش ... بگرد ... نبینم تو مضیقه باشی !! گفتم الان به بچه یه چیزی بگم جواب شوهره رو چی بدم ؟! بعدش اومدم گوشت رو از فریزر در آوردم تا تفتش بدم ... تفت دادم ... دیدم نیازی هم نداره دیگه تفتش بدم ... اما گفتم بذار یه دو ساعت همین طوری الکی تفت بدم قورمه سبزیم بیشتر جا می افته !! تفتش دادم !! اومدم لوبیا بریزم ... ! لوبیا رو از ریختم تو یه ظرفی بشورم ! خلاصه ۲۰ دقیقه آب رو باز کردم و این لوبیا رو شستنش رو طول دادم ! بعدش دیدم داره آب هدر میره ... گفتم عیبی نداره ! عوضش لوبیا تمیز میشه ... خاک بر سرش ! آنفولانزای خوکی هم که اومده و من حتی به لوبیاها هم اعتماد ندارم ! از اون طرف هم آنفولانزای نوع آ !! دیدم دیگه سبزی و گوشتی که داشتم تفت میدادم داره جزغاله میشه ... رضایت دادم که تفت ندمش ! لوبیا رو ریختم و نمک و زردچوبه و فلفل رو هم اضافه کردم و گذاشتمش تا اول با حرارت زیاد به جوش بیاد ... بعد دو سه بار غل غل کنه آبش ! بعد شعله اش رو کم کردم تا بخارپز شه !!بعدشم برنج رو شستم حسابی !!! بعدش آب برنج رو گذاشتم تا بجوشه !! وقتی جوشید دیدم زیاد آب ریختم واسه جوشوندن !! یه کمشو ریختم دور و برنج رو ریختم توش ! بعد دیدم نیم پز شده ... آب کشش کردم ! میدونم خیلی نشاسته اش هدر میره ... اما اشکال نداره ! بعد از اون اومدم سراغ شست و شوی ! دیدم از عید تا الان ۴ ماه میگذره ... من نه سرویس قاشق چنگالامو شستم ... نه ظرف و ظروفامو شستم ... همه شونو ریختم وسط آشپزخونه ... آب رو باز کردم و شروع کردم به سابیدن ظرف ها ... همه شونو یکی یه دور شستم و دو دور آب کشی کردم و خشکشون کردم و گذاشتم سر جاشون !! در و دیوار آشپزخونه رو ریختم و سابیدم و آب کشی کردم و گذاشتم اون جا ! رفتم سراغ خونه !! اول فرش هال رو برداشتم زنگ زدم فرش شویی بیاد ببرتش ! اونم هزینه اش خیلی گرون شده ... اشکال نداره بابا ! شوهرم از خروس خون تا بوغ سگ واسه کی داره سگ دو میزنه ؟ بعدش مبلمان خونه رو با بخار شوی خودم شستم ! بعد درو دیوار هال و پذیرایی رو ریختم و با اتک ضد عفونی کردم .... با بخار شوی آب کشیدمش !! دیگه ۳ تا اتاق خواب ها موند ... اونا رو گذاشتم واسه فردا ! گفتم شوهرم هم مرخصی بگیره کمکم کنه ... مفاصلم درد میکنه !! بعد ظهر شد و ناهار خوردیم ... جای همگی خالی .... قورمه سبزیش یه رنگ و لعابی داشت که نگو و نپرس ... فهمیدم با اینکه خیلی گاز و آب به هدر دادم و کلی هم برق مصرف شد ... اما می ارزید ... خیلی خوش پخت شده بود امروز ... بعد از ظهر بچه نشست پای پلی استیشنش ... منم رفتم سراغ اتو زدن لباس ها .... لباس ها رو اتو زدم و گذاشتم تو کمد ... خونه بوی گل میداد ! اون قدر که شوینده توش به کار برده بودم ... شوهرم از سر کار اومد خونه ... دو سه تا سیگار کشید ... یه دوش گرفت و شام رفتیم بیرون ... خیلی خوش گذشت ... !شب هم که خواستیم بخوابیم من باید حداقل سه تا آباژور روشن کنم ... بچه ام از تاریکی میترسه ... راستش خودم هم میترسم !! ... بچه مسواکش رو زد ... وقتی داشت مسواکش رو میزد کلی با هم آب بازی کردیم ... لباس های هردوتا مون خیس شد ... لباس هامونو عوض کردیم و انداختمشون تو ماشین لباس شویی ... ! ماشین رو روشن کردم تا فردا صبح لباس ها رو بشوره ... !! مجری:شمسی خانوم ... به نظرت خیلی اسراف نکردی ؟ نمی تونستی یه کم بهتر مصرف کنی ؟ کم مصرف نکن ... اما درست مصرف کن ... !! شمسی: وا ! کجا اسراف کردم ... اصلا به شماها نباید رو داد ! آدم رو میذارید تو رو دربایستی که بیام بگم آره ... من اسراف کردم ؟ نه خیر آقا ... کجا اسراف کردم ؟ مجری:اما ببینیم نظر سلطنت جون چیه ؟! سلطنت : اسراف کردی شمسی جون ... اسراف !! خجالت بکش شمسی جون ... خجالت !! مجری: سلطنت جون ... برو بشین رو اون صندلی مخصوصت ! همون که باعث میشه فکرای قشنگ بکنی ! بعد نتیجه شو به ما بگو !! سلطنت:(مینشیند رو اون مبل مخصوصش) آهان ... فهمیدم ! ... وقتی ظرف می شورید برای جلوگیری از هدر رفتن آب .. آب رو تو آب کش بریزیم ... !! مجری: بله ... چه فکر نابی ! سلطنت خانم باز هم گل کاشتند !! آفرین سلطنت خانوم ... این ها همه راهکار هاییست برای جهانی شدن طرح نوین اقتصادی ایران ... آفرین به سلطنت خانم ... ما همه دست در دست هم می دهیم و ایرانمان را آباد می کنیم ... تا اقتصاد ۱ی دیگر .... دوستان عزیز سلام ! پس از یک افسردگی ناگهانی و نیز یک شوک بسیار آشکار و نیز انفارکتوس روحی ، مناسب دیده شد که خانوادگی به یک سفر برویم که چند مشخصه داشته باشد : ۱-آب و هوایش خنک باشد ! یعنی جو آن با جو این تهران لعنتی کاملا تفاوت باشد !! ۲-در آنجا راحت باشی ! کسی به تو نگوید فردا امتحان انگل شناسی داری ... یا نمره ی آزمایشگاه میکروب شناسی ات را آن استاد بی سواد فلان فلان شده ی مادر به خطا رفته کم داده است !! ۳- روح و فکر تو کاملا ریلکس و دور از هر گونه دغدغه باشد ! ۴- ذره ذره ی آن سفر ، استرس را از تک تک سلول هایت بیرون بکشد !! پس از بررسی های به عمل آمده دیدیم تنها جای مناسب ، اردبیل خودمان است ... همان دیار همیشگی مان ... سبلان خودمان ... آن هوای خنک ... آن دامنه های سربسبز ... آنجا که ماست را با چاقو میبرند ... آنجا که خبری از دود و دم نیست ... آنجایی که بوی نان محلی صبح ها تو را از خواب بیدار می کند ... دم ماهواره ی ترکیه گرم !! انصافا چنان سر مردم اردبیل را گرم کرده که دیگر کاری به کارت ندارند ... هوای ظهر اردبیل آفتابی بود ... اما در ضمن آن نسیمی خنک همواره وجود داشت !! شب ها هوا بسیار خنک و البته متمایل به سرد میشد ... در آن هوا ، آب گرم های سرعین بسیار بسیار لذت را به اتمام می رساند ... تصور کن جایی هستی که هیچ کسی کاری به کار تو ندارد و تو فقط شادی ... خوبی سفر اینست که اخبار نمی شنوی ... از وقایع و رویداد ها خبر نداری ... هیچ قوچ علی ای نمی گوید من آخوندم اما پسرم مطرب است ... !! او پسر من نیست و قضیه همان قضیه ی کنعان است !! یعنی خبری از حماقت و فضاحت نمی شنوی ... !! دور زدن در اطراف دریاچه ی شورابیل اردبیل در ساعات پایانی شب بسیار مفرح بود ... خصوصا اگر در این میان دوستی ... همراهی ... کسی با تو باشد که بتوانی با آن حسابی شیطنت کنی ! بگویی ... بخندی و از هر گونه استرس خالی باشی ... !! شهر های اطراف اردبیل نیز بسیار دیدنی بود ... مثا خلخال ... ! اما انصافا سبلان چیز دیگری بود ... عسل سبلان را همه می شناسند ... نمیدانم درد چند نفر را دوا کرده ... اما عین شفاست ... از ما می شنوید به جای این همه قرص و مواد شیمیایی آن داروی طبیعی را بخورید ... فقط موظب باشید به جای عسل طبیعی به شما شکر ندهند !! خودتان که میدانید دروغ گویی در حال حاضر بسیار آسان است ... در این مدت کتابی نیز ضمیمه ی سفر نمودم ... بسیار مرا آرام ساخت !! آن حالت برانگیخته ی سحرالسلطنه ، به شدت خوابیده .... و این ها که میبینید که بعضا می پرانم ، تنها یک سری پس لرزه های مختصر است !! کتاب "حاجی آقا" از صادق هدایت ... این کتاب معرکه ای بود در نوع خودش !! بسیار بسیار واقعی ... بسیار بسیار ملموس ... چه قدر ناطق !! یه جای کتاب نوشته بود که حاجی داشت به پسرش می گفت: تو این مملکت یا جزو چاپیده هایی یا بچاپ ها !! اگر میخوای جزو چاپیده ها نباشی باید بتونی بچاپی دیگران رو !! وقتی یه کسی رو چاپیدی هر چیزی که گیرت اومد از شیر مادر هم بهت حلال تر میشه !! چون تو داری مزد فکر و هوشت رو میگیری ... پس حلاله !! یه جا دیگه اش گفته بود: فلانی ، که الان بهش مهندس مهندس میبندن انگار نه انگار که همون راننده ایه که از فلان دهات اومده بود ... ۲تا فوت و فن بهش یاد دادم الان خودشم باورش شده که مهندسه !! کلی خندیدم ... یاد یه چیزایی افتادم که هم من میدونم و هم شما ! چون نمیخوام این پست به گند و کثافت کشیده شه نمی گمش ! دوستان حقیقتش من یه اشتباهی کردم ... وقتی تازه رسیدم اردبیل پفک می خوردم آشغالش رو مینداختم رو چمن ها ! چیپس می خوردم میریختم آشغالش رو زمین ... کلا کارم آشغال ریختن رو زمین شده بود ! من ی که محال بود یک چوب کبریت رو زمین بدازم این کارا رو می کردم ... چون حس می کردم اصلا این جاها مال من نیست ... من تعلقی نسبت به این مرز و بوم ندارم ! اگه مال من هستش چرا ... ؟! اگه مال منه اینجا پس چرا ... ؟!؟! تا اینکه به سبلان رفتم ... عظمت و قدرتی را با چشمان حقیرم دیدم که این دیدن من هم خودش در نوع خودش معجزه بود ... ! چشمی حقیر که بتواند عظمتی را ببیند واقعا معجزه نیست ؟! سبلانی را دیدم که دامنه هایش سبز بود ... سبز ... سبز ... سبز ... باز هم یاد خدا افتادم ... یاد خدایی که هنوز از انسان نا امید نیست !! سبز بود ها ... سبز ... حتی رنگ خدا را هم آن لحظه سبز دیدم ... ! گفتم الله اکبر ... ! الله اکبر ... ! من به کجا میرفتم آن هم چنین شتابان ؟! سبز ... خدا ... الله اکبر !! مثلثی بود که مرا از اشتباهم برگرداند ... اما باز انگار نمیشود ۱۰۰٪ خوش بود ... در این دو هفته ۲فروند هواپیما چنان سقوط کردند که رعشه گرفتم ... ! که واقعا تقدیر ما نیز چنین است ؟! عاقبتمان چه خواهد شد ؟ واقعا خاک بر سر بعضی ها ! به جای خریدن مداد آرایشی از چین ، خب بابا هواپیما بخرید ! آخه خاک بر سرتان ، رئیس خود ایران ایر نیز در این سفر به خدا پیوست ... ! دیگر به خودتان رحم کنید ... تصور کن طرف میگوید : امام رضا منو طلبیده ! بعد در هوا که هستی ، خود خدا را زیارت کنی ! واقعا این چه سفریست ... خدمه ی هواپیما واقعا چه گناهی کرده اند ؟! خلاصه دوستان سفر بسیار خوش گذشت ... بسیار بسیار عالی بود ... به همگی پیشنهاد سفر می کنم ... البته به نظرم با هواپیما نروید ...![]()
![]()
![]()
)
![]()
(حالا من شکست نفسی کردم شما خودتون رو لوس نفرمایید
)
![]()
| Design By : Night Skin |


