تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

ماه رمضون تموم شد !

دیشب تلویزیون داشت یه مراسم دعا و اینا نشون میداد که یک جماعتی داشتن دعای پایان ماه رمضون رو می خوندن و گریه می کردن !

گفتم این ملت ایران هم که فقط داره گریه می کنه !

به یکی از حضار گفتم چرا اینا دارن گریه می کنن ؟!

گفت: چیه عزیزم ؟! میخوای مثل تو بخندن ؟!

گفتم: خنده نداره ! اما به خدا گریه هم نداره !

گفت: تو چون هنوز درست و حسابی نفهمیدی که رمضون چیه و چی میخاد بگه گریه نمی کنی !

گفتم: اگه تو فهمیدی پس چرا گریه نمی کنی ؟

گفت: چون من که دعا نمی خونم .

 

نمیدونم اینا چرا این طورین ؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:44 توسط سحرالسّلطنه| |

من تو رو خیلی دوست دارم ... اصلا از اینکه بگم تو رو دوست دارم نمی ترسم ... مطمئنم که هیچ وقت پشیمونم نمی کنی ... تو سالهاست که با منی ... منو دیگه می شناسی ... زیر و بم این سحری که این ورت نشسته رو خیلی خوب می دونی ...

تورو دوست دارم ... چونکه همیشه وقتی من داشتم گریه می کردم تو هم گریه کردی ... ولی بقیه معلوم نبود دارن گریه می کنن یا می خندن ... همیشه وقتی من خندیدم .... تو هم خندیدی ... در حالی که بقیه معلوم نبود دارن می خندن یا نه ... من و تو با همدیگه شیطنت زیاد کردیم ... وقتی شیطنت کردیم... با هم خندیدیم ... حتی وقتی خدا هم بهم اخم کرد باز تو خندیدی ... منو تو با هم پشیمون شدیم ...

تو بچه ی منی ... میدونم بابا نداری ... اما رابطه ی من و تو مثل مریم و عیسی میمونه ... نه من گناهی کردم نه تو زاده ی یک خطایی ... تو رو کسی از شکم من بیرون نکشیده ... اصلا خیلی احمقانه است که همه فکر می کنن برای بچه دار شدن باید ۹ ماه باردار شد و بعدشم یکی یه فسقل بچه بکشه بیرون از شکمت ... من تورو خودم به دنیا آوردم ... نه از تو شکمم ... از توی ذهنم ... به جای اینکه از شکمم بیرون بکشمت و وارد یک دنیای کثیف و نامرد کنم ... تورو از ذهنم بیرون کشیدم و وارد قلبم کردم ... تا هیچ وقت از دست ندمت ... تا هیچ وقت نذارم آسیبی بهت برسه ... تا اگه روزی پیکر بی جونت رو نشونم دادن گریه نکنم... تا مطمئن باشم تو جایی داری پرورش پیدا می کنی که سالمه... توش نامردی نیست ... دوست و رفیقت نا باب نیستن ... تا جایی بزرگ بشی که جز محبت کردن چیزی یاد نگیری ... تا نامردی ها رو بینی ... تا نفرت رو درک نکنی ... تا نخوای محبت رو با منت از کسی بپذیری ... جایی که متعلق به توهه ... جایی که هم مال توهه ... هم مال خیلی های دیگه ... خیلی های دیگه که مثل تو خوبن ...

اما تو ...

تو همیشه شاهد غم و شادی های من بودی ... همیشه با من بودی ... هیچ وقت با من مخالفت نکردی ... من هم تا تونستم ازت مراقبت کردم ... واست به زور دنبال خواستگار نگشتم ... چون همیشه خودم ۱۰۰ ٪ در خدمتت بودم ... چون مطمئن بودم تو مال خود خود منی ... هیچ کسی نمی تونه تورو ازم بگیره ...

اون روزایی که من حرف هام تو گلوم گیر می کرد به تو میزدم ... حتی شاید بقیه نمی فهمیدن ... آخه می دونستم اگه من بخوام تو چیزی نگی به کسی ... تو چیزی نمی گی ...

من روزایی که حتی با خدا قهر می کردم با تو حرف میزدم ... تو خیلی وقته که مایه ی آرامش منی ... اصلا هم مهم نیست دیگرون بهت چی می گن ...

بعضی ها به تو می گن هیچ ... پوچ ! ... اما اصلا مهم نیست ... همین که تو پاکی ، دو رنگی درت نیست ... نابی ... خالصی ... خائن نیستی... مهربونی ... همین ها برای من کافیه تا آخر عمرم حفظت کنم ...

شاید من به پاکی مریم مقدس نباشم ... اما تو مثل عیسی پاکی ... ! همینه که بهترین نقطه ی وجودم رو به تو اختصاص دادم ... تو در کنار همه ی اونایی هستی که توی قلب منن ...

اگر دیدی زبانی به اشتباه تورو پوچ و هیچ خوند ، اگر دیدی توهینی به تو حواله شد ، اگر دیدی با تمسخر به تو نگاه شد ... نگران نباش ... همون طور که تو با من بودی ، من هم با تو خواهم بود ...

دوستت میدارم وبلاگ من ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:53 توسط سحرالسّلطنه| |

زنان را همان بس ....

نشینند در خانه

و زایند شیران نر !

 

آره ... از سر ما زنان ، همین نیز زیادی است .

زیرا ما به نقطه ای که پا گذاشته ایم ، آنجا خراب تر شده است . خراب بود ... چون در دست مردان بود ...خراب تر شد ... چون پای ما هم آنجا باز شد . ما زنان ، فس فسی ، غر غرو ، تنبل و دودره بازیم ! خدا نکند روزی کار بنی بشری به ما بیفتد ... چرا که ما کار وی را به یک مرجع آقا ارجاع میدهیم ... و اینک رحم خداوند حواله ی آن بشر ! چرا که آن مرد از ما هم تنبل تر است و تو را به ۱۰ روز بعد ارجاع می دهد... در صورتی که هم من بیکارم و هم آن آقا ! اما باید به فکر ۱۰ روز آتی نیز باشیم ... خدا نکند در جایی مرا ببینی که مجبور باشم به اقتضای محیط چادر سر کنم و سبیل بگذارم ! در آنجا من ، من نیستم ! من سگم ... !

ادارجات دولتی همین است ... کارمند نمیخواهد ! سگ می خواهد ... منم آماده ام تا حسابی پاچه بگیرم ... در این ادارجات عشق ریاست در اقسا نقاط مختلف بد جور گریبانم را میگیرد ... ! دلم میخواهد هر ترفندی را به کار بگیرم تا بر چند زیردست ریاست کنم ... خدا را بندگی نکنم... بنده ی خدا را سرکیسه کرده و نیز حسابی بدوانم ... من این گونه ام !

در دانشگاه ، حال همه را به هم میزنم ... ! آن قدر که عین بچه کنکوری ها درس می خوانم ... مدام جزوه می نویسم ... حال همه از من به هم می خورد ! مهم نیست ... در عوض فردا مملکت در دستان من است !

وقتی هم که ازدواج می کنم یا در حال چک کردن طرف هستم ! یا در حال تعقیب و گریز ...

خدایا ... سوال من از تو اینست:

چرا مرا آفریدی ؟!

 

پ.ن: منظورم خودم نبودا ! منظورم جنسیتم بود .

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:36 توسط سحرالسّلطنه| |

وزیر پیشنهادی وزارت آموزش و پرورش : دوشیزه سحرالسلطنه خاتون ... !

سحر ، به مغازه میرود و مقنعه ای عدسی رنگ را تهیه می نماید . در راه سری به مانتو فروشی می زند ، بلند ترین و گشادترین مانتو را خریداری نموده و مقصد را خانه ی مادر بزرگ قرار می دهد .

در منزل مادر بزرگ:

سلام مامان بزرگ ... یه چادر مشکی ساده ی بلند رنگ و رو رفته داری به من بدی ؟ مادر بزرگ چشمی می چرخاند و با تعجب به نوه ی سرکش خویش نگاهی می اندازد و می گوید : بذار برم در گنجه رو باز کنم ببینم خبری هس یا نه ؟! مادر بزرگ می رود و یک عدد چادر به شدت خاکی و رنگ و رو رفته می آورد ... بیا سحر جان !!

به خانه میروم ... در راه از یک لوازم آرایش فروشی ، چند جفت جوراب مشکی ضخیم تهیه می نمایم ... سمت منزلمان نیز یک عدد کفش ملی موجود است ... میروم و کفشی نیز در خور همه ی آنچه که تهیه کرده برای پست وزارت !! میخرم و به خانه میروم ...

در خانه

اول به دستشویی سری می زنم و آبی به سر و صورتم میزنم . سپس ابروهایم را به طرف پایین شانه میزنم ... قلمبه ی پشت سرم را با قیچی از ته کوتاه می کنم ... آن قدر جو مرا گرفته که اگر رهایم کنید می خواهم کچل کنم ... کمی جلوتر می روم ... در آینه خودم را نگاه می کنم ... کمی به خودم فحش می دهم که چرا روز گذشته صورتم را این قدر تمیز اصلاح کرده ام ؟! بعد به خودم دلداری می دهم و می گویم اشکال نداره سحر ! بلاخره مو بازم رشد می کنه ... ! تو که از امروزت خبر نداشتی ... !!!! سپس به اتاقم رفته و تمام خرید هایم را نگاه می کنم ... آخرین باری که چنین خریدی کرده بودم ۱ ماه پیش بود ... خرید های فعلیم را با خرید های ۱ ماه گذشته مقایسه می کنم ... یعنی چه چیز توانسته چنین تحولی در عمق وجود تو ایجاد کند ؟؟

لباس هایم را می پوشم ... نگاه های توام با تمسخر خواهرم را نادیده می گیرم ... مادرم که همیشه جز دلداری کاری نکرده را نیز میبینم ... گویا ظاهرم بیش از تصورم ، آنان را متحیر ساخته ... در نگاه مادرم تمسخر نیست ... دلداری نیز نیست ... فقط تعجب است !!

فردا صبح

مقصد را جایی قرار می دهم که برای تصاحب تنها یک صندلی اش کلی حرف ها می خواهم بزنم ... و تا آن لحظه هزاران نگاه چپ اندر قیچی را به جان خریده ام ... تمسخر و تحیر اعضای خانواده ام ... نگاه های حواله در خیابان ... که کجا چنین شتابان ؟!

میرسم ... عینک آفتابی بسیار بزرگ و خشنم را از چشمانم برمیدارم ... عینک طبی مادرم را به چشمم میزنم ... چشمانم درد می کند ... تحمل می کنم !

میروم ... نوبت من است .... راهی جایگاه می شوم ... می خواهم سخنرانی کنم ... این جا چه قدر بزرگ است .... در تلویزیون تا این حد عظمتش پیدا نیست ... چه قدر نماینده ... واااای ! سرم گیج میرود ... دست پاچه شده ام .... عرق از سر و رویم به شدت می چکد ... ! داغ ام ... تب کرده ام .... گرمم است ... هوا بد است ... اکسیژن نیست ... نفسم بالا نمی آید ... !!

به جایگاه رسیدم و شروع می کنم و در دلم صلوات می فرستم ... چند دعا می خوانم تا ایراد ها و عیب هایم را نبینند ... ! صدای سخن لغوم را نشوند ... خدایا کمک از تو ... یا علی از تو مدد و شروع می کنم:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم .... بسم الله الرحمن الرحیم ... ! با درود بر محمد و آل محمد (الهم صل علی محمد و آل محمد ) و با سلام به روح مقدس شهدا ... شرحی از وظایف وارده بر خود را خدت شما سروران اعلام میدارم !

من ، سحرالسلطنه سادات خاتون ، در خانواده ای مذهبی در شهر قم متولد شدم . در مشهد پرورش یافتم و در جمکران دوران ابتدایی و راهنمایی را گذراندم ... سپس جهت فراگیری علوم قرآنی راهی نجف اشرف شدم . در سامرا سکنی گزیدم . در کاظمین علوم قرآنی را نزد آیت الله العظمی فرا گرفتم . من و خواهرم حافظ کل قران هستیم و خواهر بزرگترمان مفسر کل قرآن کریم است . امروز در این جایگاه ، کسی در مقابل شما ایستاده که سراسر زندگیش را وقف آموزش زندگی کرده . زندگی که بر پایه ی علوم و معارف فقهی و دینی است . مادرم از ابتدای کودکی مارا تشویق به نوشتن رساله کرده . اما ما خود را در آن حد نمیبینیم که بیاییم و رساله بنویسیم . ما کمتر از آنیم که بتوانیم شما عزیزان را به پیروی از خویش دعوت کنیم . اما باز به حول و قوه ی الهی این فرصت را بر من ارزانی داشتید تا بتوانم خود را در جایگاهی ببینم که باز تاکید می کنم خود را در آن حد نمیبینم . اما ممنون از شما و درود بر شما !

آموزش و پرورش امروز، گرفتار مشکلات اسف باریست که شمردن آنها ، تنها وقت تلف کردن است و بس ! در مملکتی زندگی می کنیم که هیچ هماهنگی میان آموزش و پرورش و نیز توقعات جامعه وجود ندارد . فرد سوم دبیرستانی که خود را شایسته ی دریافت دیپلم میبیند ، نمی داند که چه آموخته . مدارس روز به روز ضعیف تر و نیاز های جامعه روز به روز گسترده تر می شود . در جامعه ای که قشر دانش آموز آن فلج باشد ، یعنی فردای آن مملکت فلج است . این دانش آموزان آینده سازان این مرز و بوم هستند . حمایت از آنان حمایت از سرنوشت یک ملت است . حمایت از سرنوشت یک کشور است . پس بیایید با درست انتخاب کردن سران این وزارت گامی درست در جهت ارتقای سطح کیفی آموزشی کشورمان برداشته باشیم . عزیزان من ، هدف ما باید همان آرمان های انقلاب عزیز اسلامیمان باشد ... باید باز رهرو شهدای پاکمان باشیم تا باز آن مشت محکم معروفمان را بر دهان استکبار جهانی بکوبیم و بگوییم ما همیشه و در هر جای میهن در صحنه ایم ... ما هستیم !!

وقت تمام.

افراد حاضر: ۲۸۶ نفر !

رای موافق: ۳۳

رای مخالف: ۱۸۲

رای ممتنع: ۷۱

سحرالسلطنه خاتون پشت تریبون ، غش می کند . او را به بیمارستان منتقل می کنند ... ! در بیمادرستان وقتی به هوش آمد طبق عادت می خواهد موهایش را جمع کند ، ناگهان دستش را وقتی به موهایش می زند ، خبری از مو نمیبیند ... جیغ میزند ... یک آرام بخش به وی تزریق می کنند... او می خوابد ...

مادرش با منزل تماس می گیرد و به خواهر سحرالسلطنه می گوید لباس های خود سحر رو بیار ... !

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:31 توسط سحرالسّلطنه| |

هه

اون سالی که خدا بیامرزه ، من کنکور دادم ، ۱۰ نفر اول رو که اعلام کردن ، با یک نوع اعتماد به نفس منحصر به فردی ، خدمت خانواده عرض نمودم که : من تا به این جا جزو ۱۰ نفر اول نبوده ام !

یکی از اعضا فرمود : حالا جزو ۱۰۰ نفر اول میشی ؟!

عضو دیگر گفت: یا اصلا جزو ۱۰۰۰ نفر اول هستی ؟!

مادر فرمود : اصلا جزو ۱۰۰.۰۰۰ نفر اول میشی ؟

من فرمودم: جزو هر کدوم از این ها که فرمودین هم من نشم ، بالاخره جزو داوطلبین که بوده ام

اون سال حقیقتش من نمی خواستم ماه رمضون رو روزه بگیرم ... ! گفتم چه کاریه ؟! خدایی نکرده زد و وسط این همه درس و مرس خون به ذهنم نرسید ... تکلیف چیه ؟ فردا چرخ های این مملکت رو کی بچرخونه ؟؟  کی می خواد فردا دست های شفابخشش رو نثار تن های زخمی کنه ؟ اصلا جامعه پزشکی رو چی کارش کنم ؟

خلاصه دوستان ... من مونده بودم بر سر یک دوراهی ... نمی دونستم روزه بگیرم و تکلیف شرعیمو انجام بدم ؟! یا روزه نگیرمو خودمو نثار مردم کنم ... !!

وقتی ماه رمضون رسید ... یک افکار پراکنده و پیچیده ای من رو در هاله ای از نور فرو برد ... ! عذر می خوام ... هاله ای از تفکر منظورم بود ... ! ببین اغراق نمی کنمااااا !! هاله ای از تفکر بود ... با خودم گفتم :

سحر ! تو که اون شانس خوشگلتو می شناسی !! اینم میدونی که خدا یک نظارت عمیق و دقیق روت داره و کافیه تو یه فوت کنی تا یه بادی بفرسته که جواب فوتت باشه ! دیدم نه ... ! نمیشه ... این خدا نگه می داره ... دقیقا روز کنکور ... هزار جور عذر و مرض می فرسته سراغم !! خلاصه دیدم گیر کرده ام تو معذورات و بالاخره روزه گرفتم .

همین دیگه .

گفتم این نکته رو هم اضافه کنم

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin