عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
هر شب قبل از خواب بايد ابتدا يك دوش بگيرم اما برنامه ي صبحگاهي قل از شروع برنامه روزانه: معمولا ساعت ۸ صبح كلاس دارم و بايد ساعت ۷ از منزل خارج شوم ! براي اينكار آلارم موبايلم را روي ساعت ۵ و ۵۵ دقيقه تنظيم مينمايم ... هر صبح وقتي اين آلارم شروع به زنگيدن ميكند ، اين جانب سريعا از خواب برخاسته و آن را خاموش نموده و مجددا ميخوابم . ازين رو مادر اين جانب ، آلارم موبايل خويش را روي ساعت ۶و ۵ دقيقه تنظيم كرده و در اين ساعت شوم و نامبارك به سراغ اين جانب ميآيد !! سپس از خواب برخاسته و دست و رويي ميشويم ... موهاي خويش را شانه زده و جمع مي كنم و سپس كارهاي اصلي و وقت گير من شروع ميشود ... به جلوي آينه ي اتاق رفته و ابتدا كيف آرايشي را باز مي كنم ... سپس يك عدد كرم به رنگ بژ را بر روي صورت خويش مينگارم ! كمي پودر ... خيلي كم البته به رنگ برنز ... كه بر روي كرم رنگ بژ، فوق العاده ميشود ! سپس كمي ريمل ... كمي سايه به ابروان ... يك مقدار خيلي مختصر گلگونه و اينها ... سپس در جلوي آينه مي ايستم ... كمي لبخند ميزنم ... كمي اخم مي كنم ... كمي صحبت مي كنم...چشمك ميزنم ... سپس به جلوي آينه قدي رفته ... كمي دست خويش را بر كمر زده ... خودم را نگاه مي كنم ... ۹۰ درجه چرخ ميزنم و از بغل به خويشتن خويش مي نگرم ... كمي اخم مي كنم و صورت خود را به جهات مختلف ميچرخانم سپس براي پوشيدن لباس اقدام مي كنم ... ابتدا شلواري از جنس جين يا كتان بر تن نموده و مانتو و اينها ... سپس مقنعه ... اكنون كيف خويش را بر روي دوش انداخته و باز به جلوي آينه قدي مي روم ... باز همان حركات و ديد و بازديد ها در اين ميان مادر كه مشغول تناول صبحانه است به همراه خواهر گرامي مرا نگريسته و با حالاتي شبيه افسوس (نميدانم چرا؟
۱: هواي اين روزها باعث ميشه كه مدام لبخند بزنم مثل يه شير ! پس دچار سو تفاهم نشيد ... دليل لبخندم هواست ۲: هر روز حداقل دست به كار درستي بزن كه ازش مي ترسي ! ۳: امروز ديگه رك به استاد انديشه اسلامي گفتم: از كلاست هيچ استفاده اي نمي كنم و وقتي داشت بازم چرت و پرت بلغور ميكرد در جواب من گفتم: استاد بهتره درس رو ادامه بديم ... من سوالي ندارم ديگه ۴: و برای دلم این عشق بزرگ ، رنگ لبخند قریبیست به رخساره ماهیگیری که تن خم شده اش ... طرح کامل شده تنهاییست ... ولی از معجزه ی بخت اینک صید او یک پری دریاییست ... لب رودي كوچك ... يافته در تور حقير ... مرد خوشبخت فقير ... ! تقديم به متي عزيزم . دانشجوي پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي كه در آستانه دكتر شدن است و خوش قلبي و استعداد نگارشش را در در يك وبلاگ جمع آوري كرد .واقعیت اینست که كلمات گنجايش درج نفمي و بي فكري خيلي ها را ندارند و متي نيز انتظار فهم از كسي نداشت و وبلاگش را بست چرا كه به كلامي از خداوند معتقد بود كه بارها نيز در كتاب آسمانيمان تكرار شده است كه مي فرمايد : ... واكثرهم لا يعقلون ! متی عزیز، کاش نامی از خود و حرفی از شغل غیر از طبابت خویش میزدی تا وقتی لحظاتی را در وبلاگ تواند ، بدانند که چه قدر مقدس است ... ! تا بدانند کیستی و انگ سرقت ادبی بر تو نزنند و بدانند نوشته های تو ، نوشته هایی اند که دیگران آن را سرقت می کنند ... نه تو نوشته های دیگران را ... خدا را شکر که هر روز صبح با طلوع دو خورشید ، تو در کنار همه ما ایرانی ها هستی . ۵: چندی پیش یکی بهم گفت : مهندسی کامپیوتر می خونم تو ترکیه !! بی مقدمه گفتم: حالا چرا ترکیه ؟اینجا قبول نشدی ؟ ۶: دیشب در خواب شخصی را دیدم که قاطی بود امروز صبح از منزل که خارج گشتیم و قصد عزیمت به دانشگاه را کردیم ، ناگهان با صحنه هایی رو به رو گشتیم که حس نوستالژیکمان را بی نهایت قلقلک داد ... صحنه هایی که دیدگانمان را نوازش داد نظیر: بهار بود و تو بودی و عشق و امید ... بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت ... ! ساعت ۱۰ رسیدم دانشکده ... تا ساعت ۱۲ کلاس فارماکولوژی داشتیم ... استاد این درس ما خانم اند ... بسیار نیز در درس دادن جدی و مسر اند !! ما نیز با این تیپ اساتید چندان حال نمی نماییم !! اما امروز ساعت ۱تا ۳ کلاس اندیشه ی اسلامی داشتیم و در این کلاس های ول و وول عید این جانب است ساعت ۱:۳۰ شد و استاد ضمن کشیدن نفس های رو به امید ناشی از راحت شدن از شر سوالات یک دانشجوی سیریش به نام سحر ، جملاتی را از ذهن فسیل خویش بر زبان جاری و از زبان به بیرون پرتاب نمودند : خلاصه بچه ها ... همه ی چیزایی که گفتم رو بگیرید و همه مسائلتون رو در همین قالب حل و فصل کنید که نااااااااااااااااااااگهان !!!!!!!!!!!!همان دانشجوی بی تربیت حرف استاد را قطع کرد و رنگ امید را از چهره و صدا و هرم نفس های استاد دزدید و در یک اقدام ناجوانمردانه سوال دوم را مطرح کرد و پرسید: استاااااااااااااااد ! استاد نیز تلاش های آخر خویش را کرد تا من را متقاعد سازد که دیگر سوال نپرسم .... چرا که استاد خسته شده است : خانوم ! سعی خودتونو کنید ... من : نمی شه استاد امروز در راه بازگشت به منزل در تاکسی من بین یک خانوم و آقا نشسته بودم ! خانوم مشغول مطالعه یک کتاب بودند که من نیز کله ی مبارک را در کتاب ایشان کرده و با هم مطالعه می کردیم ... خانوم ناگهان پرسید: مشکلی براتون پیش اومده ؟
۱: رنگ چشمان من ، تنها به رنگ عقایدم بود که در پشت شیشه های قهوه ای رنگ عینک آفتابی مخفیشان کردم تا برای دفاع از رنگشان ، از دستشان ندهم ... ! ۲:من پیروز شدم ! ۳:دل نگران آینده نباش ... نگران نگرانی اونایی باش که به فکر مشکلاتی اند که حل کردنشون برای تو مث آب خوردنه ۴: امروز یعنی یکشنبه یک عدد جیم فنگ از کلاس ۱۰ تا ۱۲ زدم و راهی کافه کنج شهرک غرب گشتم ... جهت یک عدد میتینگ معروف ! ۴ نفر بودیم ... ۳ نفر سکوت اختیار کردند و ۱ نفر که اکنون نیز در حال صحبت است ، آنجا نیز صحبت کرد ... در طی ۱ ساعت ۴۵ دقیقه صحبت کرد ... ۱۰ دقیقه ۳ نفر دیگر تایید کردند و ۵ دقیقه نیز یک شخصی از ۳ شخص دیگر لب به سخن گشود که ناگهان بنده توسط تلفن همراه خویش احضار گشتم و سریعا کافه کنج را ترک نموده و بابت یک عدد قهوه ترک تلخ تشکرات را به جای آوردم !! لازم به ذکر است که کسی که مرا توسط تلفن همراهم احضار کرد کسی نبود جز آلارم تلفن همراهم ميدونين پيپت چيه ؟؟؟ يه چيزي شبيه ني نوشابه اما از جنس شيشه و البته مدرجه كه انواع مختلفي داره ... براي برداشتن حجم هاي مختلف از مايعات به كار ميره ... حجم هاي مختلف هم داره ... مثلا ۱ ميلي ... ۲ ميلي ... ۳ و ۵ و ۱۰ و ۵۰ هم من ديدم تو آزمايشگاه ... ۱۰۰ هم يادمه راستش براي اينكه ازين پيپت ها استفاده كنيم يه وسيله اي هست تو آزمايشگاه به نام: پيپت فيلر !! يعني پيپت پر كن ... !! كار اين پيپت فيلر مكيدن مايع از داخل بشر به درون پيپت هستش ... دقيقا مثل همون كاري كه خود ما مي كنيم وقتي نوشابه مي خوريم با ني ... رو همين حساب من هميشه به جاي پيپت فيلر تو آزمايشگاه از دهان مباركه ي خويش استفاده ها مي نمايم و آزمايش ها انجام داده و آزمايش ها مي شوم !!!! و دروس عملي خويش را با شدت هر چه تمام تر عملي انجام ميدهم ... !!! ترم پيش در آزمايشگاه قرار بود من با يك پيپت ۱ ميلي ، از بشر سود سوزآور بكشم !! خلاصه دهان مبارك را مشغول انجام اين عمل نموديم ... ناگهان دوستم داد زد: سحررررررررررررررر!!!!! اون غلظتش خيلي زياده ... اون ۴۰ ه ... با پيپت فيلر ... پيپت فيلر زماني كه مشغول پرتاب سود از دهانم به بيرون بودم ، لب هايم نيز دچاري گشتند كه زبانم در آن لحظه داشت از آن رنج مي برد چند روز پيش نيز در آزمايشگاه ميكروبيولوژي مشغول كشت يك عدد نمونه بوديم كه استاد گقت: (استادمون خانوم اند متاسفانه)بوسيدن خيلي اشتباهه ... ميدونين چه قدر ميكرب رو جا به جا مي كنين شما ؟؟ وي در ادامه افزود: من حتي پسر خودم رو از لب نمي بوسم !!
۱: خنديدن زوركي خيلي سخته ۲:خ ب م ك ك ! خ م ب ! خ د خ گ ! ا ت ا ه ا خ ا س ا ه ز ! خ ف ت ر د ا ! ت ن ! م ف ت د ۳:راستي ... سوختم زياد ... ! ۴:من همیشه ممنونتم ... قول میدم ۵: خدای عزیز، تو که می دونی چه قدر حسودم ، لطفا با وقایعی رو به رویم نفرما که این نقطه از وجودم قلقلک داده بشود ... ! با تشکر ۶: امام رضاي عزيز ... تولدت مبارك ... در اين ۲ سال كه پيشت نيامدم ، فاصله هايم تا خيلي ها زياد شد ... در راس همه شايد خدا باشد ... ! اميدوارم به زودي اشتباهاتم جبران ، بن بست ها باز ، سوء تفاهم ها برطرف و دل ما و شما نيز خشنود گردد تا خداوند به بهانه ي خنده هاي ما باز هم بخندد ... ۷: من از وقتي به تو ايمان آوردم ... به بارون هم ايمان آوردم ... اصلا به هر چيزي كه فاصله مو از تو كم كنه ايمان آوردم ... پس چرا نمياي پيش من ؟ چرا نزديكم نميشي ؟ چرا ديگه حس بارونو به من نميدي ؟ چرا نميذاري حس كنم كه نزديكمي ؟ نگو كه نمي خوام ... خودت مي دوني الان دقيقا مثل ۴ماه پيش من فقط تورو مي خوام ... با همون بارون ... امروز ديديم ؟ چرا با بارونت نميذاري ديگه حال كنم ؟ امروز فقط ميخواستم از شر بارونت خلاص بشم ... چون تو رو باهاش نميديدم ... نذار اين جوري بمونه ... من يكي رو هم نپرون ... امتحان بسه ... من كم نياوردم ... من فقط از نبودنت خسته شدم ! از نديدنت ... از حس نكردنت ... از دور ديدنت ... از دور حس كردنت ... من آدمم ! شايد كمتر ... اما بيشتر نيستم ... پس ول كن اين امتحاناتتو ...بذار بگم بارونو دوس دارم هنوز ... چون تورو يادم مياره ... حس مي كنم پيش مني ... وقتي كه بارون ميباره . ۸:زیادی داری با این درس هایی که بهم میدی شرمندم میکنی ا ! از اين جا كه من ايستادم چه قدر تا آسمون راهه
چون صبح ها قبل از رفتن به دانشكده بسيار زورم مي آيد كه از خواب برخاسته و به استحمام بروم و از طرفي اگر نروم ، موهايم پف نكرده و زير مقنعه زشت ميشود
از حمام آمده و موهايم را روي متكا پهن مي نمايم تا صبح خشك بشود ... صبح كه از خواب بر ميخيزم شكل شير ميشوم ... !
در ابتدا با صدايي لطيف و مادرانه :
پاشو ديگه سحر ... پاشو كلاست دير ميشه ها ! من:
سپس مادر دوباره: سحر؟!؟!؟؟!!؟ پاشو... من:
اين بار مادر علاوه بر صداي لطيف و مادرانه كمي نيز از دستان خويش كمك ميگيرد : سحر
... من:
مادر در اين بار كمي بيشتر از دستان خويش كمك مگيرد:
و اين بار من:
بابا بيدارم به خدا ... و اين بار مادر:
! سه ساعته منو مسخره كرده ... !![]()
![]()
... اما در همه حال چشمانم به طرف آينه است تا ببينم چه شكلي ميشوم ![]()
و در انتهاي بازديد با اطميناني وصف نشدني چشمكي رو به آينه به خويشتن خويش حواله كرده و ميگويم:
!
) مرا مي نگرند ... در انتها ساعت ۷:۱۵ دقيقه شده و من به شدت ديرم شده است ... و مادر ميگويد: بسه ديگه سحر ... ديرت شدا ! من : بهتر مامان ... دير ميرسم
!
![]()
![]()
و اونم رو به من: ![]()
![]()
امروز ایشان بعد از گذشت ۳ هفته پیغام داده اند (بعد از ۳ هفته
) به سحر بگویید خیلی بی تربیت است .
گفتم من بی تربیت نیستم ... کمی تخث ام فقط! ![]()
بعدش یه دفه خون جلو چشماشو گرفت
بلند شد وایساد
کمربندشو باز کرد
کمربندشو کشید بیرون
گفت: سحر ! بیا بذارش توی آب ! قشنگ خیس بخوره
بعد که خیس خورد و حسابی سنگین شد ! برش داشت و دیدم ژست کتک زدن گرفته به خودش
بعد دیدم گرفت همین جوری یکی و می خاد سیاه کنه
بعدش دیدم کسم غیظ(=فرو بردن خشم
)انجام دادش و زیر لب گفت: لذتی که در بخشش است در انتقام نیست !
![]()
![]()
،
،
،
،
،![]()
![]()
،
،
... اینها را در جبهه ی رقیب دیدم ! اما در جبهه ی رفیق تنها یک صحنه دیدم :
!
امروز درس های جالبی اما ارائه کردند ... من نیز چون میدانستم استاد از سوال پرسیدن چندان خوشش نمی آید مدام سوالی بود که می پرسیدم
سوالاتی که گاها از بچگی با خود به همراه دارم و در کنار حس کنجکاوی گاهی نیز از برای در آوردن حرص اساتید آن را در اوساط کلاس و در گاه و بی گاه مطرح می نمایم 
چون مدام روی نرو استاد گام برداشته و با دوستان به پاسخ های احمقانه استاد می خندیم
!! امروز تا استاد وارد کلاس شدند حتی امان ندادم حضور غیاب کنند و فورا پرسیدم : استاد ! نظرتون راجع به این تجمعات چیه ؟
استاد نیز در ابتدا شروع کردند یه چرندیاتی بلغور نمودند
و مدام نیز کانال عوض می نمودند ... خلاصه من نیز کلی گیج ویج میزدم
که استاد چرا یک جا بند نمی شوند و این قدر ول و وول می خورند
... مدام مسائل کاملا بی ربط را به هم بافته و نتیجه های چرند می گرفتند ... من نیز زیر زیرکی می خندیدم و استاد نیز مدام در صورت این جانب بودند ... !
من جواب سوالاتمو نتونستم با این قالب بگیرم !
اما این بازی تا ساعت ۲ ادامه یافت ! در پایان ما گیج میزدیم و استاد قاط ! 
من:
نه عزیزم ... رومو کردم اونور ... دیدم آقا چه قدر خوج تیف اند ! و از بوی عطر گرم این جانب نیز گویا به شدت مست گشته بودند ... ! چون اصلا رویشان را از طرف من بر نمی گرداندند ... من نیز خویش را به آن راه معروف علی چپ نام ! زده بودم و به ایشان هر از گاهی نیم نگاهی می انداختم ... اما ایشان فقط نمیدانم چرا من را می نگریستند ؟! در میانه ی راه خانم از تاکسی پیاده شدند ... من نیز کمی از آقا فاصله گرفتم تا دینمان به خطر نیفتد در این روز ۱۳ آبان !
... با این عمل آقا در دیدگانشان یک عدد پرسپکتیو ایجاد نمودند و گویا مرا بیشتر پسند نمودند ... چون یک قدم به طرف من آمدند ... ! اما عمل و یا حرف خاصی پیش نیامد ... من نیز به راننده گفتم : سر احسان پیاده میشم ... البته یک ۱۰ دقیقه ای تا احسان مانده بود ... من خواستم به این آقا بگویم ۱۰ دقیقه فرصت دارند تا برای یک عمر زندگی تصمیم بگیرند
بعد از راننده پرسیدم کرایه چقدر است ؟ گفت: ۶۰۰ تومان ... همین که در کیفم را باز کردم که کرایه را حساب کنم ناگهان دیدم آقا دهان مبارک خویش را باز کردند : دانشجویید ؟ من: بله ... چطور؟ آقا: آخه دیدم اهل مطالعه هستید ... چند سالتونه؟ من : چطور؟ آقا: بگید شما !
........... ناگهان یک آقایی که در جلو نشسته بودند به این آقا برگشتند و گفتند : به ناموس مردم چی کار داری آقا ؟ آقا: به شما چه ؟ آقا منم سر احسان پیاده میشم و رو به من :
! من:
! به سر احسان که رسیدیم آقا پیاده شدند و من باز هم سوار شدم
و در دل خویش گفتم: برو بابا ! کی میخاد ما رو به ببره ۱۳ به در
![]()

(اکنون در سایت دانشکده ام و قصد عزیمت به یکی دیگر از دانشکده ها را دارم و سپس عزیمت به منزل ... کسی چیزی لازم نداره واسش بخرم؟
)
!!

.... ناگهان حواس اين جانب پرت شد و همان سود سوزآور وارد از پيپت گذشته و وارد دهان مبارك اين جانب گشت ... !!!
ابتدا سوزش را از نوك زبان حس كردم ... سوزشي كه سلول هاي سطح زبانم را جدا مي نمود و آنها را دهان خويش حس مي كردم ... از نوك زبانم گذشت ... رسيد به سطح زبانم ... و تا اين پيام ها به ذهنم برسد كه من دارم مي سوزم و من در عمل خويش اين ها را انعكاس دهم ... يعني آن سود سوز آور وارده بر دهان خويش را به بيرون پرتاب بنمايم ، اندكي طول كشيد و در اين مدت سطح زبان من لخت گشت ... !! يعني من تمام سلول هاي سطحي زبانم را از كف دادم
... ناگهان به خود آمدم و ديدم كه لب هاي عريانم نيز به زبانم پيوستند و همدرد گشتند
... اما من از درد سوزش عنان از كف دادم
... خدمت استاد(
) رجعت كرده و گفتم استاد توان ماندن ندارم و قصد عزيمت به منزل را دارم
... استاد: اين شير رو بخور و بيا به كارت ادامه بده ... سر ۵ مين ، آزمايشگاه باش
! آن لحظه دلم سيگار خواست
... !!
!! پسرش هم ۲۵-۲۶ سالشه !! زدم به دوستم گفتم: نه تورو خدا ... حالا بيا و آقازاده رو از لب ببوس شما 


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


