عروس منحرف
البته هنوز دامادی واسه این عروس یافت نشده D: !!
جلوی در دادگاه زن و مردی را میبینیم که انگار نه انگار روزی با هم قول و قرار هایی داشتند ... انگار نه انگار که یک روزی به یکدیگر متمایل و علاقمند شده بودند .... زن و مردی را میبینیم که انگار نه انگار که یک زمانی آنها زن و شوهر بوده اند !! انگار نه انگار که روزهایی بودند که خانوم تمام پاساژ های شکیل شهر را از پا انداخته بود و آقا در نهایت خوش پوشی و های کلاسی ، در این اندیشه ها بود که بوی ادکلن هایش با تیپش ست باشد ... چه روزگاری ... چه ناپایدار ... مرد را میبینیم که آنقدر عصبی به نظر می رسد که نمی توانیم جلو برویم و با وی صحبت کنیم ... خانم ظاهری مقتدر داشت و گویا به شدت شاکی بود !! دادگاه شروع میشود ... قاضی: اختلافتان سر چیست ؟ مرد : آقا نمیخوام زنم درس بخونه ! زن: یعنی چی که نمی خوام زنم درس بخونه ؟! این همه درس نخوندم که بیام واسه بچه تو کهنه بشورم و تورو صاف و صوف کنم !! قاضی: خواهرم هر وقت ازت سوال کردم جواب بده !! مرد: آقای قاضی این زن امونمو بریده ! از سر کار میام میبینم کل ساختمون داره بوی یک غذای جا افتاده میده ... کلی خدا خدا می کنم این بو از خونه ی من باشه اما وقتی در خونمو باز می کنم میبینم که هیچ کی خونمون نیست !! نگو چی ؟؟ خانوم رفتن سر کار !! خانم اضافه کار وایسادن ... آقای قاضی مگه من واسه کی دارم سگ دو میزنم ؟! گفت می خوام برم سر کار !! گفتم برو ! گفت درآمدمو من بهت نمیدم ! گفتم چرا ؟ گفت چون اسلام گفته زن هر چی در میاره واسه خودشه !! قاضی: حکما و شرعا پول زن برای زن است ! اما خواهرم ، چرا پولت رو به شوهرت نمیدی ؟ بذار اون مدیریت کنه ! مدیریت مرد یک چیزه دیگه اس !! زن: آقای قاضی ، این آقا از اسلام انگار فقط صیغه کردن رو یاد گرفته !! یعنی چی؟؟ یه جا هم که دین میاد و به نفع ما زن ها حرف میزنه ، مجری دین که شما باشی میای و این حرف رو به من میزنی ؟؟ قاضی: حق با خانومه دیگه برادرم !! اسلام لابد صلاح رو در این دیده که زن پول به مرد ندهد !! مرد: آقای قاضی اصلا بحث پول نیست ! بحث اینه که خانوم به خونه زندگی نمیرسه !! قاضی: خواهرم ، وظیفه ی حکمی و شرعی یک زن را از زبان یک مجری دین اگر بخواهی واقعا این است که باید امور داخل خانه را رسیدگی کند ! چرا کوتاهی می کنید ؟؟ مرد: منم همینو میگم ده آقای قاضی !! زن: آقای قاضی با من صحبت کرد نه با تو ! ین قده پاتو از گلیمت دراز تر نکن ! میبینی آقای قاضی ... این مرد از ریشه اوضاعش خرابه ... یه ذره تربیت نداره !! یه ذره منو درک نمی کنه ... نمی خواد باور کنه منم آدمم ... حق و حقوقی دارم .... دوست دارم مستقل باشم ... فردا همین مرد خاک بر سر من ، بره سرم هوو بیاره آخه من چی کار کنم ؟؟ قاضی: چی شد که شما به هوو فکر کردید ؟؟ زن: آقای قاضی شما خودتون مردید ... جنس نکبت خودتونو بهتر میشناسید ... هیچ اعتمادی به شما نیست !! قاضی: بله ... بله ... صحیح است ! شما فرزند هم دارید ؟ مرد: بله ... داشتم ... اما خانوم اون قدری عرضه نداشت که یه بچه رو به دنیا بیاره !! زن: آقای قاضی ... آخه یه زن چی کار کنه ؟؟ والا ما دیدیم یه زن وقتی حامله میشه شوهرش بهش میگه : عزیزم ... دست به فلان چیز نزن بچه چیزیش میشه ... عزیزم فلان کارو نکن ... خودت یه چیزیت میشه ... آقای قاضی ... ما از آزمایشگاه درومدیم آقا گفت بیا بریم فروشگاه خرید کنیم ... خرید کردیم ... وسایل به اون سنگینی رو داد دست من گفت من کمرم درد میکنه !! آوردم خونه ... همه کارا رو کردم ... چند وقت بعد دیدم اصلا حالم بده ... نمیتونم بمونم ... رفتم دیدم بچه ام سقط شده !! بعد میگه عرضه!! مرد: آقای قاضی ... این خانوما خیلی پر رو شدن !! اون زمون که ننه ی من سر من حامله بود ، آقام میگه اصلا ما نفهمیدیم این زن حامله است !! چادر رو میبست به کمرش از اون بالا تا نوک خونه رو میتکوند و میشست و پهن می کرد !! اونم هر روز ... ایل و طایفه مون هم که همه با هم زندگی میکردن ... ننه ام میگه هرروز باید اون جماعت رو تر و خشک میکرد !! حالا آقای قاضی ... من الان سقط شده ام ؟؟ نگا کن !! آآآآ ماشالا ! صحیح و سالم !! زن: آقای قاضی ... من از همون اول فهمیدم که مادر ایشون در دوارن بارداری رعایت نکرده اند ... خودتون که شاهدید ؟! قاضی: بله خواهرم !! حالا با این حساب بازم طلاق میخوای ؟ زن : بله آقای قاضی ... من در زندگی خودم آرمان ها و آرزوهای بزرگی دارم ! که این آقا مانع رسیدن من به اهدافم است !! مرد: زن ! تا الان خرجتو دادم... با هم نون و نمک خوردیم ... ده چرا لج می کنی ؟؟؟ زن: خودم درس خوندم و پا به پای تو کار کردم و از تو هم بیشتر در آوردم ... پس منت رو سر من نذار ... از کجا معلوم ؟ شاید اصلا خرج تورو هم من داشتم میدادم ؟! مرد: زن ! آبروداری کن ... جلو آقا زشته ... زن: مگه تو گذاشتی آبرویی بمونه ؟؟ مرد:بیا و به یاد گذشته ها با من سازش کن ! تو نباشی من نمیتونم ... زن: خفه شو ! یه بار گولت رو خوردم ... دیگه گولتو نمیخورم ! آقای قاضی صیغه ی طلاق رو جاری کنید ! . . . . انتهای دادگاه است ... همه در حال خارج شدن از دادگاهند ... زن خارج میشود ... قاضی بی درنگ پشت سر زن میرود : -خانوم... -بله ؟ اتفاقی افتاده ؟ -نه ... یه عرض کوچکی داشتم ... -بفرمایید - والا در طی دادگاه ، به حول و قوه ی الهی ، وقتی شاهد صحبت های گرم شما بودم ، نعماتی از جانب خداوند در شما مشاهده نمودم که به یمن و برکت آن تصمیم گرفتم طبق آداب و سنت پیامبر یک غذایی با شما خورده و دو رکعت نماز شکری بگزارم و اگر شما صلاح دیدید ، تا انتهای عمر خویش غلامیتان را کنم ... وکیلم ؟ -خاک بر اون سرت الهی !
باید پشتم به یه جایی گرم باشه یا نه ؟!
| Design By : Night Skin |

