تبليغاتX
عروس منحرف


عروس منحرف

البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!

چند شب پيش مهمون داشتيم يك عالمه ... معمولا در اين گونه مواقع وظيفه ي اين جانب اين است كه با ميهمانان گپ و گفتمان انجام بدهم تا حوصله شان سر نرود و از هم نشيني و هم صحبتي با دختري شيرين زبان و شيرين بيان و اينها ، نهايت لذت را از ميهماني ببرند

خلاصه تا قبل از شام من كلا داشتم از خودم مي گفتم ... البته در جواب پرسش ميهمانان كه مي پرسيدند: سحر خانوم ، چي مي خوني ؟ مي گفتم : ...  مي گفتن :خيلي خوبه ... پس آينده ي شغليت تضمينه با اين وضعيت رو به ... مردم ... خود ما هم ميايم پيشت   ... من: خودمم بايد بيام پيش خودم فعلا ... مامانم: نه سحر جان ... تا اون موقع ديگه ان شالله خودت نيازي نداري ... مهمونا: بله ... از پارسال تا الان ديگه اينو ثابت كردي هزار ماشالله بزنم به تخته !! بعد من پرسيدم كه شماها چي كار مي كنيد و از بچه هاشون مي پرسيدم چي مي خونن و كجا كار مي كنن و ارشد و دكترا رو چه كردن و ازين سوالات  هاي كلاس ... بعد هي همدگيه رو به شيوه هاي مختلف تشويق مي كرديم :  ،،...

در آخر ميهماني نيز آنقدر مشعوف شده بوديم كه من رو به آنها : خيلي خوشحال شديم از زيارتتون  ... آنها: سحر جون پس از حال ما خبر نداري ... پسرشون : ممنون از پذيراييتون ... عالي بود ... من: خواهش مي كنم ... بله ديگه ! بعدشم خدافظي كردن و رفتن ...

شب خوبي بود ...

اين چند روزه افتضاح قاطي بودم از دست خودم ... دلم ميخاست فقط جيغ بزنم ... خلاصه ... ديشب ساعت ۹ اس ام اس دادم به يك آقاي دكتري گفتم: وقت براي يك مراجع به اسم سحر رو دارين ؟؟  ... جواب داد : بله ... حتما ... خونه مون شولوغ پولوغ بود ... خاله و مامان بزرگمينا خونهمون بودن ... منم رفتم تو اتاقم و زنگيدم به دكي كوجولو ... گفتم: سلام ... گفت: سلام سحر خانوم ... اولش مشغول گريتينگ بوديم طبيعتا ... بعدش گفتم: بايد يه چيزي بگم ... اما خجالت مي كشم ... گفت: راحت باش ... اما نمي تونستم ... خيلي شديد خجالت مي كشيدم ... اما گفتم ... گفتم من اين اشتباهات رو مرتكب شدم و اعصابم رو به اتمام است ... اولش ناراحت شد ... نميدونم سر اشتباه من ... يا سر اينكه اعصابم رو به اتمام بود ... گفت: همچين چيزي رو در تو حدس زده بودم ولي هيچ وقت دلم نمي نمي خواست حدسم درست باشه ... گفتم : چرا ؟ گفت : به يك عالمه دليل ... اولش همينه كه اين همه قاطي كردي ... دوميش ...(سانسوره ببخشيد . ) ... بعدش گفت ولي به يه دليل دوست داشتم حدسم درست باشه ... گفتم چي؟ گفت: براي اينكه تا اشتباه نكني ... تا ريسك نكني ... تا خطا نكني ... خيلي چيزها رو درست نمي فهمي ... درست ياد نميگيري و در نتيجه درست عمل نمي كني ... !! بعد ايشون خودشون خيلي قاطي كردند و من متوجه شده و بدتر ريختم به هم و خداحافظي نمودم.

صبح ايشون تماس گرفتند و گفتند به اين دليل و اين دليل و اين دليل ، سن شما سن اشتباه كردنه ... سن تجربه است ... سن اينه ... سن اونه و من شديد مشعوف شدم كه يك فرد موجه بعد از خودم پيدا شد بگه من اشتباه نكردم كه اشتباه كردم  ايشون گفتند: شايد اعصابت يه چند روز بريزه به هم اما ارزشش رو داره تا بقيه راه رو درست و مطمئن حركت كني ... آخرش هم پرسيدند كه آيا ابروهامو شيطوني كردم يا نه ... منم عرض كردم نه هنوز  !

اين بود شرح حالي از چند روز اخير !!


اما يكي از دوستان يك كامنت خصوصي گذاشته اند و يه عكسي طلب كرده اند از من ... بايد بگم بفرماييد ... اينم عكس من :  ،  ... ۲تا عكس شدا !

بعدنوشت:دوستان ! این تغییر نام وبلاگ به اون احد و واحد هیچ معنا و مفهومی ندارد !! نه عاشق شده ام و نه قصد ازدواج دارم ... تنها جهت تنوع است و بس ! همین ... لطفا دیگر این حرف ها را نزنید ... واقعا جنبه اش را ندارم فعلا.

بعدنوشت۲: ل ب ت ل ! م س ت ب م س ت ب ن ! خ ت ه ب ا ی ؟ ! ت ن ! م ف ت ر د  ! (خصوصیه ببخشید !)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:16 توسط سحرالسّلطنه| |

يه همكلاسي داريم اسمش حسن ه  ! طفلك دو تا دوست دختر داره تو دانشگاه ! Arabic Veil از خصوصيات ديگه ي اخلاقي حسن اينه كه خيلي ساكت و مظلوم و گوشه گير و منزوي و خوددار و توخود و درون گرا و درخود و ايناست ... بعد همش آدم فكر مي كنه حسن مظلومه  سر همين احساسات لطيفم Flower داشتم به دوستم مي گفتم: آخي ! حسن ازون دوست پسرهاي مهربونه ها  دوستم : ايش! 

يه استاد داريم اين ترم ... اسمش دكتر نصرالله زاده است !اصلا خوشگل نيست  تيپش هم افتضاحه راستش  يه كفشايي مي پوشه كه ... ! وقتي به پاهاش نگاه مي كنم حس مي كنم ۸۰ سالشه ! ولي وقتي سرمو ميارم بالا ۲۷-۲۸ ميزنه ! حلقه هم نميندازه ! Heart Smile اصلا معلومه مجرده ! ولي ما ها خيلي دوستش ميداريم  ... آخه خيلي اخلاقش نايسه ... خيلي باحاله ! خيلي خوبه ... خيلي جنتل منه ! اصلا يه چيز عجيبيه ! آخه اين پسرا كه تازه دكترا ميگيرن نميدونم چرا فكر مي كنن ديگه شق القمر كردن ! مخصوصا هم كه ۲ تا دختر هم ببينن و از طرفي مجرد هم باشن .... ايش!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما اون اين جوري نيست  !

تو اين غذاهاي مسخره دانشگاه خيلي ديگه دارن كافور ميريزنا ! من ديگه نميتونم بخورم !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:14 توسط سحرالسّلطنه| |

اون روزی رفتیم خونه مامان بزرگم ... مادر شوهر مامانم رو به مامانم:  عروسی ! چرا نوه هامو دیر به دیر میاری ؟  مامانم: وا ! مامان ! تو کی زنگ زدی گفتی نوه هامو بیار و من نیاوردم ؟ مامانم بزرگم: !

 

دیروز که روز اول دانشگاه بود ، ما رفتیم دانشگاه ! تا باز هم فعالیت های فوق شدید درسی و البته چیزای دیگه رو با کوله باری از انگیزه آغاز کنیم !! انگیزه هایی شکل:  ،،،، ،و نهایتا: !! ما که این همه انگیزه داشتیم ، ساعت ۸ تا ۱۰ هم کلاس داشتیم !! ۱۰ تا ۱۲ زنگ فرهنگ بود ... یا بهتره بگم زنگ استراحت عمومی دانشجویان !  بعدش رفتیم ناهار خوردیم ! طعم شدید کافور به وضوح محسوس بود ! جوری که قبل از غدا من :و بعد از غذا من:  !! تازه ! بعدشم که کلاس ۱تا ۴ مون شروع شد ، ساعت ۱:۳۰ بهمون گفتن : استاد نمیاد ! و ما: Yah(این آقاهه اسمش دکتر زند ه !)  ولی یه همکلاسی داریم که وقتی کلاس تشکیل نمیشه خیلی ناراحت میشه (پسره ها !) طفلک بد جوری ریخت به هم  !

 

بالاخره من شب وقتی می خوابم ، خوابم میاد ... آخه این تابستونی ، نه که همش بی کار بودم و دست و دلم به یه کاری هم نمی رفت آن چنانی() ، اول تابستون که خب مسافرت بودم ... بعدش که اومدم تهران ، به لطف اوضاع هواپیماهامون بقیه مسافرتامون کنسل شد ! Shark Island بعد دیگه من موندم و یه کامپیوتر ! که شب به شب میومدم توشو و ۴تا وب میخوندم و حالا با دوستان می چتیدم ! در این میان تنها با یک نفر آدم جدید آشنا شدم ولی در عوض شدید صمیمی شدم در این حد : ! دیگه هر شب من بی کار نبودم Computer!! ... .... .... ...... ......... .............!! (سانسوره ببخشید )

 

این شکلک رو نگاه کنید: Kiss !!!!!! آخه چرا فضای مقدس وبلاگ رو به این شیاطین آلوده می کنین ؟؟؟؟ هاااااااان؟!

 

راستی :

I Love You ...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:2 توسط سحرالسّلطنه| |


Design By : Night Skin