عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
چند شب پيش مهمون داشتيم يك عالمه ... معمولا در اين گونه مواقع وظيفه ي اين جانب اين است كه با ميهمانان گپ و گفتمان انجام بدهم تا حوصله شان سر نرود و از هم نشيني و هم صحبتي با دختري شيرين زبان و شيرين بيان و اينها ، نهايت لذت را از ميهماني ببرند خلاصه تا قبل از شام من كلا داشتم از خودم مي گفتم ... البته در جواب پرسش ميهمانان كه مي پرسيدند: سحر خانوم ، چي مي خوني ؟ مي گفتم : ... در آخر ميهماني نيز آنقدر مشعوف شده بوديم كه من رو به آنها : خيلي خوشحال شديم از زيارتتون شب خوبي بود ... اين چند روزه افتضاح قاطي بودم از دست خودم صبح ايشون تماس گرفتند و گفتند به اين دليل و اين دليل و اين دليل ، سن شما سن اشتباه كردنه ... سن تجربه است ... سن اينه ... سن اونه اين بود شرح حالي از چند روز اخير
اما يكي از دوستان يك كامنت خصوصي گذاشته اند و يه عكسي طلب كرده اند از من ... بايد بگم بفرماييد ... اينم عكس من : بعدنوشت:دوستان ! این تغییر نام وبلاگ به اون احد و واحد هیچ معنا و مفهومی ندارد !! نه عاشق شده ام و نه قصد ازدواج دارم ... تنها جهت تنوع است و بس ! همین ... لطفا دیگر این حرف ها را نزنید ... واقعا جنبه اش را ندارم فعلا. بعدنوشت۲: ل ب ت ل ! م س ت ب م س ت ب ن ! خ ت ه ب ا ی ؟ ! ت ن ! م ف ت ر د يه همكلاسي داريم اسمش حسن ه يه استاد داريم اين ترم ... اسمش دكتر نصرالله زاده است ! تو اين غذاهاي مسخره دانشگاه خيلي ديگه دارن كافور ميريزنا ! من ديگه نميتونم بخورم ! اون روزی رفتیم خونه مامان بزرگم ... مادر شوهر مامانم رو به مامانم: دیروز که روز اول دانشگاه بود ، ما رفتیم دانشگاه ! بالاخره من شب وقتی می خوابم ، خوابم میاد این شکلک رو نگاه کنید: راستی :![]()
مي گفتن :خيلي خوبه ... پس آينده ي شغليت تضمينه با اين وضعيت رو به ... مردم ... خود ما هم ميايم پيشت
... من: خودمم بايد بيام پيش خودم فعلا
... مامانم: نه سحر جان ... تا اون موقع ديگه ان شالله خودت نيازي نداري
... مهمونا: بله ... از پارسال تا الان ديگه اينو ثابت كردي هزار ماشالله بزنم به تخته !!
بعد من پرسيدم كه شماها چي كار مي كنيد و از بچه هاشون مي پرسيدم چي مي خونن و كجا كار مي كنن و ارشد و دكترا رو چه كردن و ازين سوالات هاي كلاس ... بعد هي همدگيه رو به شيوه هاي مختلف تشويق مي كرديم :
،
،
...
... آنها: سحر جون پس از حال ما خبر نداري
... پسرشون : ممنون از پذيراييتون ... عالي بود ... من: خواهش مي كنم
... بله ديگه ! بعدشم خدافظي كردن و رفتن ...
... دلم ميخاست فقط جيغ بزنم
... خلاصه ... ديشب ساعت ۹ اس ام اس دادم به يك آقاي دكتري گفتم: وقت براي يك مراجع به اسم سحر رو دارين ؟؟
... جواب داد : بله ... حتما ... خونه مون شولوغ پولوغ بود ... خاله و مامان بزرگمينا خونهمون بودن ... منم رفتم تو اتاقم و زنگيدم به دكي كوجولو
... گفتم: سلام
... گفت: سلام سحر خانوم ... اولش مشغول گريتينگ بوديم طبيعتا ... بعدش گفتم: بايد يه چيزي بگم ... اما خجالت مي كشم ... گفت: راحت باش ... اما نمي تونستم ... خيلي شديد خجالت مي كشيدم ... اما گفتم ... گفتم من اين اشتباهات رو مرتكب شدم و اعصابم رو به اتمام است ... اولش ناراحت شد ... نميدونم سر اشتباه من ... يا سر اينكه اعصابم رو به اتمام بود
... گفت: همچين چيزي رو در تو حدس زده بودم ولي هيچ وقت دلم نمي نمي خواست حدسم درست باشه ... گفتم : چرا ؟ گفت : به يك عالمه دليل ... اولش همينه كه اين همه قاطي كردي ... دوميش ...(سانسوره ببخشيد . ) ... بعدش گفت ولي به يه دليل دوست داشتم حدسم درست باشه ... گفتم چي؟ گفت: براي اينكه تا اشتباه نكني ... تا ريسك نكني ... تا خطا نكني ... خيلي چيزها رو درست نمي فهمي ... درست ياد نميگيري و در نتيجه درست عمل نمي كني ... !! بعد ايشون خودشون خيلي قاطي كردند و من متوجه شده و بدتر ريختم به هم و خداحافظي نمودم.
و من شديد مشعوف شدم كه يك فرد موجه بعد از خودم پيدا شد بگه من اشتباه نكردم كه اشتباه كردم 
ايشون گفتند: شايد اعصابت يه چند روز بريزه به هم اما ارزشش رو داره تا بقيه راه رو درست و مطمئن حركت كني ... آخرش هم پرسيدند كه آيا ابروهامو شيطوني كردم يا نه
... منم عرض كردم نه هنوز
!
!!
،
... ۲تا عكس شدا !
! (خصوصیه ببخشید !)
! طفلك دو تا دوست دختر داره تو دانشگاه ! ![]()
از خصوصيات ديگه ي اخلاقي حسن اينه كه خيلي ساكت و مظلوم و گوشه گير و منزوي و خوددار و توخود و درون گرا و درخود و ايناست ... بعد همش آدم فكر مي كنه حسن مظلومه
سر همين احساسات لطيفم
داشتم به دوستم مي گفتم: آخي ! حسن ازون دوست پسرهاي مهربونه ها
دوستم : ايش!
اصلا خوشگل نيست
تيپش هم افتضاحه راستش
يه كفشايي مي پوشه كه ... ! وقتي به پاهاش نگاه مي كنم حس مي كنم ۸۰ سالشه ! ولي وقتي سرمو ميارم بالا ۲۷-۲۸ ميزنه !
حلقه هم نميندازه !
اصلا معلومه مجرده ! ولي ما ها خيلي دوستش ميداريم
... آخه خيلي اخلاقش نايسه ... خيلي باحاله ! خيلي خوبه ... خيلي جنتل منه ! اصلا يه چيز عجيبيه ! آخه اين پسرا كه تازه دكترا ميگيرن نميدونم چرا فكر مي كنن ديگه شق القمر كردن ! مخصوصا هم كه ۲ تا دختر هم ببينن و از طرفي مجرد هم باشن .... ايش!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما اون اين جوري نيست
!
عروسی ! چرا نوه هامو دیر به دیر میاری ؟
مامانم: وا ! مامان ! تو کی زنگ زدی گفتی نوه هامو بیار و من نیاوردم ؟
مامانم بزرگم:
!
تا باز هم فعالیت های فوق شدید درسی و البته چیزای دیگه رو با کوله باری از انگیزه آغاز کنیم !! انگیزه هایی شکل:
،
،
،
،
،
و نهایتا:
!! ما که این همه انگیزه داشتیم ، ساعت ۸ تا ۱۰ هم کلاس داشتیم !! ۱۰ تا ۱۲ زنگ فرهنگ بود ... یا بهتره بگم زنگ استراحت عمومی دانشجویان !
بعدش رفتیم ناهار خوردیم ! طعم شدید کافور به وضوح محسوس بود ! جوری که قبل از غدا من :
و بعد از غذا من:
!! تازه ! بعدشم که کلاس ۱تا ۴ مون شروع شد ، ساعت ۱:۳۰ بهمون گفتن : استاد نمیاد ! و ما: ![]()
(این آقاهه اسمش دکتر زند ه !) ![]()
![]()
ولی یه همکلاسی داریم که وقتی کلاس تشکیل نمیشه خیلی ناراحت میشه (پسره ها !) طفلک بد جوری ریخت به هم
!
... آخه این تابستونی ، نه که همش بی کار بودم و دست و دلم به یه کاری هم نمی رفت آن چنانی(
) ، اول تابستون که خب مسافرت بودم ... بعدش که اومدم تهران ، به لطف اوضاع هواپیماهامون بقیه مسافرتامون کنسل شد !
بعد دیگه من موندم و یه کامپیوتر ! که شب به شب میومدم توشو و ۴تا وب میخوندم و حالا با دوستان می چتیدم ! در این میان تنها با یک نفر آدم جدید آشنا شدم ولی در عوض شدید صمیمی شدم در این حد : ![]()
! دیگه هر شب من بی کار نبودم
!! ... .... .... ...... ......... .............!! (سانسوره ببخشید
)
!!!!!! آخه چرا فضای مقدس وبلاگ رو به این شیاطین آلوده می کنین ؟؟؟؟ هاااااااان؟!![]()
... ![]()
| Design By : Night Skin |

